آپ نمی کنیم!!!

اهم اهم:

متاسفانه باید بگم که این وبلاگ تا اطلاع اولیه آپ نخواهد شد...حالا چرا؟؟؟
۱.داریم می ریم تو فصل امتحانا...وای به حالت اگه بگی من خرخونم!!!برای من هیچ فرقی نداره موضوع اینه که برای مامانم فرق داره!و الان هم به زور اومدم....و اگه بازم بیام=>پخ پخ می شم یعنی شتر دیدی ندیدی!!!

۲.سوجه هام ته کشیده!!!آخه مدرسه ها دارن تعطیل می شن همه دفسن ماشاالله چشمه ی مزخرف بافی آدم خشک می شه!!!
۳.قبض تلفن ییییییییییییییییه کم زیاد اومد فقط یه کم!!!!که نشان دهنده ی ساعات متعدد پرسه زنی من تو اینترنته!!!و اگه از پول قبض گوشی بگذریم که هر دفعه رو ۶۰۰۰۰تومانه دیگه مامان و بابام دیدن باید یه اقدام جدی جهت جلوگیری از ولخرجی من بکنن!!!
چرا گریه می کنین؟؟حالا می آپم...ناراحت نشین ولی مطمئنم که زودتر از ۲۴اوم نمی رسم بیام!!!(حالا کی ناراحت شد به خودت می گیری؟)از همکاری تون..همکاریشون...همکاریمون که باعث می شین نظرا زیادشن و لطف می کنین و قدم رنجه می فرمائین به وبلاگ ما سر می زنین خیییییییلی ممنونم!!!
.....تا ۱ ماهه دیگه...........و پخخخخخخخخخخخخ!!!

نامه ای به...!!!

به به!به به...!جاتون خیلی خالی عید خیلی بد گذشت(واسه ی همین جاتون خالی بود!)حالا به هرحال عید هم اومد و رفت و ما هم طبق معمول هیچ غلطی نکردیم و هیچ درسی نخوندیم!فقط پس رفت کردیم و دیگر هیچ!سفرم که نرفتیم فقط نشستیم خونه کپک زدیم!....به هرحال دارم به این فکر می کنم که ما ۲۰ روز دیگه از این مدرسه میریم..

 

فقط ۲۰ روز

آخی

نمی دونم من مشکل دارم یا همه ناراحتن..؟؟؟وقتی به سال اول و دوم نگاه می کنم(سوم آدم نیست)یاد یه چیز هایی می افتم که خیلی ناراحتم می کنن...خاطره هام........حس خوبی از این که همه رو اینجا بذارم و برم ندارم.از سه ماه دیگه سوما هیچ ربطی به مدرسه ی راهنمایی فرزانگان تهران ندارن...یادمه سال اول که بهمون کارت عضویت تو کتابخونه رو دادن به تاریخش نگاه کردم:اعتبار این کارت از ۱/۷/۱۳۸۴ تا ۳۱/۶/۱۳۸۷ می باشد(که البته غلط می باشد!ولی بماند)به خودم گفتم:۳۱/۶/۸۷؟او وه ه  ه ه ه !کو تا اون موقع!؟سه سال دیگه است..و الان فقط ۵ ماه تا ۳ سال دیگه مونده..دلم برای مدرسه و خاطره هام تنگ می شه!پریروز رومینا انگشتش درد می کرد نشسته بودیم لب پله ها و صفایی و صفری۴ تا پله بالاتر از ما بودن...من به ستون تکیه داده بودم که یهو احساساتی شدم و ستون رو بغل کردم و گفتم:آخیییی.ستون مدرسه!چه قدر دوست دارم!و وقتی به بالا نگاه کردم دیدم صفایی و صفری زل زدن به من و کم مونده اشکشون در بیاد!

۲۰ روز و دیگر هیچ

چه قدر سال دوم رو دوست داشتم!۶/۲!!!!!!!!!!!!!دلم براش تنگ شده!کی جرئت داره بگه ۱۳ نحسه؟؟؟۱۳ سالگی بهترین سال زندگی من بود!از اولم ۱۳ رو دوست داشتم!.......یادش بخیر....۳ سال پیش کی فکر می کرد قراره چی بشه و چه اتفاق هایی بیفته و ...؟دلم برای مدرسه تنننننننننننننننننننننگ می شه!دلم می خواد بازم تو حیاطش حلقه بزنم و شعر بخونم...معلمارو مسخره کنم و سره کلاسا کلی حال کنم....و از همه مهم تر سره امتحانا تقلب کنم!

شمارش معکوس تا مرگ من...

۲۰....

                                              از طرف یه سوم که احساساتش در حال فورانه!

                                                     نامه ی سر گشاده!

پ.ن:تولد رومینا جون مبارک!به به!

آپ جهت نخوابیدن وبلاگ!!!

اول بگم که اینو از یه دوست شنیدم(عنوان مطلب رو!!) فردا نگین پی گرد قانونی داره و....منو بندازین زندان و جوون مرگ بشم!!!دوم این که یه مدت بود مخم قدرت چرت و پرت نویسیشو ز دست داده بود و سوجه نداشت!!!تا این که یه آذرخش به مغزم خورد...به به!!!منبع اخذ اطلاعات:دفتر خاطرات کودکیم!

نزدیک بود قبل از به دنیا اومدن  تو شکم مادرم بمیرم یا بهتره بگم خفه شم چون ۹ ماه و اندی روزه بودم که بند ناف می پیچه دور گردنم و امیدی به نجاتم نبوده که یهو می بینن من قبل از به دنیا اومدن نمردم!به دنیا که اومدم ۳.۷۸۰ کیلو بودم!!!قدم ۵۲ متر ببخشید سانتی متر بود!اینجانب متولد ۱ آذر ۱۳۷۲ ام..ساعت ۸..آخی چه سحر خیز!!از همون اول هم نفر اول بودم..تو همه چی..اون قدر موی مشکی رو سرم داشتم که پرستار به کلم گل سر زد..اونم از بدو تولد..!بیچاره بچه هایی که هم بیمارستانی من بودن..آخه به هیچ کدومشون حتی یه قطره شیر هم نرسیده!پرستار می گفت به عمرم بچه ای به این شکمویی ندیده بودم..!بیچاره مامانم.از وقتی که اولین دندونامو در آوردم شروع کردم به جویدن میله های تختم و تخت بیچاره فسیل شد!مامانم مجبور شد بهش کلی پارچه ببنده که من نجومش!به آب می گفتم قابون!آخی چه قدر خوش سر و زبون!!!از وقتی شروع کردم به راه رفتن مامانم بدبخت شد و نصف ظروف چینیش شکست!تا این که به فکر افتاد که دور تا دور خونه کش ببنده و من می رفتم سمت وسایل شکستنی و به کشا می خوردم و بر می گشتم...برای همینه که الان خاصیت ارتجاعیم زیاده!!!اولین کلاسی که رفتم نقاشی بود!مامانم می خواست دنبالم بیاد که من برگشتم با عزمی راسخ بهش گفتم:مامان من تنها می رم!تو بیای خجالت می کشم..خوبه سوسول نبودم!دندونای شیریم خیلی دیر افتادن..حتی همین پارسال هم یکی شون افتاد به جاش دلتون بسوزه خیلی دندونای خوبین!اتا ۵ سال و ۹ ماهگی با شیشه شیر می خوردم(آخه برادرم با شیشه می خورد من بهش حسودی می کردم واسه ی همین مامانم نتونست منو ترک بده!(همچین می گم انگار معتادم!)هنوز هم گاهی اوقات دمی به خمره می زنم!)!ولین روز مدرسه بارونی بود و من صاف افتادم تو یه چاله پر از گل..خیلی ممنون!!!از بدو ورود به مدرسه یه استعداد جدید رو در خودم کسف کردم اونم توانایی فوق العاده در تقلب بود!همه می رن مدرسه سر به راه می شن ما...در کودکی ۳ بار برونشیت می کنم ۲ بار هم ذات الریه!!!چه قدر جون سختم من که هنوز زنده موندم!ایه اعتراف سخت:برادرمو خیلی اذیت می کردم!آخی بیچاره فقط ۹ سال و ۶ ماه و ۲۹ روز و دو ساعت و نیم از من کوچیک تره!دوران کودکی خوبی رو پشت سر گذاشتم حتی کلاس پنجمم!یادمه وقتی که از مرحله ی دوم امتحانات سمپاد می اومدم بیرون مامانم رنگش مثل گچ پریده بو و من خیلیییییییییییی ریلکس بودم و مامانم بهم گفت چه کردی؟من هم گفتم خوب دادم و مامان بیچاره ای اونوری برداشت کرد و تا روزی که جوابا رسیدن کلی نفوذ منفی داد به من بدبخت!سال اول راهنمایی رو خیلییییی دوست نداشتم آخه تازه با مدرسه آشنا شدم اما دوم خیلی حال داد!حالا هم که سومیم و بدبختی از در و دیوار می باره!.....همین جا نگه می دارم چون قدرت پیشگویی ندارم!

چون یه مقدار از شدت طنز کاسته شده یه سری مترادف گذاشتم بخندیم حال کنیم

خر مگس:پرویز ترکه(پر+ویز+ترکه..اینجا ترک داریم؟)

آفتابه:منشور            

بقیه بی ادبین نمی شه بگم!فعلامغز عالی منفجر!

عید دیدنی پر ماجرا!!!

دیروز نه پریروز شاید پس پریروز بود که ما منتظر بودیم که یه سری ازمهمون های خیلی گلمون بیان عید دیدنی...ازاونایی که کنگر می خورن و لنگر می اندازن!!!ماشاالله عید دیدنی 1 ساعته تبدیل می شه به 1 هفته!!!2 تا بچه ی کوچیک دارن یکیشون یه پسر کلاس سومیه اون یکی هم یه دختر 3 ماهه..!!!!خیلی کثیفن!!من نمی فهمم چه جوری هنوز این بچه ها زنده موندن!!!جلوی چشم من پسته ای رو که افتاده بود رو پادری برداشت خورد..سال پیش که اومدن خونه مون همه ی یخچال خالی شد و خونه نیاز به یه تر و تمیز کردن حسابی(تر و تمیز کرن که چه عرض کنم!!!خونه تکونی مجدد بگم بهتره!)داشت.هر دفعه خونه ما میاد بچه شو می بره دست شویی 1 ساعت بعد می اد بیرون(گمون کنم از صبح دست شویی نرفته منتظر بوده برسن اینجا)..من و مامان و بابام و برادر خل و چلم نشسته بودیم و منتظر بودیم اونا از خونه ی مادر بزرگم بیان خونه ی  ما(خونه ی مادر بزرگم فقط 3 طبقه ایین تر از خونه ی خودمونه!)

من:مامان من می رم یه کم دراز بکشم

فربد:تو گرد کشیدن خیلی بیشتر بهت می آد!!تاز اونم با روان نویس

من:نیشتو ببند!پسره ی پررو!

مامان:اینقدر نپرین به هم دیگه!همه بچه دارن ما هم بچه داریم!عجبا..!!تو هم همینجا می شینی از جات جم نمی خوری

من:آخه چرا زور می گی؟؟من از وقت نازنینم بزنم و  نصف روز رو منتظر اینا بشم؟؟حداقل می رم درس می خونم

مامان:آره!!اونم تو که چه قدر خرخونی!اصلا من باید به داشتن همچین بچه ای افتخار کنم!
من:مسخره نکن دیگه!اصلا بابا تو یه چیزی بگو!
بابا:من بی طرفم!!!(هر وقت دعوا می شه من همینو می گم حالا بابام از طرفند من علیه خودم استفاده کرده!عجبا..)

من:مثل این که همه ی خانواده دست به دست هم دادن تا من رو ضایع کنن!!بشینم تلویزیون ببینم سنگین ترم!

به به!تلویزیون با برنامه های متنوع(بی انصافی نمی کنم!امسال برنامه ها بهترن!)یه بار هم اعلام نکردن که امسال سال موشه!!(یکی از فامیلامون می گفت امسال، سال خرماست گفتم چرا گفت چون هم هسته داره هم انرژی!)همش ماهی نشون می ده!!

من:مامان چرا امسال به جای موش ماهی نشون می ده؟

مامان:من نمیدونم...

بابا:چون باعث هیجانات کاذب می شه!!!(چه دلیل خوبی!!)
من:مگه ما گربه ایم که موش می بینیم هیجان زده می شیم؟؟؟راستی من چه قدر گشنمه!!!!و به سمت شیرینی های عید هجوم میارم که مامان جان می گن:اینا مال مهمونه!آخه من چند بار باید بهتون بگم که نمی شه به اینا دست بزنین؟تموم می شه خب!مهمون ها که اومدن رفتن بعدش بقیه اش مال شما

من:آخه چرا هر سال همه ی ته مونده ها ی شیرینی ها باید برسن به ما:آخه گناه ما چیه؟؟

فربد:هیچی!کارگر مفت و مجانی هستیم دیگه اونم بدون هزینه ی ایاب و ذهاب

من:اخه تو می دونی ایاب و ذهاب یعنی چی که حرف می زنی؟؟

فربد:اگه بلدی بیا جلو بزنمت

من:آخیییی از بس کشتی کج بازی کردی جو گیر شدی؟

مامان:مهمون ها اومدن

بابا:چه خوش موقع اومدن!دقیقا همون موقعی که گردباد رسید به برلین(فیلمرو می گن)

مامان:خالی بستم!یه چیزی گفتم اینا ساکت شن!مهتا اینا اومدن می ری می چسبی به صندلی ها!(یه صندلی داریم که وزن بیشتر از 80 کیلو رو تحمل نمی کنه منم وظیفه ام اینه که بچسبم به صندلی که کسی روش نشینه نشکنه!ولی الان طبق معمول احمق بازی در آوردم یه کم بخندیم!!!)
من:ها؟
مامان:خودتو به اون را نزن

من:روشن ترش می کنم پس بمون جا نزن...

بابا:یکی منو از این دیوونه خونه ببره بیرون

رییینگ رییینگ

من:زنگ تلفن بود یا در خونه؟؟؟

فربد:گوشه تو بده خوش شویی!!!

مامان:بله؟؟به به!! محموله رسید؟؟خیلی ممنون..

من:مامان زشته!!تو این سن؟خجالت داره

مامان:نه بابا این رمز به مامانم گفتم هر وقت مهمون ها داشتن می رفتن یه زنگ بزنه به ما بگه

من:دیگه کاراگاه مخفی هم شدی؟
مامان:پاشو مزه نریز

زییییینگ زیییینگ

من:در خرابه لگد بزنین

فربد:دارو ها تو نخوردی؟؟؟

و بعد از کلی احوال پرسی و تعارف مهمون ها اومدن ته نشین شدن(البته رسوب کردن بیشتر به درد می خوره!)!!!اما یه بچه ی 3 ساله هم بود که من فک می کنم مال خواهر مامانشون بود..رفتم از مامانم بپرسم

مامان این بچه کیه؟

مامان:می خواستی کی باشه؟؟خوب معلومه دیگه!!بچشونه..

من:مگه 3 ماهه نبود؟
مامان:این مربوط به 2 سال و 9 ماهه پیشه!

من:بله!!رشد زود رس داشته؟؟

مامان:برو تا چایی رو نریختم رو پات

و رفتم چسبیدم به صندلیم..

بابا:فرزام جان کلاس چندمی بابا؟پسره هاج و واج مونده بود...بابام دوباره گفت..این دفعه بابای اون جواب داد!آخه اسمش فرزام نیست که!!فرزاده..نه فرنامه..!!اما بابای من تا آخر به این بیچاره گفت فرزام..مامانم اومد نشست و تازه مجلس گرم گرفت..منم تو دلم ساعت هارو می شمردم..1..2..3..4..5..پیر شدم!!!چه قدر سیریشن!!!تازه مامانم به بچه هاش کادو هم داد اینا دیگه ول کن نبودن!به دختره یه باربی داد اونم از وقتی که کادو رسید دستش موها شو کند و لباسشو عوض کرد و یه دستشو در آورد و...چشمتون روز بد نبینه اگه 1 ساعت دیگه هم مونده بودن احتمالن باید تیککه های بدنشو از گوشه ی خونه جمع می کردیم!!!تازه 1 ساعت هم تو دست شویی بودن..موقع یه رفتنشون ساعت 10 بود..مامانم تعارف هم کرد!بدشون نمیومد شامه هم بمونن!ولی بالاخره شررو کم کردن و من و مامانم تا ساعت 12 داشتیم خونه رو مرتب می کردیم!!!

قصه ی ما به سر رسید زاغه به خونش نرسید!!!

جلوه های تکنولوژى!!!!

ساعت ۴:۳۰..کلاس زبان:
دیریم..دیریم...دیریم دیریم دیریم دیریم دیرییییییییییم دی ری دی ری ریم!

...=>سکوت...:

(اگه یه کم به اون چیزی که تو جمجمته فشار بیاری می فهمی این آهنگ پلنگ صورتیه!!)عجب زنگی واسه ی گوشی!!!!معلم بیچاره داشت از خنده روده بر می شد اما چون نباید تو موسسه گوشی کسی زنگ می خورد برای این که جلوی خندشو بگیره از کلاس رفت بیرون!!!!
من:و خداوند silent را آفرید!(نقل قول از یکی که یادم نمیاد..!)

آخر کلاس که شد می خواستم این آهنگ رو از خانومه بگیرم اما روم نشد!!!آخه ۲ برابر من سن داشت..وقتی آدم نبوغش در حاله فورانه مجبوره با آدمایی که سنشون دوبرابرشه تو یه کلاس بشینه!!!غلط نکنم بچه ی یکیشون هم کلاسیم در اومد!!!خوب ذیگه این قد مبالغه نکن...زشته!!!

مامان من یه حرفی می زنه..می گه زمان انسان های اولیه زندگی خیلی راحت تر بوده....اما من مخالفم آخه مگه زندگی بدون گوشی و ipod و کامپیوتر می شه؟مگه میشه؟مگه می شه؟مگه میشه ترک وطن کرد؟(آدم بده حالم بده عشقم از صبح رفته نیومده...)

زندگی خالی نیست

نت هست

چت هست

زنگ تفریح هست

تاXXX هست زندگی باید کرد

اصلن به تو چه XXX کیه؟؟؟ها؟مگه تو فضول مردمی؟؟؟(بی چاره سپهری تو گور لرزید!!!گرچه من مطمئنم رو ویبره نیست چون صدای ویبره ی گوشی من مثل ماله اون خیلی زیاده اونم ویبره رو آف کرده!!!ماشاالله برای من اس ام اس که میاد همه ی تهران می فهمن..!!

فواید تکنولوژی:

۱.از اوقات فراغت میشه به خوبی استفاده کرد(به شرطی که اوقات فراغت باشه نه این که از درستون بزنین...)

۲.به درد دوست پسریابی یا دوست دختر یابی میخوره (کامپیوتر و گوشی و غیره..البته من اصلن اهل این حرفا نیستم اما آدم باید حقیقت رو بگه..همین پریروز:یکی زنگ زده بود به من می گفت باهام دوست میشی؟؟یاساعت ۹ دم در پاساژ خوبه؟؟؟...)

۳.اگه این تکنولوژی نبود ما باید چه جوری زندگی می کردیم!!!فکر کنین مثل انسان های اولیه..بدون برق و...

مضرات:

۱.باعث بروز انواع و اقسام بیماری ها میشن مثلا یک ساعت گوش کردن آهنگ با هدفون تعداد باکتری های گوش رو ۷۰۰ برابر میکنه=>نمونش هم خود من..گوشام صداهارو نصف میشنوه!

۲.وقت درس و تحصیل مارو می گیرن!!!
۳.باعث فساد اخلاقی میشن!!!
۴.باعث میشن شما با مامانتون دعوا کنین!!!(نگین نه چون می دونم ۳/۲ دعواها سره همین موضوعاتن!!!)

دیگه باید برم چون یکی از فامیلامون اومده با یه نینی خوشگل!!آخییییییی...راستی اون دوشنبه که رفتیم مدرسه هممون رو به این حالت(واقعا که!!نمی فهمی این حالت کدوم حالته؟؟؟)پرت کردن بیرون...دلم برای بچه ها اینقد شده!!!نا گفته نماند که خونه هم یه کم خوش می گذره!!!اما مدرسه یه چیز دیگه است..راستی دیروز یه فیلم دیدم غلط نکنم توش آقا بزرگی بازی می کرد!!!!