دیروز نه پریروز شاید پس پریروز بود که ما منتظر بودیم که یه سری ازمهمون های خیلی گلمون بیان عید دیدنی
...ازاونایی که کنگر می خورن و لنگر می اندازن!!!
ماشاالله عید دیدنی 1 ساعته تبدیل می شه به 1 هفته!!!2 تا بچه ی کوچیک دارن یکیشون یه پسر کلاس سومیه اون یکی هم یه دختر 3 ماهه
..!!!!خیلی کثیفن!!من نمی فهمم چه جوری هنوز این بچه ها زنده موندن!!!جلوی چشم من پسته ای رو که افتاده بود رو پادری برداشت خورد
..سال پیش که اومدن خونه مون همه ی یخچال خالی شد و خونه نیاز به یه تر و تمیز کردن حسابی(تر و تمیز کرن که چه عرض کنم!!!خونه تکونی مجدد بگم بهتره
!)داشت.هر دفعه خونه ما میاد بچه شو می بره دست شویی 1 ساعت بعد می اد بیرون(گمون کنم از صبح دست شویی نرفته منتظر بوده برسن اینجا)..من و مامان و بابام و برادر خل و چلم نشسته بودیم و منتظر بودیم اونا از خونه ی مادر بزرگم بیان خونه ی ما(خونه ی مادر بزرگم فقط 3 طبقه ایین تر از خونه ی خودمونه!
)
من:مامان من می رم یه کم دراز بکشم
فربد:تو گرد کشیدن خیلی بیشتر بهت می آد!!تاز اونم با روان نویس
من:نیشتو ببند!پسره ی پررو!
مامان:اینقدر نپرین به هم دیگه!همه بچه دارن ما هم بچه داریم!عجبا..!!تو هم همینجا می شینی از جات جم نمی خوری
من:آخه چرا زور می گی؟؟من از وقت نازنینم بزنم و نصف روز رو منتظر اینا بشم؟؟حداقل می رم درس می خونم
مامان:آره!!اونم تو که چه قدر خرخونی!اصلا من باید به داشتن همچین بچه ای افتخار کنم!
من:مسخره نکن دیگه!اصلا بابا تو یه چیزی بگو!
بابا:من بی طرفم!!!(هر وقت دعوا می شه من همینو می گم حالا بابام از طرفند من علیه خودم استفاده کرده!عجبا..
)
من:مثل این که همه ی خانواده دست به دست هم دادن تا من رو ضایع کنن!!بشینم تلویزیون ببینم سنگین ترم!
به به!تلویزیون با برنامه های متنوع(بی انصافی نمی کنم!امسال برنامه ها بهترن!)یه بار هم اعلام نکردن که امسال سال موشه!!(یکی از فامیلامون می گفت امسال، سال خرماست گفتم چرا گفت چون هم هسته داره هم انرژی!)همش ماهی نشون می ده!!
من:مامان چرا امسال به جای موش ماهی نشون می ده؟
مامان:من نمیدونم...
بابا:چون باعث هیجانات کاذب می شه!!!(چه دلیل خوبی!!)
من:مگه ما گربه ایم که موش می بینیم هیجان زده می شیم؟؟؟راستی من چه قدر گشنمه!!!!و به سمت شیرینی های عید هجوم میارم که مامان جان می گن:اینا مال مهمونه!آخه من چند بار باید بهتون بگم که نمی شه به اینا دست بزنین؟تموم می شه خب!مهمون ها که اومدن رفتن بعدش بقیه اش مال شما
من:آخه چرا هر سال همه ی ته مونده ها ی شیرینی ها باید برسن به ما:آخه گناه ما چیه؟؟
فربد:هیچی!کارگر مفت و مجانی هستیم دیگه اونم بدون هزینه ی ایاب و ذهاب
من:اخه تو می دونی ایاب و ذهاب یعنی چی که حرف می زنی؟؟
فربد:اگه بلدی بیا جلو بزنمت
من:آخیییی از بس کشتی کج بازی کردی جو گیر شدی؟
مامان:مهمون ها اومدن
بابا:چه خوش موقع اومدن!دقیقا همون موقعی که گردباد رسید به برلین(فیلمرو می گن)
مامان:خالی بستم!یه چیزی گفتم اینا ساکت شن!مهتا اینا اومدن می ری می چسبی به صندلی ها!(یه صندلی داریم که وزن بیشتر از 80 کیلو رو تحمل نمی کنه منم وظیفه ام اینه که بچسبم به صندلی که کسی روش نشینه نشکنه!ولی الان طبق معمول احمق بازی در آوردم یه کم بخندیم!!!)
من:ها؟
مامان:خودتو به اون را نزن
من:روشن ترش می کنم پس بمون جا نزن...
بابا:یکی منو از این دیوونه خونه ببره بیرون
رییینگ رییینگ
من:زنگ تلفن بود یا در خونه؟؟؟
فربد:گوشه تو بده خوش شویی!!!
مامان:بله؟؟به به!! محموله رسید؟؟خیلی ممنون..
من:مامان زشته!!تو این سن؟خجالت داره
مامان:نه بابا این رمز به مامانم گفتم هر وقت مهمون ها داشتن می رفتن یه زنگ بزنه به ما بگه
من:دیگه کاراگاه مخفی هم شدی؟
مامان:پاشو مزه نریز
زییییینگ زیییینگ
من:در خرابه لگد بزنین
فربد:دارو ها تو نخوردی؟؟؟
و بعد از کلی احوال پرسی و تعارف مهمون ها اومدن ته نشین شدن(البته رسوب کردن بیشتر به درد می خوره!)!!!اما یه بچه ی 3 ساله هم بود که من فک می کنم مال خواهر مامانشون بود..رفتم از مامانم بپرسم
مامان این بچه کیه؟
مامان:می خواستی کی باشه؟؟خوب معلومه دیگه!!بچشونه..
من:مگه 3 ماهه نبود؟
مامان:این مربوط به 2 سال و 9 ماهه پیشه!
من:بله!!رشد زود رس داشته؟؟
مامان:برو تا چایی رو نریختم رو پات
و رفتم چسبیدم به صندلیم..
بابا:فرزام جان کلاس چندمی بابا؟پسره هاج و واج مونده بود...بابام دوباره گفت..این دفعه بابای اون جواب داد!آخه اسمش فرزام نیست که!!فرزاده..نه فرنامه..!!اما بابای من تا آخر به این بیچاره گفت فرزام..مامانم اومد نشست و تازه مجلس گرم گرفت..منم تو دلم ساعت هارو می شمردم..1..2..3..4..5..پیر شدم
!!!چه قدر سیریشن!!!تازه مامانم به بچه هاش کادو هم داد اینا دیگه ول کن نبودن!به دختره یه باربی داد اونم از وقتی که کادو رسید دستش موها شو کند و لباسشو عوض کرد و یه دستشو در آورد و...چشمتون روز بد نبینه اگه 1 ساعت دیگه هم مونده بودن احتمالن باید تیککه های بدنشو از گوشه ی خونه جمع می کردیم
!!!تازه 1 ساعت هم تو دست شویی بودن..موقع یه رفتنشون ساعت 10 بود..مامانم تعارف هم کرد!بدشون نمیومد شامه هم بمونن!ولی بالاخره شررو کم کردن و من و مامانم تا ساعت 12 داشتیم خونه رو مرتب می کردیم!!!
قصه ی ما به سر رسید زاغه به خونش نرسید!!!
