می خوام یه اعتراف بکنم..مرگ من جایی درز نکنهدرز کرد هم مهم نیست،درز گیر می ذاریم که از انرژی به صورت بهینه استفاده کنیم(من واقعا یه تخته نمکم!)حالا عین آدم به حرف من گوش کنین:

من یکی رو کشتم...

تازه خونشم همین رنگی بود....الان عذاب وجدان داره روم سنگینی می کنه خفن ناجور!{وجدان:آره جوون خودت!بگو موضوع نداشتی آپ کنی!}اهم...نیازی نیس به حرفای ایشون گوش کنینوای طرف خیلی مظلوم بود....اگه اون دنیا خرمو بگیره چی کار کنم؟(خودتون کسره فتحه بذارین!)واما می خوام براتون نحوه ی قتل و آلت غتاله رو توضیح بدم...ناراحت نباشین به زودی می رم خودمو معرفی می کنم...به خدا غیرعمد بود.{وجدان:می خواستی اون موقع که می کشتیش به عاقبت این کار ناپسند فکر کنی..}خب:
ساعت ۴:۳ است و من رو نیمکت کلاس زبان نشستم و به جای گوش کردن به حرفای معلم جان دارم چرت و پرت هایی که بچه ها رو میز نوشتن رو می خونم!و به این فکر می کنم که چرا این میزها همیشه کثیفن و یه گوششون آدامس چسبیده که ناگهان متوجه می شم که یکی داری آروم و با عشوه رو دفتر من راه می ره...ای وای!آخه بدون دادن پول مالیات و اجازه گرفتن از من؟؟؟؟؟؟آخه به چه جرائتی؟ها ها؟و غیرتم گل می کنه...!{وجدان:آخه تو غیرت داری؟نه من می خوام ببینم...؟}اگه داشتم که وجدانم این نمی شد!(ربطشو خودتون بفهمین!)گفتگوی من با دو نفسم:

من:بکشمش؟آخه گناه داره!

بده:نه بکشش ما می تونیم از همین جا شروع کنیم و بعد کل انسان هارو از بین ببریم!بعد تنها کسایی که می مونن تویی و من که نفس غیر پاکتم!

من:قشنگه...!تنها انسان باقی مانده!

خوبه:اصلن هم قشنگ نیست!پس خانواده و کسایی که دوسشون داری چی می شن؟

من:همیشه یکی مانع پیشرفت و ترقی آدمه!(خوبه اگه مامانم نبود من درسمم ول می کردما!)

بده:حالا ولش...به تنها انسان باقی مانده فک کن!

من:آره!موافقم

خوبه:حالا عاقبت کارتو می بینی!

و اینجوریه که من  وسوسه می شم و دست به کارایه شیطانی می زنم!و یه چیزی که مطمئنن قند خون نیست تو خونم می ره بالا و شجاعتم گل می کنه! و این بدبختو با استفاده از عنصر غافلگیری می کشم!یعنی از بالا با پاکن می زنم تو سرش و بدبخت بعد از تلو تلو خوردن رو کتاب من ولو می شه!و حونش در می آداما با صدایی که من ایجاد می کنم باعث می شم معلم و همه ی هم کلاسی ها یهو برگردن و دنبال منبع صدا بگردن...شب تو خواب می بینم که روح این جوون بدبخت میاد و من رو مورد بازخواست قرار می ده و به من می گه چرا یه :

پشه

رو کشتی...و منم قول می دم که بچه ی خوبی بشم و این فکرای مدل اسکندری رو از ذهنم بیرون کنم{وجدان:همیشه خوبا می برن!}شما ساکت...قول دادم براش مجلس خطم بگیرم و کلی هم حلوا بدم...همه دعوتین...

پ.ن:همه می گن از بس درس می خونی اینجوری شدی ولی من می گم دوری از مدرسه این بلا رو سرم آورده!