تبليغاتX
×××صدای سمپاد×××

×××صدای سمپاد×××

با گویندگی دو سمپادی گل اندکی هم خل!!!:دی

بالاخره تصمیمیدم این جا رو از حالت کپک زدگی در بیارم!

می دونم یه چند وقتی هست که آپ نکردم...اما این دفعه تنبلی تنها دلیلش نبود!!!
حدس بزنین چی شده؟؟؟؟من دوباره یه گند جدید زدم!(البته یکی لغت درستی نیس!!!فک کنم چندین بهتره!!!)از اون گندا که حالا حالا ها سوژه خنده مامانمه!!!

ال سی دی لپ تاپمو شکستم!!!!!ااونم فقط ۲ روز بعد از تموم شدن امتحانات!!

      

 اینا عکس صفحه لپ تاپن!!!البته این بدترین گندی بود که تو این یه ماه زدم!!!لیست کامل می شه این:

-تجربه ی نزدیک به مرگ گوشیم!(بچه ها یه گالن آب خالی کردن تو جیبم که گوشی توش بود!)

-پرت کردن گوشی مامانم از فاصله ۱.۵ متری رو آسفالت خیابون(اتفاقی بود!!)

-شکستن ۲ تا از ظرف های مورد علاقه مامانم به فاصله کمتر از ۲ روز!!!

-کارنامه ی بسیار زیبا با انضباط ۱۸.۵ که از همه نمره ها زیبا تر بود و زینت کارنامه!

و  دو سه تا گند دیگه که الان جاش نیس تعریف کنم!

اصلن نمی دونم چی شد که یهو این طوری شد!!!

مقتول رو روشنش کردم دیدم یه لکه سیاه روشه که ازش اشعه های نورانی در اومده!

۲ ثانیه صبر!بعد واکنش سریع خاموش کردن لپ تاپ!!!دوباره روشن!!!نه خیر مث که نرفت!!!!حالا تو این هیرو ویری/هیرو بیری!!(یه چیزایی تو همین مایه ها!)نوبت دادن جوابای امتحان تیزهوشان برادرم هم بود!(که باید از تو سایت چک می کردیم!) کامپیوتر خونم که ترکیده!لپ تاپ منم که پکیده!!!دیگه اوضاع عالی بود!

واکنش مامان بابام:کلی غر واسه این که این لپ تاپ فقط یه سال از عمر کردنش گذشته بود و دیگه ارزش تعمیر نداره و اینا!و این که دیگه تعمیرش نمی کنیم و کلا لپ تاپ بی لپ تاپ!!!

البته با توجه به قدرت من تو زدن مخ والدین بالاخره راضی شدن بعد یه هفته بدن اش تعمیر!!!!

که البته شد کادوی کارنامه ی خوشگلم!!!!که اگه می خواستم با این کارنامه بابامو بتیغم مطئنا نصف اینم پول گیرم نمی اومد!

مث که دلیل شکستن صفحه هم این بوده که یه ذره درشو سفت بستم!!!

البته من می گم شانس آوردم که قابل تعمیر بوده!!!(هر وقت اینو می گم مامانم می خواد خفه ام کنه!!!)

البته بگذریم که همه ی اینا واسه یه هفته بود و بقیه اش به خاطر تنبلی خودم بود که نیومدم آپ کنم!البته یه مدت هم که اینترنت ها ترکیده بودن!!!ولی کلا!!!!

پ.ن۱:برادرم هم مث خودم به جمع سمپادی ها پیوست!!!!البته از نوع علامه حلی اش!!!از این به بد تو خونه یه فرزانگانی داریم یه علامه حلی ای!!!(همین جوری خیلی کم دعوا می کردیم از این به بعد ۳ برابر هم می شه!)

پ.ن۲:بالاخره از دست مدرسه خلاص شدیم!البته دوما هر هفته شنبه ها باید برن مدرسه!همه همچین به آدم نگا می کنن انگار تجدید شدیم!!!

پ.ن۳:امسال حتی یه ترمم انضباطم کامل نشد!!!البته پایین ترین نمره هم نشدم!!!!کلاس ما پایین ترینش ۱۷.۷ بود!

پ.ن4:جناب 14....اگه مشکل اینه که معذرت خواهی نمی کنم ببخشید

فلا!


ویرایش:

5 شنبه 8اوم دارم می رم مسافرت!!!یه ده روزی نیستم!!!اونجام بعید می دونم بتونم وبمو چک کنم!!!

قول می دم برگشتم آپ کنم!(البته شایدم قول ندم!!!)پس فعلا!!!!!!!!


+ آپ شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 17:17  توسط مهی باحال  | 

  

از اسمش معلومه دیگه!!!با اندکی شرحه!(اصلش به خاطر عدم حال نویسنده اس!)

----->این سوراخه خوشگل و تر و تمیز خرابکاری منه!!!!نشون دهنده ی یکی از اندک چشمه های من تو خراب کردن اموال مدرسه و مرض ریختن!

البته این یکی خدایی بدون قرض/غرض قبلی بود!!!!یکی از فوایدش اینه که باهاش می شه از در رفت بالا و دید زد!کلا به درد می خوره...

بعدش هر چی با بچه ها تلاش کردیم بزرگ ترش کنیم نشد!فقط پاهامون له شد!...

پ.ن:نتیجه گیری اینه که درهای مدرسه همشون تو خالی اند!(البته بیشتر حدسه تا اثبات....-->آماده سازی واسه امتحان ریاضی!!!!!)

پ.ن 2:بالاخره من یه بار سر فیزیک عین بچه ی آدم نشستم به درس گوش کردم!!!!جاتون خالی.....!تازه پای تختم رفتم مساله حل کردم!

پ.ن 3:فک نمی کنم تا بعد از ترم برسم آپ کنم....این درسا آدمو از کارو زندگی می اندازن! 


14 اردیبهشت روز سمپاد کلیییییییییییییییی مبارک!!!!

+ آپ شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 19:44  توسط مهی باحال  | 

جدا چه قد زود روزا می گذرن!انگار نه انگار که همین دیروز بود که تازه اولین روز مهر بود!خدا کنه دیگه روزا ان قد زود نگذرن!می ترسم یه روز به همین روزدیا سمپادی بودنمون تموم شه!(اوه چه فلسفی!)


من که نمی فهمم همه از چیه عید خوششون می آد!من که از تعطیلی متنفرم!تنها چیزی که تو عید باهاش حال می کنم کادو گرفتن و 13 به دره!..........بقیه اش هم کلی عید دیدنیه!که اصن دوس ندارم!(البته فقط خونه فامیلای نزدیک خوبه!)


کلا این که من عیدا و تعطیلیای دیگه تو خونه کپک می زنم!مشکل اینه که امسال کپکم نمی شه زد!باید بشینیم (مثلا) درس بخونیم!چون هفته ی دوم بعد از عید امتحانای میان ترمه!بعد کارنامه شون...بعد ترم...بعد کارنامش...بعد تابستون!

حالا اینارو بی خیال!جاتون خالی 2 شنبه پا شدیم با بچه ها رفتیم خانه والیبال بازیه پیکان و سایپارو دیدیم!fگله ای...حدودا یه 20 تایی از مدرسه ما بودیم!کلی حال داد!البته گلوم امروز در حال پاره شدنه!آخه تو کل قسمته خانومه فقط ما بودیم که تشویق می کردیم!اونای دیگه هم که یه دستی سوتی چیزی می زدن همشون سایپایی بودن!.........بعدشم که اومدم خونه داشتم تا بوق سگ سوالای ریاضی رو حل می کردم!...


تقویمای سمپاد امسال رو هم بهمون دادن!به نظر من که طرح روش یه کم غمگین و پر معنا...مگه نه؟(البته اگه بتونین چیزی ببینین!)

پ.ن1:بلاگفا کلا اسمایلی هارو برداشته یا مال من ترکیده؟....

پ.ن2:مث این که هفته ی دیگه 2 شنبه و 3 شنبه هیچ کی نمی خواد مدرسه بره جز من!...(البته نه به خاطر ترس از غیبت غیر موجه بلکه به خاطر این که دوس ندارم خونه بمونم!...)

پ.ن3:سر زنگ ادبیات من رفتم یه پا پشت به کلاس(رو به تخته)وایسادم بلکه الگو شم برای آیندگان!!!!البته بعدشم معلم اجازه داد تو کلاس بچرخم و بچه ها رو ساکت کنم....من که خیلی معملمونو دوس دارم!!!!

اینم همین جوری خوشگل بود گذاشتم!

+ آپ شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 18:3  توسط مهی باحال  | 

صدا...دوربین!زومه؟...

یه شمبه!(ن)-زنگ چهارم-کلاس ۱/۴--->صحنه وقوع جنایت!

بچه های معصوم و بی نوا بعد از دو زنگ ریاضی حالا نشستن سر فیزیک با مخای پکیده!و این جاست که می شه معنای واقعی کپک زدن رو دریافت!

خب!معلمومه که من نمی شینم دست رو دست بذارم که حوصله ام سر بره و مبحث نور رو برای بار nاوم گوش کنم!(که البته هر دفعه نمی کنم!)بلکه با رفیق عزیزم می شینیم طرح تفریحات سالم می ریزیم

اولش شروع می کنیم میس انداختن به بچه های کلاس و کلا مرض ریختن!معلوم می شه که نه خیر!مث این که اینا خیال ندارن درسو ول کننپس متوسل به بچه های کلاسای دیگه می شیم!بلوتوثارو روشن می کنیم و سرچکی می کنیم!بعد به این نتیجه می رسیم که هیچ کس دیگه ای مث ما عقلشو از دست نداده که سر کلاس بلوتوثشو روشن کنه(اعم(شامل!متشکل از)از کلاس بقلی-بالایی-پایینی-رو به رو و...)پس بیخیله کرم ریختن از طریق بلوتوث می شیم

مث این که باید به صورت انفرادی وارد عمل شیم!از وایرلسه مدرسه کمک می گیریم بلکه این اوقات را به جای کپک زدن با اینترنت پر کنیم که دماغمان خفن می سوزدچون ما کلاس ته راهروییم و این جارو خوب پوشش نمی ده و هی قطع و وصل می شه بیخیله نت می شیماما ما به هیچ وجه دست بردار نیستیم و حاضر نمی شیم که سر کلاس درس گوش کنیم پس گزینه ی آهنگ گوش کردنو می گزینیم!بلکه حوصله امان سر نرودحالا این وسط سیم هندز فری کوتاهه به گوش منو بقل دستیم(که خواستار درج نشدن اسم هستن!)نمی رسه!حالا این وسط هی من سیمو بکش!X سیمو بکش!خوبه پاره نشد

منم که دیدم اینجوریه گفتم باید یه فکر اساسی بکنم!یه برگه برداشتم روش بزرگ با ماژیک نوشتم:کی هندز فری نوکیا سری n داره؟خواهشا رد کنه بیادهر وقتم معلم سرشو بر می گردوند می گرفتم بالای سرم و باعث ترکیدن بچه ها از شدت خنده می شدم!آخرشم معلوم شد که نصف کلاس سونی اریکسونن!بقیه هم نوکیای غیر n!یکی هم که هندز فریش به مال من می خورد جا گذاشته بود!خلاصه رفتم از یکی از رفقای کلاسای دیگه گرفتم!اما کلا دیگه بی خیل شدم!چون هم تمام انرژی ام رفته بود هم بازم سیم این کوتاه بود

پ.ن:این هفته بازم جلسه اولیاء و مربیان داریم!یادم باشه به مامانم بگم یه روزی بیاد که معلم فیریکمون نیس

پ.ن۲:راستی ولنتاینتونم مبارک

+ آپ شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 18:8  توسط مهی باحال  | 

اگه  مسابقه ای به اسم"مزخرفترین عنوان برای آپ"باشه مطمئن باشین من اول می شم!

خب این آپ از اون سرسری ها و پر از غلط تایپی و دیکته ای و ایناس در کل فقط آپ می کنم که بدونین زنده ام چون الان شب شنبه اس و هزار تا کار رو سر من ریخته!از تحقیق اجتماعی گرفته تا...تا....تا...چه می دونم تا خوابیدن

آهان می خواستم اینو بگم!احتمالا دیگه کسی وجود نخواهد داشت که این وبو آپ کنه چون:

۴شنبه کارنامه هارو می دن!

ینی بدبخت شدیم رفت !وضعیت ما از وقتی امتحانا تموم شد این بود:یه روز می اومدیم مدرسه بچه ها می گفتن خوش حال باشین!کارنامه ضریب نداره!مام یه دور بدون ضریب حساب می کردیم و..... خوش حال می شدیم که نه قراره اخراج شیم نه تعهد بدیم! فرداش می گفتن نه اشتباه شده ضریب داریم!مام از رو بیکاری یه دور دیگه حساب می کردیم می دیدیم ای وای این دفعه خیییییییییلی دمه مرزیم !حالا چه غلطی کنیم و....بازم فرداش می گفتن اصن نه ضریب داره نه معدل می دن فقط یه مشت نمره اس !مام کلاها(که چه عرض کنم مقنعه ها)رو می انداختیم هوا !همدیگرو بغل می کردیم و اشک شوق می ریختیم! یه روز دیگه می گفتن کارنامه نمی دن...کامپیوتر و هندسه تو معدل نمی آد...ضریب همه درسا ۲ اس... کلا تو این یه هفته معدل من بین ۱۶ تا ۱۹.۵ در نوسان بود! حالا خدا می دونه این کارنامه قراره چه چیز عجق وجقی بشه!.....

نمره های من عالین!تنها ۲۰ هام ریاضی و فیزیک و ادبیات و ورزشن(بگی خرخونا.... آدم باید صادق باشه! )!بقیه تا دلتون بخواد از ۱۷ داریم تا ۱۹.۷۵!خلاصه فک کنم مدرسه ۴ شنبه غلغله اس...و این که ما قراره ۵شنبه جمعه.....

ببین!اصن نطقم کور شد!اه....بی خیال ....آها پریروز یه سوتیه وحشتناک دادم! اومدم یه متن واسه همسایگان محترم بنویسم بزنم دم در خونه،که همسایگان رو این جوری نوشتم:همسایه گان....(جدا!)مامانم می خواست منو بکشه!وقتی مامانم گفت:مهتا تو مایه ی ننگ خانواده ای!داشتم فک می کردم جدیدا چه غلطی کردم!هر چه قد فک کردم مخیلم به هیچ جا نرسید! ...نگو قضیه غلط دیکته ای بوده!

پ.ن:دیدی اژه ای برکنار شد؟؟؟؟ آخه اینا چه فکری می کنن؟دیگه مدیری به خوبی اژه ای پیدا نمی شه! بعد از این همه سال زحمت کشیدن برای سمپاد!بچه ها می خواستن اعتصاب کنن !اما به نظر من کار مزخرفیه!ما ان قد ترسوییم که...

پ.ن۲:بچه های پایه ی اولیه امسال:مدت تحصیلتون تو سمپاد نصف شد.. .اه چه قد زود گذشت..و چه خاطره هایی !(اووو. اینارو من گفتم؟؟؟؟؟؟؟؟)

پ.ن۳:اولین آپ ۱۵ دقیقه ای من تو این یه سال این بود

پ.ن۴:کارگاه امسال ۱۹/۲۰/۲۱/۲۲ اومه و اولین کارگاهیه که من می بینم!خداکنه حال بده! ---->خطاب به بکس خودمون البته


کارنامه هارم دادن...تنها چیزی که می تونم بگم اینه که بالای ۱۹ شدم (اگه فریناز الان اینجا بود می گفت:زرشششک!)

+ آپ شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 18:42  توسط مهی باحال  | 

حس می کنم چند وقته آپ نکردم!

والا این درس و مشق که نمی ذاره آدم به کار و زندگیش برسه!الانم که تو امتحانای ترمیم قبلشم به فاصله ی یه هفته میان ترم خلاصه این که اینا مارو آخرش به کشتن می دن یه چند وقته فقط می رسم بیام اینترنت که نظرارو چک کنم و یه دو سه جایی برم که مهمن (که البته اونم به لطفه وایرلس مدرسه اس!) کلا این که سه هفته ای بود درس و حسابی نیومده بودم نت

از امتحانا می تونم بگم که هندسه رو خیلی بد دادم و شیمی(آخیَ )البته به خاطر این که شب امتحان هندسه اصن حال نداشتم درس بخونم نشستم بره بار ۱۰۰ اوم دزیره خوندم نتیجه این شد که از ۹ تا سوال ۷تارو حل کردم البته اون ۲تارو بلد بودم اما یادم نبود معلم چه جوری حل کرده!ان قد سرسری خونمد که قضیه هام یادم رفته بود! شیمی...واسه شیمی خوندم اما خب نمی دونم چرا بد دادم!فک کنم چون اولین امتحان بود!(ربطشو دیگه خودتون بفهمین )تنها امتحانی که خیلی خوب دادم ریاضی بود.همه سوالارو حل کردم+یه امتیازی!البته تو سوالا یه چند تایی گیر دارم (حالا نمره ام میاد ۱۶!)

امروز مدرسه به حای ۱۰:۳۰و(<<=این مثلا ویرگوله! )۱۱ تعطیل شد!بچه ها برنامه داشتن!بعدشم عین چی هممون ریختیم تو پیلوت تا نزری(نذری )بگیریم!۱۱:۱۵ سوار سرویس شدیم که تازه راننده سرویس گفت:ای وای!خب وای سین منم برم نذری مو بگیرم ....!!!!!

لطف کردن بین امتحانا ۵روز بهمون تعطیلی دادن از هفته پیش شنبه تا ۴ شنبه هرروز امتحان داشتیم این هفته ام فقط شنبه یه شنبه!هفته دیگه ام دوباره هر روز داریم (البته تعطیلی شونم به خاطر تاسوعا عاشوراس!) خوبیش اینه که زودتر تموم می شن بعید می دونم تا آخر هفته دیگه آپ کنم....

راسی شانس آورم تو این امتاحانا تجدید نشدم یکی از بچه ها از امتحان هندسه اومد برین گفت من فقط یه سوال ۵/۲ نمره ای حل کردم! و کلا این که هندسه تجدیدی و تک خیلی زیاد داریم!....

البته آپ که چه عرض کنم!گزارشی از مدرسه!

 غلط تایپی هارم خودتون به بزرگی خودتون ببخشید!اصن حال ندارم دوباره همرو عوض کنم

XXXXXXXXX.....=>به دلایل امنیتی خودم سانسور کردم! !

لطفا از گذاشتن نظر خصوصی هم جدا خودداری کنید

(هر چه قد اینتر و اسپیس زدم متن از این طولانی تر نشد! )!

 

 

+ آپ شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 15:23  توسط مهی باحال  | 

یکشنبه-17/9/1387-حیاط مدرسه ی دبیرستان شماره ی 1 فرزانگان تهران!

 اولین صحنه ای که بعد از ورود به مدرسه باهاش مواجه می شوید:

مادران و پدران محترم با قیافه های اخمو و عصبانی   همراه بچه های معصوم و بی گناه و مظلوم واقع شده اشان   در گوشه ای از حیاط ایستاده اند!فک کنم اگه می شد فکر یکی شونو خوند داشته می گفته:

فقط بذار بریم خونه!یک پوستی ازت بکنم که باهاش لباس پشمی درس کنن !نه ببخشید:یک پوستی ازت بکنم که مرغای آسمون یک سال به حالت گریه کنن!...
بعله!درست حدس زدید!امروز جلسه ی <<اولیا و مربیان>>است    !یا به عبارتی دیگر: مث این که قراره امشب هم تو سردخونه بخوابیم! از کنار بچه های بدبخت که تو حیاط عزا گرفتن رد می شم و می رم طبقه ی اول!یا خدا...! این جا چه خبره؟این همه مامان بابا تا حالا یه جا ندیده بودم! حالا اگه امروز روز تعین شهریه و ثبت نام بود پرنده هم تو ساختمون پر نمی زدا !خب بی خیل!بذار فعلا گلیم خودمونو از آب بکشیم بیرون!دنبال بابام می گردم و متاسفانه می بینم که دارن با معلم شیمی مون حرف می زنن!اوه اوه اوه اوه....خانوم/آقای ایکس که به خونه من تشنه اس همچین داره با بابای من دعوا می کنه که آدم دلش به حال بابام می سوزه !اووووووووووو!با بابای من درس صبت کن! حریف من نمی شی چرا با  ولی محترمم دعوا می کنی؟.... بابام اومد بیرون!

-من:خب چی گفت؟

-بابام:گفت یه کم البته فقط یه کم زیاد حرف می زنی!؟

-من:خب دیگه چی گفت؟

-حالا بعدا با هم صحبت می کنیم !(ینی این که فعلا لذت ببر که تو خونه دیگه خبری از لذت بردن نیس! )

بعد از شیمی نوبت ریاضیه!ینی تنها معلمی که از من تعریف کرد معلم ریاضی مون بود !(البته دلیلشو فقط خودم می دونم و بچه های 4/1 و معلممون )خب حالا هرجور که شده باید یه کاری کنم که بابام نره پیش معلم  فیزیک مگرنه امشب خبری از شام نیست !اما مگه این رفقای ما می ذارن؟هر ترفندی شده به کار بردن که بابام معلم فیزیکمونو ببینه !(آخه مامان باباهای خودشونم رفته بودن پیش معلم فیزیک و بعد از خروج همچین خوش حال نبودن!اینام توطئه کردن ضد من که حداقل امشب هر3تامون شام نخوریم نه این که یکی بخوره !)فک کنم نصف مامان باباها پیش معلم فیزیک بودن!تو کلاسای دیگه پرنده پر نمی زد ولی از در کلاس فیزیک تو هم نمی شد رفت!همه همچین ریخته بودن سر این معلم که فک کنم بی چاره دچار کمبود اکسیژن شده بود!

-بابا دیگه بسه دیه!پیش آقا/خانوم ایکس نرو!دیر می شه ها!
-نه پس آقای/خانوم ایکس چی؟من حتما باید باهاشون صحبت کنم!

-نه بابا!آخ سرشون خیییییییییلی شلوغه!باید تو صف وایسی!اصن نمی شه!

-نه من باید حتما باهاشون صحبت کنم

-سخنی از رفق:بعله حتما!اصن مهم ترین دبیر،دبیره فیزیکه !درس اصلیه و نظر معلم نسبت به شاگرد خیلی مهمه!

من:نه بابا!اصنم  مهمه نیست!بابا بیخیل شو دیه!...

-بابام:نه واجب شد من یه صحبتی داشته باشم با ایشون!

خب حالا بگذریم از این که تا بابای من رفت تو و اومد بیرون من چه زجری که نکشیدم و چند بار دستشویی نرفتم و جند بار این دوستان ناباب رو کتک نزدم!... آخه اگه بدونین من چه گند کاریی سر فیزیک بالا آوردم!خیییییییلی بد بود!تازه یه بار که نبود،سه بارم که نبود،هر جلسه یا من یه سوتی ای دادم یا رومینا !خلاصه بالاخره عذاب به سر آمد و بابام اومد بیرون.

-خ...خ...خ.....خب!چی گفت؟
-ببینیم!ایکس بهت تذکر جدی داده و تو بهم نگفتی!؟(دیگه پیش وند خانوم یا آقا رو کلا از رو عصبانیت بی خیل شدیم! )
-نه جدی چیه؟ (فقط یه بار سر امتحان منو در حال تقلب گرفت!یه بارم دید داشتم سرکلاس لوبیا پلو می خوردم!یه بارم نزدیک بود از کلاس پرتم کنه بیرون !یه بارم که....آخه کی به اینا می گه جدی؟)نه بابا اصن جدی نبود!فقط تذکر بود....!

-ببینم چیزی از وضعیت درسی نگفت؟

-چرا!گفت درست خوبه ولی زیاد فک می زنی!دقتتم صفره!

-آخی لطف کردن....

بعدم رفتیم پیش معاون پایمون و تو هر جمله ای که گفت سه بار کلمه ی اکتیو و شیطون استفاده شد!! آخه نمی فهمم آدم مدرسه شلوغ بازی در نیاره کجا باید بیاره؟؟؟ تازه قرار شد که اگه یه روز معلونمون نیومدن پستشونو بدن من و رومینا!ینی خوش حال باشین که اونروز مدرسه رو هواس!

البته از حق نگذریم!این جلسه خیلی هم بد نبودا....!

+ آپ شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 20:51  توسط مهی باحال  | 

هرروز به اسم آپ کردن پا می شم میام اینترنت!تنها کاریم که نمی کنم آپ کردنه هزارتا صفحه باز می کنم از وب بچه ها تا XXXX ولی یه نگاهم به وب خودم نمی کنم! تو بلاگفام که صدسال یه بار می رم! کلا به قول رفق این وبمون داره به فسیل های دوران پالئوزوئیک می پیونده!

.....

حالا من یه چیزی گفتم شما چرا جدی می گیرین؟ یه خدایی نکرده ای/چیزی بگین بد نیستا! حالا بی خیل!مگه این امتاحانا می ذارن آدم به وبش برسه!تازه از اون بگذریم!جدیدا یه مرض دیگه ام گرفتم که اونم نمی ذاره به این جا یه دست و سر و رو و پا و..اینا بکشم !که البته از توضیح دادنش معزورم!شایدم معذورم یا ماذورم.... اوه!اصن این بحث دیکته که میاد وسطا !امتحان دستور داشتیم سوال این بود:از میان گروه های کلمات زیر غلط های دیکته ای را پیدا کرده و تصحیح کنید: (البته ته اش :دی نداشت )

هول و وحشت-حور و ماه-عزت و زلت-مقاصد و اغراض-سپاس گزاری و چی چی؟ و....

من فک کرده بودم منظور سوال اینه که همه غلط ان!نوشته بودم:حول و وهشت-هور و ماه-عذت و زلت-مقاصد و اقراز-سپاسگذاری....اگه رومینا جان نبود من همین جوری برگه مو داده بودم! خوب شد آخرش سوالارو چک کردیم!کلا امتحانای مثلا آمادگی میان ترمو گند زدم!تازه این که چیزی نیس خود میان ترمم گند زدم!تازه قراره ترمم گند بزنم! و ترم دومم گند بزنم و....

این داستان ادامه دارد واستون مدرکم گذاشتم:(البته با این وضوح اگه تونستین چیزی ببینین واقعا هنر کردین )

بعد از این که برگه ی امتحان عربی مو گرفتم اولین صحنه ای که باهاش مواجه شدم "چرای" بزرگی بود که خانم خوانین زحمت کشیده بودن واسم نوشته بودن !نگاه می کنم می بینم بچه ها از منم بدتر دادن!تک...۱۱...۱۲....فقط واسه من نوشته چرا !ازش پرسیدم می گه:

-تنها بچه ای که تو کلاس اسمشو بلد بودم توئی!

(خب زرشک چه ربطی داره؟ )-آهان منظورتون اینه که من دانش آموز زرنگیم ازم انتطار نمی رفت گند بزنم؟

-نه خیر!از بس فعالی(باتربیتی شر خودمون )فقط اسم تورو تو کلاس بلد بودم!معمولا هم بچه های فعال نمره هاشون.....اینیه که می بینی!

بگذریم!البته لازم به ذکره که ۱۷اوم جلسه ی اولیا مربیانه!هرکاریم کردم نتونستم مامانمو رازی کنم که نیاد


راسی!تولد یه سالگی وبلاگمون(م)مبارک!

 

واسه عکسه تو گوگول سرچ کردم "کیک تولد"اولین عکسی رو که آورد کپی پیست کردم!من واقعا فعالم

پ.ن:بچه ها می شه نظراتونو تو پست هاس صدسال پیش نظارین؟

+ آپ شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 19:44  توسط مهی باحال  | 

  آخه یکی نیست به من بگه دیوانه این اسمه واسه پست جدیدت می ذاری؟ ولی خدایی من این دو واژه رو کناره هم دوس دارم ترکیبی پر محتواست (دوستان تلاش نکنین!دیگه کلا امیدی به نجات من نیست! )

تو خونه پشت کامپیوتر نشستم و به مخیلم فشار می آرم بلکه یه چیزی ازش تراوش کنه نه خیر....۵دقیقه...۱۰ دقیقه...۱ساعت....۱۰ ساعت!به قول استاد مهدیه اکّه هیَ...!نه خیر این جوری نمی شه! آپ که زوری نیست! یهو داداشم می آد از بغلم رد می شه و می گه:

-ای وای....!باز تو رفتی تو اینترنت؟

-من (تو دلم):پیام های بازرگانی...

-من:(غیر تو دلم) :آرررررره فضول جان!

داداشم هم کم نمی آره بر می گرده به مامان می گه:مامان!!!!!!!خیلی شانس بیاری تلفن یه ۸ یا ۹ ساعتی قعطه!نه شایدم گفت قطعه

شانس آوردم این ازم کوچیک تره ها!همین جوری داره درسته منو می خوره! حالا ولش!به برنامه ی این هفته نگاه می کنم!شنبه امتحان..یه شنبه امتحان...دوشنبه امتحان...۳ شنبه امتحان..۴ شنبه امتحان!اونم از نوع میان ترمش! تازه بدون نیمکت با این صندلیای مزخرف!نه می شه عین آدم برگه رد و بدل کرد نه می شه با خیال راحت کتاب باز کرد! خط بقل دستی تم اگه نتونی بخونی که هیچ.... البته یه موقعیته بدترم هست!این که خودت و بقل دستیتو جلویی و پشتیت هیچ کدوم درس نخونده باشین به امید این که یکی بالاخره می خونه! (البته تو کلاس ما از این موقعیت ها پیش نمی آد...! از بس خرخون داریم که...!)

ببخشید...!دوستان متذکر شدن که امتحان ریاضی یکشنبه لغو شده! اونم به خاطر این که کلاسای آقای حمداوی و شیخ عطار عقبا! نمی دونم من چرا یهو ان قد عشقم به این معلما فزونی یافت

خب دیگه!بیشتر از این نمی تونم از مدرسه بگم!جز این که ۴ شنبه تا ۹ شب مدرسه بودیم کلاس خداشناسی که خیلی حال دادو این که این ۵ شنبه رفتم مدرسه!کلی خوش گذشت!البته خیلی بهتر می شد اگه آقای صادقی مارو ۳ ساعت نمی کاشت پروژه هامونم به هیچ جا نرسیدن!در واقع تازه این هفته با کمک ۲ تا از بچه ها ی دوم موضوع رو تثبیت کردیم!(از ثبت می آد )

پ.ن:فردا راس ساعت ۸:۳۰ من متولد می شم کادو یادتون نره!حضوری هارو شنبه تو مدرسه می گیرم نتی هارم دیگه خودتون می دونین (رو رو برم! چه کنیم دیگه!)

+ آپ شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 16:16  توسط مهی باحال  | 

با سلام و عرض ادب توجه شما را به این بخش از اخبار نیم +۲:۴۰ روزی جلب می کنم ...!

نقاشی زیر برنده ی جاییزه ی نقاشی به سبک ون گوگ سال -۲۸۰ قبل از میلاد(قابل به ذکر است که منفی در منفی=منفی )شد؟..بود؟؟؟؟است شایدم خواهد شد....! (البته واسه کودکان زیر ۵ سال دهات ها ی حومه ی.... )و البته نکته ای که باعث شد این نقاشی را لایق به دریافت این جایزه ی نفیس کند این است که بوم نقاشی همون پاش است!منظورم همان پای مبارک است! بی شوخی راس می گه ها....!

                          


خدایی من این چرت و پرتا رو نوشتم؟؟؟ ببین کم بود موضوع آپ آدمو به کجاها که نمی کشونه! راستی!نقاش این نقاشیه من بودما (زرشک!)!تازه سر زنگ فیزیکم کشیدم !خواهش می کنم تشویق نکنین !دیروز داشتم دفتر نقاشی های برادرمو ورق می زدم دیدیم ااااااااااااااااااا(با کسره)!من باید از خجالت آب شم برم تو زمین !این فسقلی بهتر از من نقاشی می کشه !البته من کوچولو بودم استعدادم خیلی بهتر بود !یکی دو تا جاییزم بردم اما دیگه چه کنیم!گذاشتم این استعدادم هدر بره و جا رو برای جوونا ی دیگه باز گذاشتم که بتونن خودشونو نشون بدن! ولی خدایی!خوش گله دیگه...؟

پ.ن۱:هفته ی دیگه و هفته ی بعدش دو تا اتفاق خیلی مهم قراره بیفته! حدس بزنین اگه درست بود جاییزه می دم! البته فلشچه و فلشک اینا اگه درستم بگن من قبول نمی کنم چون خودم هزار بار بهشون تو مدرسه گفتم!

پ.ن۲:از هفته ی دیگه امتحان میان ترمامون شروع می شه!!!!!!!!!! البته خبر مهمه این نبودا

+ آپ شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 13:23  توسط مهی باحال  | 

و من باز می گردم!

بعد از سه هفته عدم آپ نکردن؟ نه بعد از سه هفته عدم آپ...!؟ منظورم اینه که بعد از سه هفته آپ نکردن!خیر سرم نمی خواد ادبیش کنم اگه بدونین این روزا تو مدرسه چه قد سرم شلوغه که نگو!از مدرسه ام که می آم خونه باید مثلا بشینم درس بخونم که البته نمی خونم ولی خب کلی خر حمالی هست که من باید بهشون برسم!اصن این چند وقت یاد وبمون نبودم ۲هفته ای هم هست نت نیومدم!که از من خیلی بعیده

تو مدرسه خفمون کردن از بس ازمون امتحان گرفتن!مثلا همین هفته ی پیش امتحان اجتماعی+ادبیات+فیزیک+عربی+شیمی+هندسه+دینی داشتیم....!که البته از همه ی اینا فقط هندسه و عربی رو دادیم! بقیه رو یا خودمون لغو کردیم یا اردو داشتیم یا معلم نیومد! در نتیجه همه ی اینا رو با یه سری دیگه تو این هفته داریم اگه بخواد دبیرستان تا آخرش همین باشه که من خدایی کم می آرم!

راستی!این هفته دومین نمره ی صفر هندسه مو گرفتم! بحث نمره ی ریاضی و فیزیکم که اصن نکنین!راستی سر کلاس فیزیک یک گند کاری در آوردم که نگو...!خیلی بد بود!فقط امیدوارم مامانم تا آخر امسال گذرش به مدرسه و معلم فیزیکمون و خانوم تهرانی و معلم هندسه و معلم شیمی و....وای چرا ان قد زیاد شد؟ به هر کلاسی که فک می کنم می بینم یه غلطی کردم! ولی فیزیک از همه بدتر بود!ان قد سر به سر جناب X گذاشتم که بی چاره به خونه من تشنه اس!

و این که یه تذکر انضباطی(حجابی؟)شفاهی از خانوم تهرانی گرفتم!می خواستم عکسشو بذارم متاسفانه وقت نشد!نکته ی جالب اینه که تذکر شفاهی رو به صورت کتبی و با برگه به ما رسوندن!خدا می دونه تذکر دومیه قراره چی باشه!

راستی ۵ تا از شعرهای حلقه ی مدرسه مونم حفظ کردم!(واقعا هنر کردم ) اما از همه بیشتر چون من همه سرگردان و می خواند آوازو دوست دارم البته هنوز ۷ تا مونده!دیگه هم این که امتحانای میان ترم ۲ هفته ی دیگه شروع می شه و معنیش اینه که هر چه قد می تونین مامان باباهاتونو تا قبل از شروع امتاحانا تیغ بزنین که بعدش دیگه ملوم نیست می شه یا نه حالا انشاالله که خدا بزرگه منم سعی می کنم بازم زود زود آپ کنم

پاشین برین درستونو بخونین دیگه!نشستی داری وب منو می خونی بعدا می گی چرا نمره ام کم شد؟

+ آپ شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 14:15  توسط مهی باحال  | 

تورو خدا...!بالاخره یه معلم دست منو رو کرد...!رومینا هی بهم گفت سر کلاس جلوی اون شیکمتو بگیر ان قد هله حوله(دیکته...؟ )نخور...!اما مگه من گوش می کنم.؟

۴شنبه سر کلاس هندسه نشسته بودیم که یهو دلم هواس آیس پک کرد!که مطمئنن اون جلوها تو دسترس نبود واسه همین به خودم گفتم باید به همین خوراکیای تو کیفم اکتفا کنم....!یه نگاه تو کیفم کردم و هیکل خوشگل ۳ تا نارنگی رو جلوی چشام دیدم..!یکی شو دادم رومینا دوتاشم خودم برداشتم(برو تو کف سخاوتمندی..........!) پوستشونم ریختم تو جیبم...!رومینام مال خودشو ریخت تو جیبه من(خدایی همه چی تو این جیبای من پیدا می شه...!)بعدم شروع کردم به خوردن با خیال راحت.....!البته این کا هر زنگمه!تازگیا عادت کرد ناهارمم سر کلاس می خورم! البته بگما!بانیمکت این کارا خیلی آسونه اما بدون نیمکت و با این صندلیایی که ما داریم......اصن آسون نیس!واقعا مزخرفن!آدم کمر دردم می گیره!

راستی من نماینده ی کلاس شدم!دلم واسه معلم ها می سوزه!کلاسی که من نمایندش باشم واقعا رو حوا(هوا)س

دو دقیقه بعد بچه ها گفتن یخ زدن یکی بره به خانوم تهرانی بگه کولرو خاموش کنن!منم نماینده شدم واسه همین کارا دیگه!واسه این دستورا با عذر موجه بری بیرون و تا نیم ساعت دیگه بر نگردی! خب دیگه!تا اسم بیرون رفتن از کلاس اومد من عین فنر از جام  پریدم هوا و گفتم:

-خانوم کاظمی نماینده منم!الان می رم بگم خاموش کنن!و دیگه منتظر جواب نشدم!سرمو عین .... انداختم و اومدم از کلاس برم بیرون که یهو شنیدم خانوم کاظمی با اون لحن عشوه ای و ناز و ادا دارش  گفت:

-خوبه دیگه نماینده ی کلاسم هستی نارنگی ام می خوری!(تو دلم گفتم کجاشو دیدی ساندویچ کالباسمم می خورمالبته قرار نبود تو بفهمی!)زود رفتم دستور بچه هارو اجرا کردم!ولی دیدم اوضاع خیطه مجبور شدم برگردم! اومدم سر کلاس نشستم و اصن به روی خودم نیاوردم که معلم چیزی گفته!اما خب اون کم نیاورد !منتظر بهانه بود منم دادم دستش!حواسم نبود یه خمیازه ی اساسی کشیدم کاظمی هم دقیقا داشت منو نگاه می کرد!برگشت به بچه ها گفت!
-آخه این چه نماینده ای یه که انتخاب کردین!سر کلاس که نارنگی می خوره!دائما که خمیازه می کشه!همشم که دنبال موقعیته که از کلاس بره بیرون بچه هام بی انصافی نکردن و اگه اشتباه نکنم المیرا بود که گفت:

-خب واسه همین انتخابش کردیم دیگه! (با نظرش کاملا موافقم!نماینده باید بچه شیطونه ی کلاس باشه!)

ولی این کاظمی که ول کن نبود!تا آخر کلاس هی از بالای سر من رد می شد می گفت:خب حالا نوبت اینه که این مسئله رو نارنگی واسمون اثبات کنه

پ.ن:فریناز همیشه به من می گفت تو هیچی نمی خوری و رژیم داری واسه همینه که ان قد لاغری !منم هرچی می گفتم فری!جوون مامانم من همه چی می خورم باور نمی کرد !بیچاره یه روز که اومد خونمون سنکوب کرد وقتی برنامه ی غذایی منو دید!توش روزانه فقط ۲ لیتر بستنیه!خدایی خودمم نمی دونم چرا چاغ نمی شم!

پ.ن۲:حس می کنم جو کلاس امسالمون اصن بهم نمی سازه!نمی دونم چرا.......!البته فک کنم یکی از دلایلش وجود اون بچه خرخونه تو کلاسمونه که از اول زنگ تا آخرش هی می کنه...!

+ آپ شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 21:0  توسط مهی باحال  | 

اولین جیم اول دبیرستانم زدم...! 

دوسنبه ۱۵اوم مهر جیمرو زدیم با رومینا جانالبته واسه جیم زن حرفه اییه مث من خیلی دیره...!مثلا جیم اول مهری خیلی می چسبه اما خب امسال که اول مهر تعطیل بود...! حالا دیگه نمی گم چه جوری چون خیلی ضایع بود آبروم می ره...!اما خب تمومه زنگ داشتیم با رومینا والی بال بازی می کردیم کلییییییی کف کردم همه ی زنگ زیست پریدد

نمی دونم چرا یه حسی بهم می گه این جمله بالاییا همشون مشکل نگارش دارن و شناسه ها قاطی پاتین...!از بس هیجان زدم (به تو چه چرا )

راستی...!انشاالله زود تر از دست این معلم فیزیکه XXXXX خلاص شم...!ان قد خر و گاگوله که نگووو...! هی هم میاد از بالای میزه من و رومینا رد می شه می گه شما جوابه این سوالو چند در آوردین حالا شما برین پای تخته این مسعله رو حل کنین قسمت الفو حل می کنم میاد می گه خب ب رو حل کردین؟؟؟ینی من باید برم قشنگ بمی رم اه واقعا از این یارو بدم میاد!البته تنها خوبیش اینه که می تونیم سر کلاسش هر غلطی می خوایم بکنیم می خواستم عکس نقطه بازیه خودم و رومینارو بذارم واستون پیداش نکردم....به برادرم می گم تو اینو ندیدی می گه:
چرا دیروز تو نت بودی گفتم یه برگه بهم بده.....

خب من چی گفتم؟

برگه هرو دادی بهم...!نقطه بازیت پشتش بود اصن ملوم نیس تو این نت چه غلطی می کنی حواست به هیچی نیس...!

فقط کم مونده بود این بهم بگه.............! خب دیگه هیچی به مخیلم نمی رسه سعی می کنم هفته ای یه بار آپ کنم دیگه........:دیییییییییییییییییییییییی

+ آپ شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 17:48  توسط مهی باحال  | 

هیچی نگین که دارم از عصبانیت می ترکم!
حدس می زنین چی شده؟

 

مدرسه تو روزه تعطیل....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه کی پا می شه عید فطر بره مدرسه؟ اینا فک می کنن ما XXXX ایم؟ من نمی فهمم!اییییییییییی خدا!مدرسه تو روزه تعطیل واسه آدم کابوسه!اونم وقتی که کلا از همه ی بچه ها فقط ۷۰ تا اوله XXXXXبیان مدرسه! اونم واسه چی؟مثلا کلاس آمادگی المپیاد!(هرکی ندونه فک می کنه من خرخونم!پاشدم از اول بذارم پشتش واسه المپیاد!)واسه کیا آخه؟؟؟؟؟؟وای خدایا!به جای این که صب تا ساعت ۱۲ بخوابیم پا شیم بریم مدرسه که درس بخونیم!

تازه یارو یه کم کم داشت!البته یه کم خیلی کمه! ( ) هی می گفت:داریم به سمته المپیاد پرواز می کنیم!فک کنم یکی باید می اومد حالیش می کرد ما تازه اولیم!من و فری و رومینام هی چرت و پرت می گفتیم خندمون می گرفت!مثلا چه می دونم :مث این که پروازش تاخیر داره!یا چرا پاکت تهوع نذاشتن!

کلا اتفاقای مهم این هفته به جز ۲تا افطاری(که هر ۲ عالی بود اما یه کم حال گیری )و یه معلم فیزیکه خل و چل که خودشم نمی فهمه چی می گه و یه سری معلم پرت دیگه و XXXXXXXXXهیچی نبود!

پ.ن:       


آها راسی...!نزدیک بود روز اول ترم جدید کلاس زبانم یه صفر بسیار بسیار کله گنده از معلم عزیز بگیرم...!

+ آپ شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 18:48  توسط مهی باحال  | 

 

تابستون تموم شد و من آخرم یه روز با دل خوش نتونستم برم دوچرخه سواری... !عاشق اینم که با دوچرخه تو خیابونا ول بگردم و هی برای مردم بوق بزنم!(بهتر بگم کرم بریزم! ) البته هیچ کدوم از این ۲ کارو نمی تونم بکنم. چون من خیر سرم دخترم!ودختر باید تمیز و نظیف و خانوم و مرتب باشه   به قول معروف مواظب وجنات و سکناتم باشم!

وای من نمی دونم چرا دختر شدم!از این کارا متنفرم!اصن اگه از این که حقوق پسرا ۲/۳ دخرتاس بگذریم ولی خیلی کارا میتونن بکنن که دخترا نمی تونن! هیچ وقتم کسی بهشون نمی گه این کارو نکن اون کارو نکن خانوم باش! امروز صبح با مامانم اینا رفته بودیم پارک داداشتم هم با دوچرخه اش اومده بود!(البته دوچرخه ی من بود که از امسال رسید بهش! )طبق معمول من حوصلم سر رفت و یه هندز فری چپوندم تو گوشم! داداشم هم رفت دقیقا یه دور با دوچرخه زد اومد نشست رو نیمکت. بهش گفتم:
چی شد نکنه خسته شدی؟

-اوه اوه!آره گفتم بیام یه استراحتی بکنم!

-نکنه تا الان داشتی وزنه برداری می کردی؟

-نه اما خب خسته شدم دیگه!(نمی دونم چرا من پسر نشدم این دختر! )

قبل از این که مامانم بیاد به خودش بجنبه و داداشم بیاد جلومو بگیره پریدم پشت دچرخه و فلنگو بستم! حالا داداشم بدو من بدو!از بس خسیسه نمی ذاره سیم ثانیه سوار دوچرخه شم!تازه خوبه قبلا واسه خودم بوده ها!ولی صحنه خیلی جوک بود! تا می تونستن تند دور پارک رفتم و اومدم و فربد بدبختم دنبال خودم کشوندم! یک حالی داد که نگو!فقط یه بار که داشتم شالمو درس می کرد که باد نبره نزدیک بود برم تو شیکمه آقائه!(حالا خوبه کلاهم سرم گذاشته بودم مگرنه حتما باد می برد !)

بالاخره آخرشم داداشتم بی انصافی کرد و از پشت یه ور شالو کشید و همه ی حجاب مجاب هوتوتو شد! منم مجبور شدم وایسم تا شالمو بردارم !

رفتم پیش مامانم خوش بختانه گیر نداد گفت پارکه اشکال نداره! اما من مطمئنم اگه بعدازظهر بود( که اونموقع پارک پر پسره ) امکان نداشت بذاره دستم به لاستیک دوچرخه ام بخوره!

راسی پریروزXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX!گفتن بی جنبه بازی درمی آرین ننوشتم!

پ.ن۱:یه چیزی بگم غافلگیر شین!این مثلا آپ خداحافظی ام بود! گفتم تنوع بدم یه کم جالب شه!
پ.ن۲:نمی دونم گفته بودم یا نه اما از اول مهر فقط هفته ای یک یا دو بار(بستگی به استعدادم تو مخ زدن داره )آن می شم!واسه همین مث قبل نمی تونم بهتون سر بزنم!

پ.ن۳:منو یادتون نره!

+ آپ شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 17:12  توسط مهی باحال  | 

 

بی شوخی می گم این روزا آپ کردن خدایی سخت شده!!نمی دونم اون اولا که وب زده بودم چه جوری اون همه چرت و پرت به ذهنم می رسیده! حالا هم که مدرسه ها داره باز می شه و خر بیار باقالی بار کن...!خدایی باور می کنین؟تا اول مهر فقط ۱.۲.۳.۴....وای سا بینم امروز جند شنبه اس؟مامان!!!!!؟آهان سه شنبه اس...۶روز مونده البته اول که تعطیله! وااااااااااای تابستون به این زودی رفت؟دوباره درس و مشق و این بدبختیا؟

من نمی خواااااااااااااااااااااااام ---->پارازیت

می دونین مشکل چیه؟این که تو سال تحصیلی تا بخوای موضوع واسه آپ داری اما باید درس و مشق و این کوفت و زهر مارهارو بخونی مگر نه یه روز صبح که پا می شی سرتو می بینی که تو دس مامانته... ینی اصن نت و درس تو تا کلمه ی تضادن!مخصوصا وقتی که نتونی مخ مامانتو بزنی... ینی من می تونم مخ مامانمو برای خریدین آی پاد و لپ تاپ و عوض کردن گوشی حدودا هر کدوم با فاصله ی ۲ ماه بزنم  اما تو زمینه ی درس و مشق عمرا!مثلا همین دیروز با مامانم بحث ای دی اس ال بود!آخرم تو تابستون واسم نخریدن(البته کی با اون کارنامه بهم ای دی اس ال می ده؟هر کی باشه مطمئنا مامان من نی! )حالا...هر چه قد مخ این مامانمو زدم گوش نکرد که آخرم شرایط این شد:

معدل ترم اول بالای ۱۹.۹۰(از ۲۰ به این جا رسیدیم! )تا شاید یه فکری بکنن واسه همین من کلا قید ای دی اس الم زدم!آخه بیام ۴ ماه از زندگی مو واسه چی تلف کنم؟

!!!حالا من همه ی اینا رو گفتم که بگیرین که من از اول مهر خیلی بتونم هفته ای دوبار اونم یحتمل نصفه شبا آن می شم اما خب سعی می کنم به وب همه سر بزنم

پ.ن:منو یادتون نره ها!!

پ.ن۲:می خوام یه چیزی بگم اما خب این جا گیر کرده...همین این جا ها! ول کن بابا!اونی که باید بفهمه می فهمه!

پ.ن۳:هیلاری نظراتو بستی مگرنه من یادتم!فقط نتونستم خبر بدم آپم!

+ آپ شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 0:31  توسط مهی باحال  | 

عرض ادب!

بالاخره یه موضوع واسه آپ کردن گیر آرودم خدایی پدرم واسه این یکی در اومد!    آخه این روزا از صب ساعت 1 پا می شم....یه کم غر می زنم یه سر به نت دوباره خواب و موقع افطار بیدار می شم !خب مطمئنن موضوع واسه آپ گیر نمی ارم جز این که در مورد خواب هام بنویسم!که اونم عمرا!
حالا!پریرو یکی از تنها روزایی بود که من برنامه ی قشنگه روزانمو عوض مرده بودم و با مامانم رفته بودیم عکاسی که بدیم یه سری از عکسای مامانمو چاپ کنن !(حالا من داشتم بهشون نگاه می کردم:منظره...منظره...منظره...منظره...منظره.... )مرسی!

می گم:مامان خوب می خواستی یه عکسی می گرفتی که من یا فربدم توش باشیم دیگه!

مامان:نخیر!آخه واسه ی چی منظره به این قشنگی رو خراب کنم؟

من:

یه خانومه هم بقلمون نشسته بود داشت عکساشو نگاه می کرد و هی قربون صدقه یه اونی می رفت که تو عکسا بود!

می گفت:وای قربون چشمای بادومی ات برم!وای عزیزم الهی فدات شم !چه قده تو ملوس و گوگولی! هیچ کسو به خوش گلی تو ندیدم!الهی قربونت برم... و اینا

منم کنجکاوی ام گل کرد ببینم کی تو عکسه!فقط دعا کردم شوهرش نباشه! حالا مگه می شد یه نگا رو عکسا انداخت!از نظر حجمی که یه نمور بزرگ بود هیچ! هی هم خودشو این ور اونور می کرد و جلوی عکسو می گرفت. کلا دیدم مختل شده بود!

منم که فک کرده بودم بچه شه برگشتم گفتم :آخی چند سالشه؟

خانومه گفت:یه 2 سالی از وقتی که سرپرستیشو به عهده گرفتم می گذره!نمی دونم دقیقا چند سالشه!(و البته اشک تو چشاش حلقه می زنه! )

من:بله!حتما خیلی قشنگه آخی....حیف که مال خودتون نیست...!
خانومه می گه:البته که نه...می دونی از گوشه ی خیابون پیداش کردم!  ان قدر نگه داری ازش سخت بود!تازه کلی هم واکسن بهش زدم...بی چاره یک بیماری ها و انگلایی داشت که نگو

من: (البته تو دلم..:فک کنم تمایلمو برای دیدن عکسه از دست دادم ):بعله...

خانومه:ان قد قشنگه که نگو!البته این جا تو عکس خوب نیفتاده اما خیلی گوگوله! مخصوصا وقتی موهاش بلنده و تا چشاش می آد!حیف که دلم نمیاد ببرمش سلمونی!

من با خودم:اوه ببین با کی سر و کار داریم!یه بچه ی حدودا 4 ساله با موهای ژولیده پولیده که شبیه لونه ی کبوتراس و از 2 سالگی هم انگل داشته..البته از گوشه ی خیابونم پیدا شده!

خانومه: (تازه گرم گرفته بود و داشت شجرنامه شو می ریخت بیرون! ):می دونی این عکسارم همین چند روز پیش که با هم رفته بودیم پیک نیک از خودش و خانوم بچه هاش گرفتم!!

من(ای وای!بد تر شد!4 ساله نه 8 ساله فوقش 10 ساله!مطمئنن آدم اینجوری قربون یه پسر 20 ساله نمی ره..که البته موهای پر شپش و کپکه و تازه پدر خونواده ام هست !خدا این روزو برای کسی نیاره!آخه این 10 سالگی چی از ازدواج می فهمه!):می شه عکسشو ببینم؟می خوام ببینم این عروس خانوم خوش شانس کی هستن!
خانومه:آررره..اما فقط حواست باشه یه موقع چشش نزنی!

و حدس می زنین تو عکسه چی دیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه سگ!با ظاهرا عروس خانوم و بچه هاش!
البته نه یه بچه نه دو تا بلکه 6 تا!از حق نگذریم خدایی خیلی ناز بود! از اونایی بود که خودشون به اندازه ی نیم وجبن و دو دو برابر قدشون مو دارن !و چشماشون به زور ملومه!بچه هام که یکی در میون یکی رنگ بابا اون یکی رنگ مامان!بی انصاف خانومه نذاشت یه عکس ازش بگیرم بذارم تو وبم! گفت یه موقع چششون می زنن!

ولی خیلی خدا بود!هروقت یادش می افتم از خنده می ترکم!یه5 دقیقه ای قشنگ سر کار بودم!

+ آپ شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 16:16  توسط مهی باحال  | 

بوق بوق بوووووووووووووووق!میگ میگ میگ!دنگ دنگ دنگ!ترررررررررررق!

اگه گفتین این چیه؟بدو بدو!یه کم فک کن!آفرین داری نزدیک می شی!زدی به هدف ! خودمم نمی دونم چیه! گفتم واسه تنوع یه مدل دیگه آپمو شروع کنم!البته بگما!ین آپ واسه اونایی که می گن ما همه ی فیلمای ترسناک روز رو دیدیم و شماها بچه سوسولین نیست!!چون من اصن حال کامنتای چرت و پرت ندارم!

خب!اهم اهم....جاتون خالی یه ۲ روزی با رومینا رفته بودیم خونه فری اینا!لنگر خوردیم و کنگر انداختیم در واقع به قول یکی از دوستان چتر باز کردیم و اینا!خودتون که می دونین مگه ممکنه آدم دو روز خونه نباشه و حال نکنه؟ حالا...با هم قرار گذاشتیم فیلم ترسناک ببینیم!(البته خودتونو نکشین چون نمی گم چه فیلمی !بگم که آبروی هر۳مون اساسی رفته! )گفتیم شب ببینیم که پرده هارو بکشیم و چراغارو خاموش کنیم و خیر سرمون محیطو ترسناک کنیم !روز گذشت و شب شد و مام ۳تایی لم دادیم رو تخت فری و عین چی زل زدیم به تلویزیون! اونم کی!؟ساعت ۱۲ شب که بخوای نخوای همینجوری ترسناک می زنه! اولش فریناز گفت بزن تبلیغارو رد کن !که البته ما بعدن فهمیدیم که تبلیغ نبوده اول فیلم بوده!اما خوب اون موقع ترجیح می دادیم فک کنیم تبلیغه!....فری که هی کنار من ویبره می رفت رومینام رفته بود تو فیلم !ا۵دقیقه ی اول قابل تحمل بود!اما وای به حال بعدش!....

اولین جای مثلا ترسناک فیلم که رسید همه یک جیغ بنفش زیبا سر دادیم که غلط نکنم واسه همین بود که بقیه ی اهالی خونه از خواب پریدن! بعدم پتو هارو کشیدیم تا جلوی چشا بالا!سعی کردیم به روی خودمون نیاریم ترسیدیم اما با وجود دندونایی که صدای به هم خوردنشون تق تق می رسید یه کم ناجور بود! حالا من تو دلم هی به خودم می گفتم:آخه مرررض داری فیلم اینجوریو ساعت ۱۲ شب می بینی؟ والا فک نمی کردم  بهتر بگم فک نمی کردیم ان قد ترسناک باشه!

خلاصه....حیف که موضوع برای آپ کم داشتم مگرنه در این مورد آپ نمی کردم که آبروی خودم و دوستامو ببرم!فیلم رسید به جایی که جسد دختررو نشون می داد و صورتش یه کم نافرم بود! ماهم خودمونو زدیم به کوچه ی علی چپ و گفتیم آخه این فیلما چیه؟؟؟آخه این کارگردان فک نمی کنه اینا چه تاثیر بدی رو طفول زیر ۳ می ذارن؟ اصن تاثیر این فیلما وفتی آدم بزرگ می شه می ریزه بیرون!و یه بحث کامل روان شناسی در این مورد کردیم!بدم برای از بین نرفتن مرض های عفت و پاک دامنی قید فیلمو زدیم و جیش بوس لالا!

صبح بنده مجبور شدم ساعت ۷ و نیم پاشم! درواقع رومینا خانوم کنار من خوابیده بود و هی پتو رو از رو من می کشید کنار!منم یخ می کردم و مجبور می شدم برای بار صدم پتو رو به زور از رومینا بگیرم! آخرم خوابم پرید...بعد من و رومینا پاشدیم ادامه فیلمو ببینیم!(فک کنم اول صبحی کلمون داغ کرده بود قضایای دیشبو یادمون رفته بود )!فرینازم مجبور شد جمعو همراهی کنه البته چون صبح بود یه کم وضعیت از دیشب بهتر بود!

حالا نکته ی جالبش این بود که از دماغ خانومه هی خون میومد در همین لحظه هم فریناز خون دماغ شد اونم ناااجور !ولی من غلط می کنم دفه ی دیگه شب از این فیلما ببینم!

پ.ن۱:هیچ شکلکی خودمون نمی شه!

پ.ن۲:متن کوتاه بود منم هی اینتر زدم بلکه بلند شه!شما به روی خودتون نیارین حالا!

پ.ن۳:احتمالا به خاطر این آپم کتک خوشگله رو از فری می خورم!

+ آپ شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 11:11  توسط مهی باحال  | 

گفتم از همین اول اتمام حجت کنم و بگم این آپم از عالم شپروته!   ینی من دارم از خواب غش می کنم و دلیله این که من این موقع یه روز از خواب نازم زدم و دارم با کلی غلط املائی و تایپی آپ می کنم اینه که بدونین من هنوز زنده ام !و وبلاگم باز هم آپ می شه.. فقط بیبخشید که یه کوچول نبودم! گرچه دیروز هم یه 6 ساعتی خوابیدم  اما هنوز هم گیج میزنم... حالا...!ادامه مییییی دیم!

سلامممممممممممممم!چطورین؟(تازه بد از این همه حرف سلام می کنم! )ببخشید یه مدت نبودم!گفتم که سفر بودم!نتونستم به وب هیچ کس سر بزنم..تازه روزای آخر فهمیدم 2 تا کامپیوتر خفن داغون گذاشتن اون کنار که کلی هم باید برای استفاده ازشون تو صف منتظر می شدی   واسه همین کلا حالش نبود که  بیام تو نت سر بزنم...!فقط تونستم یه روز که می خواستم جوابارو چک کنم به نظرام هم یه نگاه بندازم! ولی به جاش با یه خبر دست اول توپ توپ اومدم! اگه گفتی چییییییییییییی شده؟

بالاخره جوابارو دادن!

نمیرم من..!واقعا به روزما! اگه اشتباه نکنم دوشنبه دادن..!شایدم طبق معمول دارم اشتباه می کنم !حالا...مثلا قرار بود من به همه خبر بدم که جوابارو دادن اما برعکس شد!حالا گوش کنین چه جووری فهمیدم قبووووووووووولیدم!

ساعت 12 شب بود و داشتم کم کم می رفتم تو خواب ناز که یهو:دییییییییم دیییییییییییییییم یاشاید هم زیینگ زیییییییییینگ! به هرحال صدای گوشی مامانم بود!مامانم گوشیو برداشت و گفت به!سلام خانوم جا خالی!چه خبرا؟و من گرفتم که جوابارو دادن! آخه مامانم کلی به این خانوم سپرده بود که اگه دادن بهمون خبر بده!وقتی هم که زنگ می زنه ینی همین دیگه!حالا خوب شد قبول شدم اگه نشده بودم که واویلا...! من و دوستام که همه فرزانگان1 قبولیدیم اما یه سری از بچه هامون رفتن 2...خیلی حیف شد ولی فک کنم خودشون خواستن! ولی خطر از بیخ بیخ گوشمون گذشت ها...!

به همه ی سمپادی  ها کلیییییییییییییییییییییییییی کلییییییییییییییییییی تبریک!   ایشاالله خبر قبولی تو دانشگاه و ازدواج و اینا!

بیشتر از این خدایی مخم نمی ک شه چیزی بنویسم!فعلا..........!به وب همه هم سر می زنم!کلی هم دستون درد نکنه که وقتی من نبودم یادتون بوده که تو وبم نظر بدین!

پ.ن:آخرین کتاب دارن شان هم یه چند وقتیه که اومده!به خوبی کتابای قبلی اش نیس اما باحاله!حتما از سایت دارن شان فنس دانلودش کنید!


بدجوری درگیر قالب وبمم!نظرتونو در مورد این یکی هم بگین!جووون من!
+ آپ شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 13:14  توسط مهی باحال  | 

دیم دیم دییییییییییییم...دیریدیدیم.دیم دیم دی دی دی دیم..دیم دی دی دیم دی دی دیم دی دییییی(همون زنگ اخبار خودمون )

ادامه ی اخبار ساعت 25:78 از شبکه ی 99:

از این که تا قبل از پیام های بازرگانی گوشنده ی اخبار ما بوده اید بیسیار بیسیار ممنونیم.و اینک ادامه ی اخبار توسط همکارم خانم غضنفری:

جواب کنکور در پیک سنجش و غیر سنجش اعلام شد.جو خانه ها یی که پشت کنکوری داشته اند الانه بر حسب زطبه ها ببخشید رتبه های عزیزانشان تغییر نموده! که البته این امر کمی تا قسمتی طبیعی می زند!و اما مثل همیشه این کنکور پشت صحنه ها و درگیری های زیادی داشته است.هم اکنون به این گزارش چشم و گوش و بینی فرا دهید (مثال یکی از اثرات مخرب کنکور بر روی افراد غیر پشت کنکوری  )

تو خونه لم دادم زیر کولر و دارم کم کم دارم می رم تو چرت که یهو صدای حرف زدن مامانم با تلفن چرت نیم روزیمو پاره می کنه .خب حالا که خوابم نبرد بذار حداقل یه کم فضولی کنم !می رم اون یکی گوشیو بر می دارم ببینم چی می گن !شاید یه کم به دردم خورد

مامان(درحال صحبت با یکی از دوساش که دخترش تازه جواب کنکورو گرفته ):نه بابا !آخه دختر تو که رتبه اش خوب شده!بابا بهش کلی تبریک بگو از طرف من بگو امیداورم موفقیت های بزرگتری هم پیدا کنه و.. (از این حرفا! )

یارو:آخه تو به این می گی خوب؟تازه بچه داره خودشو می کشه !همه ی دوستاش ازش بهتر شدن!

مامان:آخه این رتبه که خوبه!دختر تو هم که خیلی درس خوند!حتما می تونه یه دانشگاه خوب بره!

یارو:آخه 22هزار خوبه؟(من دارم پای تلفن غش می کنم آخه باز دسته گل به آب دادم.  دوسش واسش اس ام اسی رتبه ی دخترشو گفته بود اس ام اسم من برای مامانم خوندم.لابد باز یه صفر کم و زیاد دیدم !)

مامان؟22هزار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(چند ثانیه مکث )آخه من فک کردم 2 هزار و دویسته...

یارو:نه بابا!اگه 2هزار و دویست بود که ناراحت نمی شد......و من دیگه تلفونو قطع می کنم و می رم یه جا قایم شم تا مامانم عصبانیتش کم شه! الان میاد بهم می گه آخه تو دوباره آبروی منو جلو دوستام بردی و ..آخه حواست کجاس ؟من چندبار بهت بگم دقت کن. اما خوب این یه موردو راست می گه آخه 4 یا 5 بار تو امتحانای ترم 8است رو خوندم 18 و از این جور سوتیا تو امتحان ریاضی زیاد دادم !حالام که 22000 حوندم 2200!یه نیم ساعت بد از مخفیگاه می آم بیرون و ناچار می رم پیش مامانم:

-مامان این دوستت چی می گفت؟

مامان:می گفت که تو برام اشتباه رتبه ی دخترشو خوندی.......ینی باز یه صفر کم دیدی (اینو همینجوری زدما!آخه نینجای خوش تیپیه!)

من:آخه 22000 یه کم دور از انتظار بود.تازه تو به 22000 می گی خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان:برای دختر اون خوبه!نه برای تو.اون که خیر سرش تیزهوشان نمی ره!

من:آهان اونوقت بنده باید چند بشم مثلا؟300 خوبه؟

مامان:نخیر 300 بیاری از خونه می اندازمت بیرون

من:پس اگه 2000 بیارم حتما منو می ری نمکی ببره!
مامان:نخیر خودم می کشمت! (البته این شکلک خودکشیه ها)
من:پس تکلیف بندرو روشن می کنین؟

مامان:دو رقمی خوبه...اما باید روش فک کنم

من:خوب دیگه پس تا 99 می شه..آخی.........

مامان:نخیر دو رقمی داریم تا دو رقمی!
من:با این اوصاف آخر می رسیم به رتبه ی 1!یا مرگ

مامان:آره حدودا...................

بعله!گزارشم دیدیم!و بقیه ی اخبار رو می تونید بعد از ساعت 35 دنبال کنید.... دست دست دست بیا!

آخه خدایی بی انصافی نیس؟من برای این که رتبه 1 بگیرم احتمالا از درس خوندن می میرم!ولی حالا مرگ در راه علم بهتر از مرگ توسط مادر گرامه!

پ.ن:بالاخره گوشی مو عوضیدم!یه ان ۷۸ خریدم!مامانم می گه شبیه گوش کوبه!اما من که خیلی دوسش دارم راسی من خودم نه کنکوریم نه قراره حالاحالاها کنکور بدم!اما خوب موضوع آپ کم بود منم فقط تونسم همینو گیر بیارم!تازه یه چیزه دیگه!مامان من این قدرا هم سخت گیر نیسا!!تازه هم من دوسش دارم هم اون!اما خب گفتم مبالغه کنم که یه کم متن قشنگ بشه!جزو عناصر زیبایی دیگه!


من دارم می رم سفر و نمی دونم فک کنم تا ۵شنبه ی دیگه نیسم!پس فلن بای بای اما وای به حالتون اگه بیام ببینم نظر ندادیم

 

+ آپ شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 16:53  توسط مهی باحال  | 

اول بگم دارم از خوش حالی می ترکم چون بالاخره تونسم این کوییک اسمایل رو

گیر بیارم...در واقع پدرم در اومد..فک نکنین کاری نداره ها!واسه ویستا و لپ تاپی مث مال من خیلی پدر در آره...!همش هم به خاطر اینه که جینگول به دادم رسید!

تو خونه پشت کامپیوتر می شینم و برای بار هزارم بلاگفا رو باز می کنم به خودم می گم:مهتا آپ کن دیگه...این جوری بازدید وبت می آد پایینا!(نیس که الان خیلی بالاس!)بعد می گم آخه در چه مورد!.بابا ولش!بعد می رم یه کم تو نت می گردم و بیخیله آپ و اینا می شم..بعد شب که می خوابم اگه اون عزرائیل نیاد تو خوابم هی کابوس بی آپی می بینم..یکی شون این بود:من نشستم جلوی کامپ با موهای سفید(آخی!چه زود پیر شدم!!). چشای گود عین آدمای معتاد زل زدم به مانیتور .بلاگفا رو باز می کنم و  میرم  تو قسمت نظرا:-10 ..-20 ...-50 روند نزولی داره!!!بعد می رم تو پیوند ها:خالیه خالی!!!آپامو می خونم..آپم آپای قدیم ننه!!!!آخه این چه وضعه شه!!!!اما خب خوابه دیگه..!!علت و معلول نمی خواد که!از خواب می پرم و می رم وبمو چک کنم.وضع نظرا هم که راکد راکده!!!بازدید وب هم که نصف شده!!اصن تقصیر خودمه!اگه به موقع آپ می کردم این جوری نمی شد!به هرحال تصمیم گرفتم این جوری ادامه ندم..همون هفته ای یه بار خوبه..اما باید بیاد که من واسه تون بنویسم!!حالا یه هرحال آپم!!(زحمت کشیدم یه کم دیر تر می گفتم!):

 

حالا!دیروز رفتم دنبال داداش گلم که از کلاس بیارمش...مام که تو تابستون هزار تا کلاس میریم!برادرم هردفعه امتحان می ده که نمرشه ام ۱۰ ۲۰ ۳۰ ۴۰ ایه!خواستم بپیچونمیون نگم می ره چه کلاسی!حالا!این خیلی واسه من حال داره که باهاش دعوا کنم سر این که چرا ۹۰ شده!(از صد)یا چرا به سوالای معلم جواب نمی دی..چرا پاکنویساتو نمی کنی یا درس نمی خونی..!اونم می خواد هردفعه منو خفه کنه ولی خوش بختانه مامانم اختیار تام داده که هرجوری می خوام تنبیه هش کنم.....حیف که نمی شه شکنجه اش کنم!این دفعه هم آقا شده بود ۹۰!به به!رفتیم نشسیم تو ماشین و من شروع کردم به غر زدن(این قد حال داره که نگو!!!یه امتحان بکن!):

-چرا ۹۰ شدی؟آخه من چند بار باید بهت بگم بشین درس بخون؟حالا که این طور شده ۲ روز از هیچ نوع وسیله بازی خبری نیس..بده ببینم برگتو!وای من این سوالی که اشکال داری رو چند بار برات توضیح دادم؟آخه تو آدم نمی شی؟XXXXXXXXXXX

(به دلیل مسایل امنیتی و جلوگیری از فساد و تباهی زن و حفظ ارزش ها در جامعه و اینا سانسور شد!)

داداشم هم کم نیاورد برگشته به من می گه:

-آخه بدخط بود!

من:چی بدخط بود؟نکنه تایپو می گی عزیزم؟

فربد(آخی ضایع شد!):نخیر شما بدخط بهم توضیح می دی!

من:اصن تقصیر منه که به توی XXXX کمک می کنم تو درسات!بعدم من چند بار اینو توضیح دادم؟؟؟

فربد:ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا(همون جیغ و داد و اینا!با کسره!)و بعد از کلی کولی بازی و جیغ و داد کمربندشو باز کرد و عین فیلی که موش دیده پرید اون گوشه ی ماشین

من:آخه دست رو شده!نکنه یهو سوسک دیدی؟شایدم مالاریا نیشت زد!
فربد:نه (با چشمای پر از اشک)

من:نکنه اشکه شوقه؟
بابام:آخه آیکیو من چی بگم به تو؟واسه چی باید شاد باشه؟
من:راس می گی.......خوب نکنه اشکه نمره ته؟
فربد:نه یه موجودی داره پشت صندلی ات راه می ره!!!
من:چی میگی؟واقعا؟و بر می گردم یه نگاه می کنم می بینم یه موجود ایییییییییییییییییین قدی(دست کم اندازه کف دسم!)داره راه می ره رو صندلی!

حالا من جیغ کش داداشم بکش!بابام هم که نزدیک بود همرو به کشتن بده...!بالاخره زد یه کناری و من و داداشم عین چی از ماشین پریدیم بیرون!بابام هم یه دستمال برداشت و زد تو سر اووووووووون موجود!بعد از این که مطمئن شدیم چیز دیگه ای تو ماشین نیس نشستیم سر جامون.

من:بابا اون چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوسک که نبود؟
بابا:نه بابا!سن(صن یا ثن)بود

فربد:چه شکلیه؟
منم:آخه مخ!مث همونیه که دیدی دیگه!

بابا:تازه می گن اگه عصبانی بشه یه مایعی ترشح کی گنه که خیی هم بدبوئه!

(البته من اصن نمی دونم که پاییه ی علمی داره یا نه ولی خب...!)
چیه؟آخه به چی میخندی؟آپم بی حال بود؟خوب به قول خودم از هیچی که بیتر بود!به هرحال!

پ.ن:این جوابارم ندادن!


نظرتونو در مورد قالب جدید بگینا!!!

+ آپ شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 18:53  توسط مهی باحال  | 

سلامممممممممممممممممممم به همه ی .....(اون تبلیغه بود واسه سس!شمام فک کنین همه ی قشر جامعه رو سلام من در بر می گیره!!!(اوووووه از بس که من مهمم!)البته غلط نکنم در بر گرفتن ینی بغل کردن شایدم غلط می کنم!!!!

چرت و پرت بسه می ریم سر اصل مطلب!من داشتم از بی آپی می ترکیدم که یهو هیلاری جوووون به دادم رسید!(به همه توصیه می کنم وبشو ببینین!آپاش خیلی باحالن تازه فال نامه ی آخرین آپش هم خیلی گوگوله!)البته بگم برای این یه تیکه تعریف از وبش کلی مایه هم گرفتما!!!!شمام خواستین واسه تون می کنم!!!(یه خط ۵ هزار تومن)نه بی شوخی خیلی گوگوله!خب دیگه دست درد نکنه که منو دعوتیدی!

و میریم که داشته باشیم این بازیه رو!!!!(تیکه کلام کی بود؟؟؟)

۱۰ تا چیز که من خیلی دوس دارم!(حیف که نمی شه همه رو نوشت!!!)

۱.کامپیوتر و لپ تاپ دوس دارم

۲.نت دوس دارم!!!(به شرطی که مامانم خونه نباشه!!!!نه بابا شوخی کردم آخه مامانم گیر می ده که زیاد نیام..منم از بس حرف گوش کنم!)

۳.جانی دپ خیلی خیلی دوووووس دارم!

۴.کلوزه خیییییییییییییلی دوس دارم!

۵.پرسپولیس دوس دارم(یه ۱۰ روزیه از استق تنفر کاذب گرقتم..دیگه اینوری ام!)

۶.دوسااااااامو دوووووووووووووووووووس دارم!!!!!!!!!(حسود بازی در نیارین منظورم همه بود دیگه!)

۷.پاندا دوس دارم!!!آخی خدایی حیوونای گوگولین!

۸.قمیشی دووووووووووووووووووس دارم!(البت فقط صداشو!)

۹.پی اس پی و پلی استیشن دوووووس دارم!

۱۰.و در آخر ولی اندازه اولیه خانوادمو دووووس دارم(آخه خواستم کلیشه ای نشه!)

البته بهرام رادان و انریکو و پیرلو و کلی دیگه هم هسن!

چیزایی که من دوس ندارم!!!(بعله..محل خالی کردن عقده!)

۱.سرعت افتضاح نت که رو اعصاب خورد شده ی منه!

۲.اتاق اشتراکی(اونم با داداشم!!!!)

۳.کنکور(عجب دور اندیشم من!)

۴.درس خوندن!(که یحتمل خیلی ها با من هم نظرن!)

۵.رنگ های صورتی و خردلی

۶.تیم فوتبال بارسلونا(ینی اه)

۷.در حضور عموم نمی شه گف خب!

۸.نرمش!!!!

۹.سوووووووووووووووووووووووووووووسک!!!!!(اووووه!)
۱۰.چیزی به ذهنم نمی رسه اصن!

یه سری هم نتونسم بنویسم !!!!!!!حالا اونایی که من دعوتشون می کنم بازی کنن(اه چه رسمی! می شد گف دعوتیا یا چه می دونم..!آخه این لوسه!)
۱.فلشچه و فلشک     ۲.یاسی     ۳. جینگول   ۴.مربا جووون   ۵.گوگول

همین!می دونم لوس بود اندکی اما از هیچی بیتر بود خب!

پ.ن۱:تقلید از روش ملک اشعرا بهار خودمون بود(اون چیزایی که دوس دارمو می گم!)البته احتمالا فقط ۳/۷ ها می گیرن من چی می گم!

+ آپ شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 16:54  توسط مهی باحال  | 

این هم از این:
آخی!خدایی این تابستون هم نعمتیه ها!ما که یه ماهی از تابستونمون هدر شد!با اون کارنامه  ی زیبا و نمره ی تاریخ که خود زیتنی بود برای کارنامه  ی ما!هرکاری خواستیم بکنیم مامانمون گفت:آخه بی غیرت مگه تو فیلتر نداری؟باز نشستی پای کامپیوتر؟خلاصه این هفته ی آخری من خیلی نیکوکار شده بودم!به داداشم کلی تو درساش کمک کردم(نیس وسط امتحاناییم و درسا هم سنگین اند!)و کلی هم تو کارای خونه به مامانم کمکیدم!اخه هی به خودم می گفتم اگه این کارو بکنم شاید خدا دلش بسوزه و مارو نندازه!

حالم گرفته بود گفتم بشینم یه کم تلویزیون ببینم روشن کردم می گه:می رن آدمااااآآآآ از

فقط...خاطره هاشون...به جا میمونه!(چه قد پارسال این شعرو خوندیم!)

مرسی! می خوای کانالو عوض کنم!اون یکی کانال داره در مورد زندگی بعد از مرگ صحبت می کنه!مث این که من سنگین ترم اصن تلویز نبینم!خدایی من هیچی واسه فیلتر نخوندم به یه جمله هم نرسید!خلاصه امروز صبح پاشدم سلانه سلانه ساعت ۸ اومدم مدرسه با روی خوش می بینم به به!مث این که وضع همه از من د بیتره!همه یه کم خوندن من که همش دراز به دراز جلو کولر لمیدم یا کتاب خوندم یا خوابیدم!دوستان عزیز رو دیدیم و یه روحیه گرفتیم واسه ی فیلتر!(البته از اونور روحیه گرفتیما!)البته عجب مدرسه ای بود!بد نبودا اما  فقط یه حلقه بسکت داشت و تور والی بالش معلوم نبود کجائه ..دست شویی هاش افتضاح بودن و حیاطش هم ۴/۱ حیاط راهنماییه!(حالا اگه قبول شیم سال دیگه دوباره عین قبلی عاشقش می شیم مهم نی!)

سرجلسه نشستم و باخودم شرط بستم که تقلب نکنم!آخه خدایی نکرده اگه یه موقع بگیرنم..حالا این تیکه رو داشته باشین:

دارم به قول خودشون پاسخ نامه و شماره ی کارتمو تطبیق می دم که می بینم باید یه گواهی هم بدم که این برگه ماله منه!(عقده ای شدم به خدا!همیشه یکی واسه من گواهی می داد چه عجب!)به مراقبه می گم خانوم این جارو پر کنم یا نه؟

مراقب:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من:می گم این جارو پر کنم یا نه؟
مراقب:هان؟؟؟؟؟(بدتر از منه ها!)

من(یه داد درست و حسابی!مث این که بی چاره وضعش خیلی خرابه!):یه لحظه بیاین این جا!مث این که باید گواهی بدیم!

مراقب:گواهی؟؟نه لازم نی!(غلط نکنم فک کرده گواهی فوتی چیزیه!)

من:آخه اینجا نوشته!(کار از مجکم کاری عیب نمی کنه!)
مراقب:آهان آره!اسمتو این جا بنویس!(یکی نیس بهش بگه موش بخورتت!)

خلاصه برگه هارو دادن و من هم تمام حواسمو دادم به برگه و از اطراف دور کردم...یه ده دقیقه ای مونده بود امتحان تموم شه من تند تند تست هارو می زدم و سعی می کردم یه دوره رو قبلیا بکنم که یهو مراقب یه دادی زد که به سوال یکی از بچه ها جواب بده!(آخه بگو گوشت سنگینه چرا برای ما داد می زنی؟)منم که حواسم به برگه بود یهو ۶ متر از ترس پریدم بالا (عین کارتونا)و همه ی برگه و مداد و ..از دسم پرت شد!همه ی بچه ها هم از سر و صدایی که من ایجاد کردم ترسیدن و برگشتن ببینن چی شده!بدبخت مراقبه هم خودش ترسید!اومد بالای سرم گفت:دخترم ترسیدی؟می خواستم بگم:نه عزیزم زهره ترک شدم!ولی دلم نیومد..امتحانو دادیم یه برگه بهمون دادن سوالاش اینا بود:

اوقات فرافتتون رو چه جوری پر می کنین؟(نام گذاری کنید!)

۱.کتاب    ۲.ماهواره    ۳.تلویریون    ۴.ویدیو     ۵.سینما    ۶.کامپیوتر ۷.و غیره و غیره!

تیم های مورد علاقه تون چی ان؟(به به!بستگی داره چه لیگی باشه!)تو اینترنت چی کار می کنین؟چرا می خواین بیاین این مدرسه؟چه انتطاری ازش دارین؟یا این که چه جوری این جا قبول شدین؟تست و معلم خصوصی و غیره...یه سری هم در مورد وضعیت تاهل افراد خانواده بود!ظاهرا خودشون دنبال کیس مناسب می گردن!از کی به خاطر قبول شدن تو این مدرسه تشکر می کنین؟رایانه ی شخصی دارین یا نه..و اینا!والا کم مونده رنگ لباس زیر آدم هم بپرسن!ولی رو هم رفته از مرحله اول بهتر بود!دعا می کن همه بقبولیم!...

پ.ن:ببخشید یه کم نبودم و دیر آپیدم!به خاطر این بود که بعدا عذاب وجدان نگیرم!بازم زوود زود می آپم!فعلا

 


..تا۱شنبه ی دیگه نیستم!!!!!!می رم سفر!بعدا نگین چرا نظر نمی دی و اینا...!
+ آپ شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 13:55  توسط مهی باحال  | 

خدافظ!از بس همه ی آپامو با سلام شروع کردم خسته شدم !گفتم یه بار هم تنوع باشه!به هرحال!
جاتون خالی دیروز امتحان زبان یه حالی داد که نگو!کلا ۱۰ یونیت داریم من هم تا دیروز که رفتم امتحان بدم رو ۱۰ یونیت رو نگاه نکرده بودم!جوون عمه ام هیچی نخونده بودم(عمه جانم!)صبح ساعت ۱۰ پاشدم و به خودم گفتم نه!دیگه امروز خبری از اینترنت نیست!باید بشینی درس بخونی..یه دهن دره کردم!(به یاد معلم ادبیان پارسال)و رفتم نشستم پای درس:

ساعت۱۰:۱۰:اه!اینا چه قد زیادن!۲ساعته نشستم دارم درس می خونم تموم هم نمی شن!یه کم برم استراحت کنم..!تا ساعت ۱۲ داشتم با برادرم بازی می کردم!یه دعوای درست و حسابی هم کردیم!چون من تو فوتبال بردمش!به آبروش برخورد!

ساعت۱۲:مامان نهار نمی دی؟من دارم از گشنگی می میرم!و تاساعت ۱ در حال درست کردن سالاد و خوردن ناهارم!(من خییلی سالاد دوس دارم!تازگی ها هم همش ناهارها سالاد درس می کنم خودم می خورم به هیچ کی هم نمی دم!)

ساعت۱:خب دیگه ما که امروز همه کار کردیم تو اینترنتم هم بریم!فقط یه نگاه به وبلاگم میندازم و میرم!که جون خودم فقط یه نگاه بود!

ساعت۲:این پازلی که رو میز مونده گناه داره!بزار یه نگاهی بهش بندازم...که البته پازل رو تموم کردم!

ساعت۴:عذاب وجدان اومد سراقم!دیگه مجبور شدم به زور مامانم و ترس خودم بشینم به نگاهی به درس بندازم..اما بعد از نیم ساعت خسته شدم و پی اس پی برادرمو برداشتم(بی اجازه)و نشستم زیر کتاب زبانم بازی کردم!خوبیش همین کوچیکیشه دیگه!

ساعت۵:همون حس همیشگی قبل از امتحانا اومد سراغم!یه دل درد هم گرفتم و شروع کردم به آروم آروم زمینه چینی برای مامانم که افتادنم حتمیه!بعد هم لباس پوشیدم و رفتم کلاس

همه ی بچه ها وضعیتشون از من بهتر بود!همه حداقل یه بار همه ی لغات رو خونده بودن و گرامر رو سه باری خونده بودن!من چی؟یه نگاه سرسری رو گرامر و هیچی هم لغت نخونده بودم!والا دیگه پاس کردن ترم hight 2 کانون هم همینجوری بدون درس خوندن نیس که!(عزیزان برای خالی شدن عقده هام باید ترممو می گفتم حتما!)خب..معلم برگه هارو می ده و من دارم غش می کنم!به توصیه ی دوستان بلوتوس روشنه و یه چشمم هم به گوشیمه!خب!تنها قسمت آسون لیسنینگه!به به!لغات..خب این که لابد می شه این گزینه..اهم..بله!این یکی هم که حسی می زنیم گزینه ۲!یه کمکی از دوستان برای گزینه ی بعدی می گیریم..بقیه رو هم ۱۰ ۲۰ ۳۰ ۴۰ می کنیم!این هم از وکب...گرامر که یه کم خونده بودم آسون تر بود...ریدینگ ها رو هم که همیشه می شه شانسی زد..یه سری از گزینه هارو هم ۲ تایی زدم(چون با ماشین صحیح نمی کنن می شه از این کلکا زد..چون معلم کلید رو می زاره رو پاسخ نامه نمیبینه که که یه سوال رو ۲ تاگزینه زدیم)ولی امتحان رو که دادم اومدم بیرون مطمئن بودم که می افتم!آخه این قدر شانسی هم آدم پاس می شه؟مامانم گفت اگه بیفتم لپتاپم توقیف می شه!خلاصه من امروز صبح در حالی که مطمئن بودم افتادم رفتم تو سایت ببینم نتیجه ی این امتحان با امداد های غیبی چی بوده که دیدم!:


قبول شدم!

دست خدا درد نکنه!اونم با چه نمره ای..برگه ام:۷۳ کلاسی:۸۱ کلا:۷۸...اوه!واقعا شانس آوردم!از من این نصیحتو داشته باشین که اگه یه موقع حال خوندن برای امتحان نداشتین نخونین!بله...!

پ.ن۱:از اسم مهی باحال خیلی بدم میاد جدیدن برای همین تو وبلاگ همه به اسم مهتا نظر می دم!بشناسینا!

پ.ن۲:جواب این فیلتر رو هم ندادن اعصاب همه خورده افتضاخ!

فعلا!

+ آپ شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 16:36  توسط مهی باحال  | 

سلاممممممممممممممممممممممممممممم!چه طورین دوستان و غیر دوستان؟(دیگه نداشتیما...!)خب ایندفعه با یه آپ فوتبالی اومدم!آخه دیدم تو مسابقاتیم و اینا!!!!!(فری مرگ من عصبانی نشو به خدا دوباره جو گیر نشدم!)راستی خوندن این آپ رو اصلن به کسانی که رو قوانین قوتبال و اینا متعصبن(یعنی تعصب دارن..!)توصیه نمی کنما!بعدن منو نزنین...

خب من یه سری قوانین جدید برای  فوتبال در نظر گرفتم که انشاالله به زوری در روش کار همه ی مربی ها به صورت جهانی قرار می گیره..(تورو خدا ان قد نشویق نکنین..!خجالت می کشم!).به زودی هم  قراره برم این قوانینو مطرح کنم...همیشه می گفتن ایرانیا باهوشن..!اما من باور نمی  کردم!حالا مطمئن شدم که ...!اهم:

1.کارت نارنجی و سبز هم بازین:نارنجی رنگی  است که از نرکیب دو رنگ غیر اصلی قرمز و زرد به وجود می آید..(این هم تاثیر معلم هنر گل داشتن)و کلا یعنی این که هروقت داور می مونه که برای خطا چه کارتی بده  می تونه از کارت نارنجی استفاده کنه..هرکارت نارنجی=یه کارت زرد...(در یونان باستان هم از همین شیوه استفاده می شده اما چون  کلا با نارنجی مشکل داشتن ترجیح می دن که استفاده نکنن...)...کارت سبز خود قضیه ی جدا دارد!به بازیکنانی که گل می زنن یه کارت سبز اهدا می شود و هر 3 کارت زرد یک کارت قرمز است..!

2.بازیکن ها حق ندارن از پای راستشون استفاده کنن.(کلا در هیچ صورت!)برای این که یه موقع خدایی نکرده  شیطون گولشون نزنه و یا با داور تبانی نکنن باید پای راستشونو ببندن...اگه خواستن هم می تونن قطع کنن...استفاده از پای راست در طول بازی به منزله ی کارت نارنجی محسوب می شه..!

3.لباس بازیکنان یک تیم باید با هم متفاوت باشه..حالا هر ترکیب رنگی داشت اشکال نداره!مثلا یکی یشمی خال خال پشمی یکی یشمی بی خال یکی آبی راه راه..اصلا هم به من ربطی نداره که چه جوری می خوان همو تشخیص بدن!

4.استفاده از دست چپ مانعی نداره فقط نباید با دستشون به توپ جهت بدن..

5.استپ باید توسط کله یا پای چپ انجام بشه!

دروازه بان:

1.دروازه بان نمی تونه از منطقه ی جریمه بیاد بیرون.کلا!حالا چه برای رفتن به دستشویی چه..!اگر هم یه موقع خدایی نکرده خدایی نکرده اومدن بیرون از بازی اخراج می شن..یه پنالتی هم برای تیم حریف می دن!

2.دروازه بان نمی تونه از دستاش برای دفع توپ استفاده کنه..(آخی..گناه داره خب!)البته فقط داخل منطقه ی جریمه خارجش مانعی نداره(البته چون نمی تونه خارج شه پس کلا..!)

3.همه باید مدل پیتر چک از اینا به سرشون ببندن که از حوادث غیرمترقبه(دیکتشو مطمئن نیستم!)جلوگیری بشه.از قدیم گفتن پیش گیری بهتر از درمانه!!

بقیه رو هم انشاالله اگه عمری باشه و مغزمون ته نکشه بعدا براتون می ذارم

پ.ن1:تابستووووووووووووووووووووووووووووووون شد!آخی!من که دیگه حوصله ی سال چرت سومی رو نداشتم!

پ.ن2:نظرات و پیش نهاداتتون رو هم می تونینن این پایین تو نظران بذارین!اگه صلاح دیدم می تونم وارد روش جدید بکنم!به امید موفقیت های روز افزون!

+ آپ شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 15:23  توسط مهی باحال  | 

خدایی تعطیلات هم به آدم خوش می گذره!

دوشنبه که امتحانِ...امتحانِ..ایوای یادم رفت..دادم و اومدم خونه به خودم گفتم:ای وای..بازم یه 5 روز افتضاح و پر ازخرخونی دیگه رو در انتظار دارم..اما چه قد اشتباه می کردم!جاتون خالی این قد خوش گذشت

خونه که رسیدم  مامانم گفت که این چندروز بنایی داریم و می خوان دیوارای اتاقشونو رنگ کنن و یه سری عملیات پیچیده روش انجام بدن...ما هم باید بریم خونه ی مامان بزرگم اینا که تو دست و پا نباشیم(هنوز هم به من می گن کوچولو...)خب کودوم انسان عاقلیه که از این پیشنهاد استقبال نکنه؟انقد خوش می گذره که نگو..مامان بزرگ و بابا بزرگم این قدر مهربونن که یک ذره هم به کوچکترین کار ما گیر نمی دن..

از 2 شنبه صبح من و برادرم با تمام زندگی مون(از گوشی گرفته تا لپ تاپ و پی اس پی و کرم ضدآفتاب)پاشدیم رفتیم 4 طبقه پایین تر(خونه شون تو یه ساختمونه با خونه مون..خونه تون و غیره...)حالا می خوام براتون یه روز از این 5 روز رو شرح بدم:

صبح ساعت 5 بیدار می شم.منتظر مامانمم که بیاد با بدبختی منو بیدار کنه(مدل دایناسوری می خوابم...زلزله بیاد هم بیدار نمی شم)اما صدایی نمیاد..بعله!امروز تعطیله!دیگه خبری از دعوا و منع اینترنتی و درس خوندن نیست!پس بازم می خوابیم...ساعت 10 از خواب بیدار می شم..دیگه کسی نیست که به من غر بزنه که زود پاشو..کی حال داره تختشو جمع کنه؟کسی نیست که به آدم بگه تختتو جمع کن...بابا وللش!حالش نیست برم پشت میز صبحونه بخورم..اشکال نداره!خونه ی خودمون که نیست..کسی که بهم نمی گه تو تخت غذا نخور!پس صبحانه در تخت نوش جان می شود!از ساعت 10:30 ولو بودن تو اینترنت!کسی نیست که به من بگه این قد خطو اشغال نکن!گشنمه!وای که چه قد دلم بستنی می خواد..به به!ساعت 11 بستنی می خورم.کسی نیست که بهم بگه این قدر بستنی نخور چاق می شی خواستگار گیرت نمی آد(شوخی بودا!)!ساعت 1 که آدم گشنه نیشت!ساعت 3 ناهار می خوریم!کسی نمی گه چرا!همچنان درنت ولو ایم...کسی نیست که بگه بشین درس بخون..

(یه پرش 6 ساعته!)شام ساعت 10 صرف می شه!چه اشکالی داره؟ساعت 12 می خوابیم..به به!کسی چیزی نمی گه!داداشم هم نیز مثل من از وقتی پاشد فیفا 08 بازی کرد تا وقتی خوابید(خودش گفت بهتون بگم گاد آف وار بازی کرده..درگیر غول آخر هم بوده!)..کسی بهش نگفت چشت درد می گیره...بشین درس بخون!و به این ترتیب ما 5 روز خوردیم و خوابیدیم و کنگر خوردیم و لنگر انداختیم و ذره ای درس نخوندیم(چه فعال!)!همه ی کارت های اینترنتمان نیز ته کشیدن!پارچ پارچی آپ خوردیم...وکلا حال کردیم!

پ.ن:به این نتیجه می رسیم که گاهی تعطیلی بین امتحانا هم خیلیییییییییییییی خوبه!

پ.ن2:همه ی این آبی ها کاراییه که مامانا و بابا ها به بچه هاشون می گن بکن..نکن...!ولی خدایی اگه نمی گفتن نظام الهی به هم می خورد و اینا!تازه اون وقت من در مورد چی آپ می کردم؟؟؟؟

پ.ن3:توسط آقای موزی تحریم شدیم دلیلش را نیز نمی دانیم!

فعلا

 

 

+ آپ شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 21:28  توسط مهی باحال  | 

می خوام یه اعتراف بکنم..مرگ من جایی درز نکنهدرز کرد هم مهم نیست،درز گیر می ذاریم که از انرژی به صورت بهینه استفاده کنیم(من واقعا یه تخته نمکم!)حالا عین آدم به حرف من گوش کنین:

من یکی رو کشتم...

تازه خونشم همین رنگی بود....الان عذاب وجدان داره روم سنگینی می کنه خفن ناجور!{وجدان:آره جوون خودت!بگو موضوع نداشتی آپ کنی!}اهم...نیازی نیس به حرفای ایشون گوش کنینوای طرف خیلی مظلوم بود....اگه اون دنیا خرمو بگیره چی کار کنم؟(خودتون کسره فتحه بذارین!)واما می خوام براتون نحوه ی قتل و آلت غتاله رو توضیح بدم...ناراحت نباشین به زودی می رم خودمو معرفی می کنم...به خدا غیرعمد بود.{وجدان:می خواستی اون موقع که می کشتیش به عاقبت این کار ناپسند فکر کنی..}خب:
ساعت ۴:۳ است و من رو نیمکت کلاس زبان نشستم و به جای گوش کردن به حرفای معلم جان دارم چرت و پرت هایی که بچه ها رو میز نوشتن رو می خونم!و به این فکر می کنم که چرا این میزها همیشه کثیفن و یه گوششون آدامس چسبیده که ناگهان متوجه می شم که یکی داری آروم و با عشوه رو دفتر من راه می ره...ای وای!آخه بدون دادن پول مالیات و اجازه گرفتن از من؟؟؟؟؟؟آخه به چه جرائتی؟ها ها؟و غیرتم گل می کنه...!{وجدان:آخه تو غیرت داری؟نه من می خوام ببینم...؟}اگه داشتم که وجدانم این نمی شد!(ربطشو خودتون بفهمین!)گفتگوی من با دو نفسم:

من:بکشمش؟آخه گناه داره!

بده:نه بکشش ما می تونیم از همین جا شروع کنیم و بعد کل انسان هارو از بین ببریم!بعد تنها کسایی که می مونن تویی و من که نفس غیر پاکتم!

من:قشنگه...!تنها انسان باقی مانده!

خوبه:اصلن هم قشنگ نیست!پس خانواده و کسایی که دوسشون داری چی می شن؟

من:همیشه یکی مانع پیشرفت و ترقی آدمه!(خوبه اگه مامانم نبود من درسمم ول می کردما!)

بده:حالا ولش...به تنها انسان باقی مانده فک کن!

من:آره!موافقم

خوبه:حالا عاقبت کارتو می بینی!

و اینجوریه که من  وسوسه می شم و دست به کارایه شیطانی می زنم!و یه چیزی که مطمئنن قند خون نیست تو خونم می ره بالا و شجاعتم گل می کنه! و این بدبختو با استفاده از عنصر غافلگیری می کشم!یعنی از بالا با پاکن می زنم تو سرش و بدبخت بعد از تلو تلو خوردن رو کتاب من ولو می شه!و حونش در می آداما با صدایی که من ایجاد می کنم باعث می شم معلم و همه ی هم کلاسی ها یهو برگردن و دنبال منبع صدا بگردن...شب تو خواب می بینم که روح این جوون بدبخت میاد و من رو مورد بازخواست قرار می ده و به من می گه چرا یه :

پشه

رو کشتی...و منم قول می دم که بچه ی خوبی بشم و این فکرای مدل اسکندری رو از ذهنم بیرون کنم{وجدان:همیشه خوبا می برن!}شما ساکت...قول دادم براش مجلس خطم بگیرم و کلی هم حلوا بدم...همه دعوتین...

پ.ن:همه می گن از بس درس می خونی اینجوری شدی ولی من می گم دوری از مدرسه این بلا رو سرم آورده!

 

+ آپ شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 16:15  توسط مهی باحال  | 

فقط افرادی که دنبال یه مرد زندگی خوب می گردن این پستو بخونن:(چرا چشمای همه ۴ تا شد؟)

به این زودی باید برای یه جوون دیگه هم زن بگیریم....دیروز داشتم با مامانم در مورد تشکیل زندگی زناشویی حرف می زدم.به کراوات دوم نگاه کردم و دیدم اشک شوق تو چشمای درشتش حلقه بسته!بعدا که باهاش صحبت کردم بهم گفت تاحالا از خیلی ها خواستگاری کرده اما همه یا بی لیافت بودن یا جواب سر بالا دادن و دل کوچولوشو شکستن.....بهش گفتم:مگه تو خانواده نداری؟گفت:چرا اما ماها این مدلی می ریم خواستگاری!بهش گقتم تاحالا عاشق شدی؟جوابمو نداد که!حاشا کرد!آخی...منم تصمیم گرفتم خودم براش آستین بالا بزنم..خب به این فکر افتادم که بیام اینجا بلکه از شما یه کمکی بگیرم!اینم بیوگرافی کراوات جوون:

شخص مذکور تحصیل کرده،دارای مدرک PHD از دانشگاه پرینستون آمریکا.یکی از سرشناس ترین استخوان شناسان.،فوق لیسانس در استیک شناسی.دارای یک باب سگ دونی ۲ طبقه،با کف تمام موزائیک،شومینه.نمای یونانی و غیره!(تازه غلاده ی ورساچه هم داره!)خدایی کیس مناسبی نیست؟تازه نوه ی نوه ی نوه ی شرلوک هلمز هم هست...یک استعدادی داره تو پیدا کردن کارنامه های بچه ها که نگو!

  ....

 من بگما!این بچه خیلی مظلومه!نه نامزد داره نه چیزی...تازه می خواستم براتون چندتا از عکسای کسایی رو که ازشون خواستگاری کرده بذارم اما وقت نشد..

پ.ن:من اصلا هم از مهرگان(دیوونه خونه)فرار نکردم.!.بعد هم من با مامانم کلی بحث کردن که تعیین کنم این بدبخت سگه یا گوسفنده..!و نتیجه ی نهایی سگ بود...لطفا اگه کیس مناسبی پیدا کردین حتما به من اطلاع بدین!


خب...کیس مناسب رو یافتیم!شخص مذکور ۵ روز بعد از دادن این اطلاعیه آمادگی خودش رو جهت خواستگاری اعلام کرد!شخص مورد نظر جهیزیه یه کامل داره!سگ  یک خانوم بیسیار متشخص هم هست!خودشم یه پارچه خانومه!...مهریه هم ۳ عدد استخوان فرد اعلا+۶ بسته غذای سگ مرغوبه!اینم عکس عروس خانوم گل و کراوات جوون:


اینم عکسای ماه عسل با دوستان:

  

پ.ن:هرکسی خواست ازدواح کنه بیاد پیش من براش اطلاعیه بدم دو روزه یه زوج مناسب براش پیرا می کنم!

+ آپ شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 21:11  توسط مهی باحال  | 

سر به سر گذاشتن معلما چه قد حال می ده!!!

اول سلام!!!به اونایی که نشستن یا وایسادن!(گرچه نمی شه وایساد ولی...!)خب...!این آپ رو به یاد اون دوشنبه ای می کنم که کلی آقابزرگی بدبخت رو تو آزمایشگاه سرکار گذاشتم!!!دوشنبه ی ۳ هفته پیش...!

طبق معمول من آخرین نفری ام که می ام تو آزمایشگاه و آقابرزگی هم که عادت کرده چیزی نمی گه(درج کنم که آقابرزگی آقا نیستا..!خانومه....معلم شیمی)خب می رم می شینم سرجام و خانوم نظری؟؟؟منتطری؟؟انتطاری؟...یکی از اینا که حالا ما فک می کنیم نظریه..!!!کی به کیه؟خانوم نظری من رو زیر نظر می گیره(دفعه ی پیش گندکاری کردم در واقع گوجه فرنگی ها و کیوی هایی که باید باهاشون آزمایش می کردیم اشتهامو برانگیختن منم خوردمشون!)می گفتم...حواسش ۶ چشمی به من بدبخت بود!خب آزمایش این بود که منیزیم را بسوزانید بعد بندازین تو آب بعد تشخیص بدین آب اسیدیه یا بازی؟(مطمئن نیستما)خب این که کاری نداره؟شهرزاد گازو باز کن

شهرزاد:بیا..!!!دست دست دست بیا....!!!!اوووووووو

من:نیا الان کتک می خوریا!

شهزراد:بیشین بینیم با!
من:بزنم؟
شهزراد:جرات می کنی بیا جلو!

یاسمین:بچه ها؟
ما:باز تو پریدی وسط حرف بزرگترا؟
یاسمین:گاز بازه....

من:مریض(مخفف مرضیه!)کبریتو بده من!

مریض:بیا!

آخی منفجر نشدیم:دی....خب منیزیم..!اوووم..شهرزاد اونی که شبیه گیره است رو بده!ای وای چرا نمی سوزه؟
نظری:چون باید بگیریش وسط شعله!
من:آها....عجب نور خیره کننده ای!جلل خالق..!
نظری:(با لحن مهربونی همراه با عشوه!)ای وای..روتو بکن اونور...

شهرزاد:حالا پودرو بنداز تو آب...

من:چه قد باحاله بذاز یه دست بهش بزنم!ایوای...پودر شد ریخت زمین...اونا بزن من بخور! و دوباره آزمایش تکرار شد!و ما تشخیص دادیم که آب بازیه..نه اسیدیه...نه ؟؟؟؟یادم نیس

من:بچه ها این آبو بخورم؟

اونا:نه بابا میفتی میره می افته گردن ما!
من:چرا شما؟یه کس بهتر....و می رم که آقابزرگی رو سکته بدم(اب رو نمی خورم)خانوم؟
آ.ب:بله؟
من:اگه آب حاوی پودر منیزیم رو بخوریم چیزی می شه؟
ا.ب:آره احتمالا معدت سوراخ می شه قبل از اینکه برسیم بیمارستان می میری!(چه فدر لطف!)

من:حانوم مرگ حتمی؟...تضمینی؟(اینم یه راه دیگه برای خودکشی!(فک کنم یه حدسی زد!رنگ از صورتش پرید منم دیدم کلکم گرفته!))آییییییییی دلم حلقم. رود ام !اوووه کلیه!قلوه

آ.ب:نگو که خوردی ..الهی من بمیرم بیا زنگ برنیم اورژانس...نه بیا اسید بدم بخوری بلکه خنثی شن!ای وای بیا شیر بخور..حالا جواب مدرسه رو چی بدم؟به مامانش چی بگم؟چه مزه ای بود؟
من:(آخه یادم نیست)یاسمین از اونسر کلاس به دادم رسید!خانوم ترش بود

من:آره خیلی ترش بود..تازه اتم هاش لوزی هم بودن...(بیچاره آقابزرگی...داشت غش می کرد!یه کم دیگه کشش دادم و وقتی دیدم دیگه زیاده روی کردم بهش گفتم نخوردم!بدبخت از بس ترسیده بود هیچی به من نگفت!به جاش من و بچه ها یه دل سیر خندیدیم!)

بعد نظری اومد ناظر آزمایش بعدی ما باشه که من دوباره گندکاری نکنم!

نظری:بیا تو این آب حاوی بروموتیل بلو بدم!(احتمالا با خودش فک کرده من این یه کارو می تونم بکنم!)

من:الان خانوم!و یه فوت درست و حسابی تو لوله کردم!اگه گفتی چی شد؟همش برگشت تو حلقم آخه یه کم زیادی فوت کردم!

و قبل از اینکه اقابزرگی منو بکشه زنگ خورد و من هم ۲ ثانیه تو آزمایشگاه نموندم!

پ.ن:لپ تاپ خریدم.!دوسش دارم!الان هم با اون اینارو نوشتم و چون رو دکمه هاش فارسی نداشت پدرم در اومد!در وافع دهنم سرویس شد!حالا هم که عین گاو موندم تو دانلود یاهو مسنجر!

+ آپ شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 11:35  توسط مهی باحال  | 

تموم شد...حالا معنی واقعی این کلمه رو می فهمم.هیچ وقت فکر نمی کردم جداشدن از مدرسه این قدر برام سخت باشه!مدرسه ی ما فقط یه مدرسه نبود.خیلی بیشتر از اینا بود.یه خونه بود شاید گاهی اوقات خیلی بهتر از خونه ی خودمون.جایی برای شاد بودن یا گریه کردن.خندیدن و تقلب کردن.سر به سر گذاشتن معلما و خیلی شلوغ کاری هایی که تو خونه ی خودمون هم نمی کردیم.

یه ساعت آخر خیلی سخت بود.جدا شدن از مدرسه برای هممون سخت بود.آخرین زنگ تفریح سال رو مشغول نوشتن خاطره رو دیوارها یا کف حیاط بودیم یا عکس می انداختیم.باورم نمی شد که از ۱ ساعت دیگه مدرسه تموم می شه.شاید برای همین بود که گریم نمیومد.واقعا غیر قابل درکه..یعنی چی؟مگه می شه؟هرکس رو که نگاه می کردم داشت گریه می کرد.اما گریه ی من نمیومد.به ساعت نگاه کردم.نیم ساعت.صف بستیم و از زیر قرآن رد شدیم.تو حیاط حلقه زدیم و گریه کردیم.گریه ی من نمیومد.به فریناز نگاه کردم.داشت گریه می کرد.بالاخره گریه ی اونم دراومد.اونم فهمید که داریم می ریم.به بچه ها نگاه کردم.همه داشتن گریه می کردن.یعنی واقعا باید بریم؟به این زودی؟تموم شد؟چرا تو این ۳سال قدر این مدرسه رو ندونستیم؟حیف شد...خیلی زود بود........اشک منم سرازیر شد.شعر خوندیم و گریه کردیم.حلقه زدیم و همدیگرو بغل کردیم.خداحافظی کردیم.از همه جای مدرسه....خانوم صفایی رو بغل کردیم و برای مدرسه با هم گریه کردیم..و تموم شد.تموم

پ.ن=>قالب وبلاگ رو به خاطر رفتنمون عوض کردم.اینم نشون دهنده ی احساسات منه

+ آپ شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 16:11  توسط مهی باحال  | 

دیدم همه خیلی دلشون برام تنگ شده گفتم ۱ ماه نشده بیام آپ کنم....

این روزا مدرسه خیلی کسل کننده شده.به جز زنگایی که حلقه می زنیم و شعر می خونیم.زنگای دیگه همش الافیه.حوصله ی خیلی از سوما سر رفته.منم یکی از اونام.دلم برای در و دیوار مدرسه تنگ می شه...کاااااااش سوم نبودیمبه دوما حسودیم می شه و این کلا دومین باریه که تو زندگی ام به کسی حسودی می کنم.خیلی احساساتیم.......وقتی حلقه می زنیم گریم می گیره و یاد حلقه هایی که سال های پیش زدیم می افتم...کاش قدر لحظاتی رو که تو این مدرسه داشتم می دونستم....تو این فکرم که اگه همه ی آرزوهای آدم برآورده می شدن چی می شد؟...خب دنیا به هم می ریخت اما اگه ۳ تا از آرزوهای آدم براورده  می دن خیلی خوب بود...خیلییییییییییییی فقط ۱۰ روز مونده البته به جز ۵ شنبه و جمعه ها...هیچ کسو تو زندگیم ندارم که بتونم باهاش رو راست درد و دل کنم و همه ی بدبختی هامو بهش بگم و واقعا در شرف انفجارم.کاش یکی کمکم می کرد هم به خاطر مدرسه و هم بقیه مشکلات...نمی دونم کاش منم می تونستم عین خیلی ها بی خیل باشم و از تعطیل شدن مدرسه ناراحت نشم اما من همچین آدمی نیستم....دلم برای همه ی بچه ها تنگ می شه...امیدوارم هیچ وقت راهنمایی فرزانگان رو یادم نره...امروز مقنعه هامونو با دوما عوض کردیم..........آخی...۶/۲ بقیه رو نمی دونم اما من خیلیییییییی دلم برای ۶/۲ پارسال تنگ می شه والا معلومه که کس دیگه ای ککشم نمی گزه.........فعلا

+ آپ شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 18:3  توسط مهی باحال  | 

اهم اهم:

متاسفانه باید بگم که این وبلاگ تا اطلاع اولیه آپ نخواهد شد...حالا چرا؟؟؟
۱.داریم می ریم تو فصل امتحانا...وای به حالت اگه بگی من خرخونم!!!برای من هیچ فرقی نداره موضوع اینه که برای مامانم فرق داره!و الان هم به زور اومدم....و اگه بازم بیام=>پخ پخ می شم یعنی شتر دیدی ندیدی!!!

۲.سوجه هام ته کشیده!!!آخه مدرسه ها دارن تعطیل می شن همه دفسن ماشاالله چشمه ی مزخرف بافی آدم خشک می شه!!!
۳.قبض تلفن ییییییییییییییییه کم زیاد اومد فقط یه کم!!!!که نشان دهنده ی ساعات متعدد پرسه زنی من تو اینترنته!!!و اگه از پول قبض گوشی بگذریم که هر دفعه رو ۶۰۰۰۰تومانه دیگه مامان و بابام دیدن باید یه اقدام جدی جهت جلوگیری از ولخرجی من بکنن!!!
چرا گریه می کنین؟؟حالا می آپم...ناراحت نشین ولی مطمئنم که زودتر از ۲۴اوم نمی رسم بیام!!!(حالا کی ناراحت شد به خودت می گیری؟)از همکاری تون..همکاریشون...همکاریمون که باعث می شین نظرا زیادشن و لطف می کنین و قدم رنجه می فرمائین به وبلاگ ما سر می زنین خیییییییلی ممنونم!!!
.....تا ۱ ماهه دیگه...........و پخخخخخخخخخخخخ!!!

+ آپ شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 18:5  توسط مهی باحال  | 

به به!به به...!جاتون خیلی خالی عید خیلی بد گذشت(واسه ی همین جاتون خالی بود!)حالا به هرحال عید هم اومد و رفت و ما هم طبق معمول هیچ غلطی نکردیم و هیچ درسی نخوندیم!فقط پس رفت کردیم و دیگر هیچ!سفرم که نرفتیم فقط نشستیم خونه کپک زدیم!....به هرحال دارم به این فکر می کنم که ما ۲۰ روز دیگه از این مدرسه میریم..

 

فقط ۲۰ روز

آخی

نمی دونم من مشکل دارم یا همه ناراحتن..؟؟؟وقتی به سال اول و دوم نگاه می کنم(سوم آدم نیست)یاد یه چیز هایی می افتم که خیلی ناراحتم می کنن...خاطره هام........حس خوبی از این که همه رو اینجا بذارم و برم ندارم.از سه ماه دیگه سوما هیچ ربطی به مدرسه ی راهنمایی فرزانگان تهران ندارن...یادمه سال اول که بهمون کارت عضویت تو کتابخونه رو دادن به تاریخش نگاه کردم:اعتبار این کارت از ۱/۷/۱۳۸۴ تا ۳۱/۶/۱۳۸۷ می باشد(که البته غلط می باشد!ولی بماند)به خودم گفتم:۳۱/۶/۸۷؟او وه ه  ه ه ه !کو تا اون موقع!؟سه سال دیگه است..و الان فقط ۵ ماه تا ۳ سال دیگه مونده..دلم برای مدرسه و خاطره هام تنگ می شه!پریروز رومینا انگشتش درد می کرد نشسته بودیم لب پله ها و صفایی و صفری۴ تا پله بالاتر از ما بودن...من به ستون تکیه داده بودم که یهو احساساتی شدم و ستون رو بغل کردم و گفتم:آخیییی.ستون مدرسه!چه قدر دوست دارم!و وقتی به بالا نگاه کردم دیدم صفایی و صفری زل زدن به من و کم مونده اشکشون در بیاد!

۲۰ روز و دیگر هیچ

چه قدر سال دوم رو دوست داشتم!۶/۲!!!!!!!!!!!!!دلم براش تنگ شده!کی جرئت داره بگه ۱۳ نحسه؟؟؟۱۳ سالگی بهترین سال زندگی من بود!از اولم ۱۳ رو دوست داشتم!.......یادش بخیر....۳ سال پیش کی فکر می کرد قراره چی بشه و چه اتفاق هایی بیفته و ...؟دلم برای مدرسه تنننننننننننننننننننننگ می شه!دلم می خواد بازم تو حیاطش حلقه بزنم و شعر بخونم...معلمارو مسخره کنم و سره کلاسا کلی حال کنم....و از همه مهم تر سره امتحانا تقلب کنم!

شمارش معکوس تا مرگ من...

۲۰....

                                              از طرف یه سوم که احساساتش در حال فورانه!

                                                     نامه ی سر گشاده!

پ.ن:تولد رومینا جون مبارک!به به!

+ آپ شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 17:46  توسط مهی باحال  | 

اول بگم که اینو از یه دوست شنیدم(عنوان مطلب رو!!) فردا نگین پی گرد قانونی داره و....منو بندازین زندان و جوون مرگ بشم!!!دوم این که یه مدت بود مخم قدرت چرت و پرت نویسیشو ز دست داده بود و سوجه نداشت!!!تا این که یه آذرخش به مغزم خورد...به به!!!منبع اخذ اطلاعات:دفتر خاطرات کودکیم!

نزدیک بود قبل از به دنیا اومدن  تو شکم مادرم بمیرم یا بهتره بگم خفه شم چون ۹ ماه و اندی روزه بودم که بند ناف می پیچه دور گردنم و امیدی به نجاتم نبوده که یهو می بینن من قبل از به دنیا اومدن نمردم!به دنیا که اومدم ۳.۷۸۰ کیلو بودم!!!قدم ۵۲ متر ببخشید سانتی متر بود!اینجانب متولد ۱ آذر ۱۳۷۲ ام..ساعت ۸..آخی چه سحر خیز!!از همون اول هم نفر اول بودم..تو همه چی..اون قدر موی مشکی رو سرم داشتم که پرستار به کلم گل سر زد..اونم از بدو تولد..!بیچاره بچه هایی که هم بیمارستانی من بودن..آخه به هیچ کدومشون حتی یه قطره شیر هم نرسیده!پرستار می گفت به عمرم بچه ای به این شکمویی ندیده بودم..!بیچاره مامانم.از وقتی که اولین دندونامو در آوردم شروع کردم به جویدن میله های تختم و تخت بیچاره فسیل شد!مامانم مجبور شد بهش کلی پارچه ببنده که من نجومش!به آب می گفتم قابون!آخی چه قدر خوش سر و زبون!!!از وقتی شروع کردم به راه رفتن مامانم بدبخت شد و نصف ظروف چینیش شکست!تا این که به فکر افتاد که دور تا دور خونه کش ببنده و من می رفتم سمت وسایل شکستنی و به کشا می خوردم و بر می گشتم...برای همینه که الان خاصیت ارتجاعیم زیاده!!!اولین کلاسی که رفتم نقاشی بود!مامانم می خواست دنبالم بیاد که من برگشتم با عزمی راسخ بهش گفتم:مامان من تنها می رم!تو بیای خجالت می کشم..خوبه سوسول نبودم!دندونای شیریم خیلی دیر افتادن..حتی همین پارسال هم یکی شون افتاد به جاش دلتون بسوزه خیلی دندونای خوبین!اتا ۵ سال و ۹ ماهگی با شیشه شیر می خوردم(آخه برادرم با شیشه می خورد من بهش حسودی می کردم واسه ی همین مامانم نتونست منو ترک بده!(همچین می گم انگار معتادم!)هنوز هم گاهی اوقات دمی به خمره می زنم!)!ولین روز مدرسه بارونی بود و من صاف افتادم تو یه چاله پر از گل..خیلی ممنون!!!از بدو ورود به مدرسه یه استعداد جدید رو در خودم کسف کردم اونم توانایی فوق العاده در تقلب بود!همه می رن مدرسه سر به راه می شن ما...در کودکی ۳ بار برونشیت می کنم ۲ بار هم ذات الریه!!!چه قدر جون سختم من که هنوز زنده موندم!ایه اعتراف سخت:برادرمو خیلی اذیت می کردم!آخی بیچاره فقط ۹ سال و ۶ ماه و ۲۹ روز و دو ساعت و نیم از من کوچیک تره!دوران کودکی خوبی رو پشت سر گذاشتم حتی کلاس پنجمم!یادمه وقتی که از مرحله ی دوم امتحانات سمپاد می اومدم بیرون مامانم رنگش مثل گچ پریده بو و من خیلیییییییییییی ریلکس بودم و مامانم بهم گفت چه کردی؟من هم گفتم خوب دادم و مامان بیچاره ای اونوری برداشت کرد و تا روزی که جوابا رسیدن کلی نفوذ منفی داد به من بدبخت!سال اول راهنمایی رو خیلییییی دوست نداشتم آخه تازه با مدرسه آشنا شدم اما دوم خیلی حال داد!حالا هم که سومیم و بدبختی از در و دیوار می باره!.....همین جا نگه می دارم چون قدرت پیشگویی ندارم!

چون یه مقدار از شدت طنز کاسته شده یه سری مترادف گذاشتم بخندیم حال کنیم

خر مگس:پرویز ترکه(پر+ویز+ترکه..اینجا ترک داریم؟)

آفتابه:منشور            

بقیه بی ادبین نمی شه بگم!فعلامغز عالی منفجر!

+ آپ شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 15:50  توسط مهی باحال  | 

دیروز نه پریروز شاید پس پریروز بود که ما منتظر بودیم که یه سری ازمهمون های خیلی گلمون بیان عید دیدنی...ازاونایی که کنگر می خورن و لنگر می اندازن!!!ماشاالله عید دیدنی 1 ساعته تبدیل می شه به 1 هفته!!!2 تا بچه ی کوچیک دارن یکیشون یه پسر کلاس سومیه اون یکی هم یه دختر 3 ماهه..!!!!خیلی کثیفن!!من نمی فهمم چه جوری هنوز این بچه ها زنده موندن!!!جلوی چشم من پسته ای رو که افتاده بود رو پادری برداشت خورد..سال پیش که اومدن خونه مون همه ی یخچال خالی شد و خونه نیاز به یه تر و تمیز کردن حسابی(تر و تمیز کرن که چه عرض کنم!!!خونه تکونی مجدد بگم بهتره!)داشت.هر دفعه خونه ما میاد بچه شو می بره دست شویی 1 ساعت بعد می اد بیرون(گمون کنم از صبح دست شویی نرفته منتظر بوده برسن اینجا)..من و مامان و بابام و برادر خل و چلم نشسته بودیم و منتظر بودیم اونا از خونه ی مادر بزرگم بیان خونه ی  ما(خونه ی مادر بزرگم فقط 3 طبقه ایین تر از خونه ی خودمونه!)

من:مامان من می رم یه کم دراز بکشم

فربد:تو گرد کشیدن خیلی بیشتر بهت می آد!!تاز اونم با روان نویس

من:نیشتو ببند!پسره ی پررو!

مامان:اینقدر نپرین به هم دیگه!همه بچه دارن ما هم بچه داریم!عجبا..!!تو هم همینجا می شینی از جات جم نمی خوری

من:آخه چرا زور می گی؟؟من از وقت نازنینم بزنم و  نصف روز رو منتظر اینا بشم؟؟حداقل می رم درس می خونم

مامان:آره!!اونم تو که چه قدر خرخونی!اصلا من باید به داشتن همچین بچه ای افتخار کنم!
من:مسخره نکن دیگه!اصلا بابا تو یه چیزی بگو!
بابا:من بی طرفم!!!(هر وقت دعوا می شه من همینو می گم حالا بابام از طرفند من علیه خودم استفاده کرده!عجبا..)

من:مثل این که همه ی خانواده دست به دست هم دادن تا من رو ضایع کنن!!بشینم تلویزیون ببینم سنگین ترم!

به به!تلویزیون با برنامه های متنوع(بی انصافی نمی کنم!امسال برنامه ها بهترن!)یه بار هم اعلام نکردن که امسال سال موشه!!(یکی از فامیلامون می گفت امسال، سال خرماست گفتم چرا گفت چون هم هسته داره هم انرژی!)همش ماهی نشون می ده!!

من:مامان چرا امسال به جای موش ماهی نشون می ده؟

مامان:من نمیدونم...

بابا:چون باعث هیجانات کاذب می شه!!!(چه دلیل خوبی!!)
من:مگه ما گربه ایم که موش می بینیم هیجان زده می شیم؟؟؟راستی من چه قدر گشنمه!!!!و به سمت شیرینی های عید هجوم میارم که مامان جان می گن:اینا مال مهمونه!آخه من چند بار باید بهتون بگم که نمی شه به اینا دست بزنین؟تموم می شه خب!مهمون ها که اومدن رفتن بعدش بقیه اش مال شما

من:آخه چرا هر سال همه ی ته مونده ها ی شیرینی ها باید برسن به ما:آخه گناه ما چیه؟؟

فربد:هیچی!کارگر مفت و مجانی هستیم دیگه اونم بدون هزینه ی ایاب و ذهاب

من:اخه تو می دونی ایاب و ذهاب یعنی چی که حرف می زنی؟؟

فربد:اگه بلدی بیا جلو بزنمت

من:آخیییی از بس کشتی کج بازی کردی جو گیر شدی؟

مامان:مهمون ها اومدن

بابا:چه خوش موقع اومدن!دقیقا همون موقعی که گردباد رسید به برلین(فیلمرو می گن)

مامان:خالی بستم!یه چیزی گفتم اینا ساکت شن!مهتا اینا اومدن می ری می چسبی به صندلی ها!(یه صندلی داریم که وزن بیشتر از 80 کیلو رو تحمل نمی کنه منم وظیفه ام اینه که بچسبم به صندلی که کسی روش نشینه نشکنه!ولی الان طبق معمول احمق بازی در آوردم یه کم بخندیم!!!)
من:ها؟
مامان:خودتو به اون را نزن

من:روشن ترش می کنم پس بمون جا نزن...

بابا:یکی منو از این دیوونه خونه ببره بیرون

رییینگ رییینگ

من:زنگ تلفن بود یا در خونه؟؟؟

فربد:گوشه تو بده خوش شویی!!!

مامان:بله؟؟به به!! محموله رسید؟؟خیلی ممنون..

من:مامان زشته!!تو این سن؟خجالت داره

مامان:نه بابا این رمز به مامانم گفتم هر وقت مهمون ها داشتن می رفتن یه زنگ بزنه به ما بگه

من:دیگه کاراگاه مخفی هم شدی؟
مامان:پاشو مزه نریز

زییییینگ زیییینگ

من:در خرابه لگد بزنین

فربد:دارو ها تو نخوردی؟؟؟

و بعد از کلی احوال پرسی و تعارف مهمون ها اومدن ته نشین شدن(البته رسوب کردن بیشتر به درد می خوره!)!!!اما یه بچه ی 3 ساله هم بود که من فک می کنم مال خواهر مامانشون بود..رفتم از مامانم بپرسم

مامان این بچه کیه؟

مامان:می خواستی کی باشه؟؟خوب معلومه دیگه!!بچشونه..

من:مگه 3 ماهه نبود؟
مامان:این مربوط به 2 سال و 9 ماهه پیشه!

من:بله!!رشد زود رس داشته؟؟

مامان:برو تا چایی رو نریختم رو پات

و رفتم چسبیدم به صندلیم..

بابا:فرزام جان کلاس چندمی بابا؟پسره هاج و واج مونده بود...بابام دوباره گفت..این دفعه بابای اون جواب داد!آخه اسمش فرزام نیست که!!فرزاده..نه فرنامه..!!اما بابای من تا آخر به این بیچاره گفت فرزام..مامانم اومد نشست و تازه مجلس گرم گرفت..منم تو دلم ساعت هارو می شمردم..1..2..3..4..5..پیر شدم!!!چه قدر سیریشن!!!تازه مامانم به بچه هاش کادو هم داد اینا دیگه ول کن نبودن!به دختره یه باربی داد اونم از وقتی که کادو رسید دستش موها شو کند و لباسشو عوض کرد و یه دستشو در آورد و...چشمتون روز بد نبینه اگه 1 ساعت دیگه هم مونده بودن احتمالن باید تیککه های بدنشو از گوشه ی خونه جمع می کردیم!!!تازه 1 ساعت هم تو دست شویی بودن..موقع یه رفتنشون ساعت 10 بود..مامانم تعارف هم کرد!بدشون نمیومد شامه هم بمونن!ولی بالاخره شررو کم کردن و من و مامانم تا ساعت 12 داشتیم خونه رو مرتب می کردیم!!!

قصه ی ما به سر رسید زاغه به خونش نرسید!!!

+ آپ شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 13:24  توسط مهی باحال  | 

ساعت ۴:۳۰..کلاس زبان:
دیریم..دیریم...دیریم دیریم دیریم دیریم دیرییییییییییم دی ری دی ری ریم!

...=>سکوت...:

(اگه یه کم به اون چیزی که تو جمجمته فشار بیاری می فهمی این آهنگ پلنگ صورتیه!!)عجب زنگی واسه ی گوشی!!!!معلم بیچاره داشت از خنده روده بر می شد اما چون نباید تو موسسه گوشی کسی زنگ می خورد برای این که جلوی خندشو بگیره از کلاس رفت بیرون!!!!
من:و خداوند silent را آفرید!(نقل قول از یکی که یادم نمیاد..!)

آخر کلاس که شد می خواستم این آهنگ رو از خانومه بگیرم اما روم نشد!!!آخه ۲ برابر من سن داشت..وقتی آدم نبوغش در حاله فورانه مجبوره با آدمایی که سنشون دوبرابرشه تو یه کلاس بشینه!!!غلط نکنم بچه ی یکیشون هم کلاسیم در اومد!!!خوب ذیگه این قد مبالغه نکن...زشته!!!

مامان من یه حرفی می زنه..می گه زمان انسان های اولیه زندگی خیلی راحت تر بوده....اما من مخالفم آخه مگه زندگی بدون گوشی و ipod و کامپیوتر می شه؟مگه میشه؟مگه می شه؟مگه میشه ترک وطن کرد؟(آدم بده حالم بده عشقم از صبح رفته نیومده...)

زندگی خالی نیست

نت هست

چت هست

زنگ تفریح هست

تاXXX هست زندگی باید کرد

اصلن به تو چه XXX کیه؟؟؟ها؟مگه تو فضول مردمی؟؟؟(بی چاره سپهری تو گور لرزید!!!گرچه من مطمئنم رو ویبره نیست چون صدای ویبره ی گوشی من مثل ماله اون خیلی زیاده اونم ویبره رو آف کرده!!!ماشاالله برای من اس ام اس که میاد همه ی تهران می فهمن..!!

فواید تکنولوژی:

۱.از اوقات فراغت میشه به خوبی استفاده کرد(به شرطی که اوقات فراغت باشه نه این که از درستون بزنین...)

۲.به درد دوست پسریابی یا دوست دختر یابی میخوره (کامپیوتر و گوشی و غیره..البته من اصلن اهل این حرفا نیستم اما آدم باید حقیقت رو بگه..همین پریروز:یکی زنگ زده بود به من می گفت باهام دوست میشی؟؟یاساعت ۹ دم در پاساژ خوبه؟؟؟...)

۳.اگه این تکنولوژی نبود ما باید چه جوری زندگی می کردیم!!!فکر کنین مثل انسان های اولیه..بدون برق و...

مضرات:

۱.باعث بروز انواع و اقسام بیماری ها میشن مثلا یک ساعت گوش کردن آهنگ با هدفون تعداد باکتری های گوش رو ۷۰۰ برابر میکنه=>نمونش هم خود من..گوشام صداهارو نصف میشنوه!

۲.وقت درس و تحصیل مارو می گیرن!!!
۳.باعث فساد اخلاقی میشن!!!
۴.باعث میشن شما با مامانتون دعوا کنین!!!(نگین نه چون می دونم ۳/۲ دعواها سره همین موضوعاتن!!!)

دیگه باید برم چون یکی از فامیلامون اومده با یه نینی خوشگل!!آخییییییی...راستی اون دوشنبه که رفتیم مدرسه هممون رو به این حالت(واقعا که!!نمی فهمی این حالت کدوم حالته؟؟؟)پرت کردن بیرون...دلم برای بچه ها اینقد شده!!!نا گفته نماند که خونه هم یه کم خوش می گذره!!!اما مدرسه یه چیز دیگه است..راستی دیروز یه فیلم دیدم غلط نکنم توش آقا بزرگی بازی می کرد!!!!

+ آپ شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 15:29  توسط مهی باحال  | 

امروز یکی از روزای نادری بود (نظیر نادر نادر است!!همینجوری گفتم دور هم باشیم..!)که من و برادرم با هم خونه تنها بودیم!مامان جانم دیشب به هر دو تامون گفت که قراره با هم تنها بمونیم و من که خیر سرم از برادرم بزرگترم باید ازش مراقبت کنم که انواع و اقسام اتفاقات غیر منتظره از قبیل خفگی(خدانکنه)قطع شدن انگشتان پا یا دست یا مردن بر اثر گشنگی یا کنده شدن موهای سر برای برادرم اتفاق نیفته و خدایی نکرده خونه به آتیش کشیده نشه یا وسایل خونه نشکنن یا برقا اتصالی نکنن و از همه مهم تر اینکه هم دیگرو نکشیم!!!حالا من مگه شب خوابم می برد؟داشتم به کابوس فردام فکر می کردم..!!!اوه..

تو خواب:به به!عجب خواب شیرینی..من و XXXتو کافی شاپ بله!!!او یهو از خواب می پرم!

فربد:نانا پاشو..من گشنمه زود پاشو!(برادرم به من میگه نانا!ماشاالله از بچگی خوش سر و زبون بود!)

من:بابا دارم خواب میبینم مگه نمی بینی؟(البته همون بهتر که نمی بینی!) به چه جرئتی می پری وسط خواب ناز من و می گی دست شویی داری؟

فربد:توهمی ها!من گفتم گشنمه!صبحونه می خوام..

من:ای کارد بخوره تو اون شیکمت!و تا یکی از اون شکلک های خوشگلشو در میاره دلم به حالش می سوزه و میرم براش صبحانه بیارم(چی کار کنم؟قلبم بزرگه دیگه!)تو یخچال هم که فقط یه لیوان شیره!یه کیک هم باز می کنم و لیوان شیر رو همشو خودم می خورم..به برادر بینوام هم فقط ۳/۱ کیک رو میدم!!آخییییییییییییییی!خب..ساعت ۱۰ و من و برادرم می خوایم play station بازی کنیم وا ویلا..

من:از بین اینا یکی رو انتخاب کن simsیا burn out یاhitman یا transformersیا gta...

فربد:یکی از اینا.کشتی کج یا فوتبال یا بسکتبال یا ناسکار یا دزدان دریایی کارائیب

من:خیر سرم ازت بزرگ ترم!نظر من شرطه!

فربد:عمرا..خوابشو ببینی!

من:بیا جلو حالیت کنم و یه کتک کاری نیم ساعته راه می افته..

سه ربع بعد:داریم ۲ نفره x-men بازی می کنیم..

ساعت ۱۱:۳۰

فربد:من ناهار(سال دوم که بودم نهار رو ناهار نوشتم معلم ۳ نمره ازم کم کرد) می خوام

بنده:آه در بساط نداریم!

فربد:بی مزه نشو!من نهار می خوام!

من:بذاز از مامان زنگ بزنم بپرسم(مدل جمله بندیش شبیه جمالی بود..)

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد!

من:کی مشترک مورد نظر در دسترسه؟؟من واقعا دوست دارم بدونم..

ساعت ۱۲:۳۰

فربد:نهار چی شد؟

اینجانب:دارم سعی می کنم مامان رو بگیرم!

ساعت ۱:من دستور العمل یه غذایی که تا حالا نخورده مو از مامانم گرفتم..و رفتم که درست کنم..

۱:۳۰

فربد:واقعا ما باید اینو به عنوان نهار بخوریم؟

من:مگه چشه؟

فربد:شبیه لاستیک می مونه..ته مزه ی عنکبوت داره

من:شما کی عنکبوت خوردی؟و چون پاسخی نمیشنوم می رم ببینم برادرم کجاست و تو دست شویی پیداش می کنم

ساعت ۱۴:

من:می رم کتاب بخونم..و ساعت ۴ کتاب خوندنم تموم میشه..میام بیرون و به خونه یه نگاهی می کنم اما نمی تونم آشپزخونه رو از اتاق نشیمن تشخیص بدم..فکر کنم یه کم شلوغه و برادرمو وسط یه سری آشغال می بینم که خوابش برده و به خودم می گم:این بچه تو خواب خیلی شیرین تره!و بعد از ۲ ساعت خرحمالی تونستم خونه رو به حالت اول در بیارم..و مامان گرام که وارد شد شروع کرد به غر زدن در مورد این که چرا پسر عزیزم گرسنه مونه یا این که چرا سر و صدا کردی نذاشتی خوب بخوابه؟

پ.ن:فردا میرم مدرسه!!دل همتون بسوزه!=>اشک شوق

+ آپ شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 19:44  توسط مهی باحال  | 

توی یک کلاس خلوت............................................دو تا سمپادی اسیرن

دوتا بدشانس دو تا تنها.........................................یکیشون تو یکیشون من

قلب استاد مثل سنگه.........................................سنگ سرد و سخت خارا

زده قفل بی صدایی.............................................به لبای خسته ی ما

چشم استاد شده خیره.......................................مراقب آخر گیره

ناز از ترس نگاشون..............................................کم کمک داره می میره

نمی تونیم که بجنبیم...........................................پیش این استاد کافر

۱۰ گرفتن من و تو...............................................قصه هست قصه ی آخر

همیشه فاصله بوده.............................................بین برگای من و تو

با همین تلخی گذشته.........................................امتحانای من و تو

راه دوری بین ما نیست.........................................اما باز اینم زیاده

تنها امید من و تو.................................................این مراقب جواده

کاش می شد برگه عوض کرد.................................کاش می شد تقلبی کرد

کاش می شد از جایی دید زد.................................روی برگ خود کپی کرد

ما باید با هم بشینیم............................................اگه می خوایم که نیفتیم

واسه ما جدایی مرگه............................................تا جدا بشیم می افتیم

کاشکی جاهامون عوض شه...................................من و تو با هم بشینیم

توی یک فرصت ویژه...............................................برگای همو ببینیم

شاید اونجا واسه ی ما..........................................دیگه گیر بازار نباشه

خیلی خوبه اگه با ما.............................................جاسوس و رادار نباشه


پ.ن:کی گفته آهنگ این شعر ماله ۲*گو+ش؟؟(دیوار سنگی)این شعر منو یاد پارسال می ندازه

پ.ن۲:من گاهی اوقات حال خوندن شعرهای وبلاگهارو ندارم...شما مثل من نباشینا!!!

پ.ن۳:حالا فهمیدم که اصلن ذوق هنری ندارم!!با این رنگا

خوش به حالتون اگه از تعطیلات عید لذت می برین!من که متنفرم!(فکر کنم یه ضربه به سرم خورده)نمی دونین ۴ شنبه چه حالی بودم!!!۲۳ روز دور از مدرسه؟؟افتضاحه..راستی من این هفته از دنیای اقتصاد و سیاست و ورزش و وبلاگ نویسی و غیره دور بودم!!!مامانم منو تحریم اینترنت کرده بود تازه ۳شنبه هم فیلتر داشتیم!!!

پ.ن۴:اگه تا عید دیگه آپ نکردم از همین الان عیدو به همتون تبریک می گم.خوش بگذره

*دفس به قول دوستان همون افسرده است که برای این که تو دهن بچرخه اول میشه دفسرده بعد هم می شه دفس

+ آپ شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 14:51  توسط مهی باحال  | 

البته اگه راستشو بخواین باید اسم این پست رو می ذاشتم:مهتا..دیوانه ی زنجیری خل و چل اما گفتم این قشنگ تره!!!
حالا چه اتفاقی افتاد که من از همیشه خل تر شدم و چه کارا که نکردم؟؟؟؟

دیروز مامان گلا اومد مدرسه و به من گفت که قرار جمعه زلزله بیاد(۷.۱ ریشتر!!!عجبا!). همه ی تهران پودر می شه و ما هممون می میریم!!!من هم شروع کردم به بشکن زدن و رقصیدن وسط زنگ ادبیات!!!چه قدر خوب!قراره بمیریم!!!به خودم گفتم حالا که فقط ۲ روز از عمرم مونده از بقیه ی عمرم نهایت استفاده رو بکنم و همه کارایی رو که می خواستم بکنم اما نکردم رو انجام بدم:

سر زنگ خانم قاسمی(اخلاق=سگ)نشستم واسه ی فاینال زبانم خوندم..وقتی روشو از من بر می گردوند توپ بازی می کردم یا شروع می کردم به بشکن زدن.قاسمی هم می دونست منم اما مدرک نداشت....زنگ خورد.قاسمی بازم می خواست بچه هارو سر کلاس نگه داره اما من به خودم گفتم آدم آخر عمری که نباید زنگ تفریحشو تلف کنه تا بشینه به حرفای یه پیرزنه غرغروی چشم باباغوریه پرادعا گوش کنه!واسه ی همین پاشدم از کلاس برم بیرون.قاسمی هم بی انصافی نکرد و برگشت به من گفت:
مهتا خانوم کتاب زبانتم ببر بیرون که موقعی که توپ بازی می کنی زبان بخونی...و من هم فهمیدم که از همین الان یه جنگ علنی بین من و خانم قاسمی اعلام شده که مسلما برنده اش منم اونم در ازای نمره ی ۱۷ ادبیات

سر زنگ خانم جمالی دیگه از خود بیخود بودم.هیچی واسه ی فاینال زبانم نخونده بودم و بچه ها هی سر و صدا می کردن.منم داد زدم و گفتم:ااااااااااه بچه ها ساکت شین دیگه

جمالی:آفرین یه بچه ی درس گوش کن تو این کلاس پیدا شدبچه ها یاد بگیرین

من:نه خانوم!می خوام تست های زبانم رو بزنم بچه ها هی سر و صدا می کنن تمرکزم رو بهم می ریزن..!!!
جمالی هم سرخ شد!!به خودم گفتم آب که از سد گذشت چه یه وجب چه صد وجب و برگشتم به خانوم جمالی گفتم:خانوم.!می گن موقع ی سال تحویل هر کس هرجوری باشه تا آخرش اونجوری می مونه!من پارسال امتحان کردم..موقع سال تحویل خل بازی در آوردم و دیدم حرفشون درسته!چون من تا آخر امسال خل موندم!!!
بچه ها سوت و دست  می زدن به افتخارم و جمالی هم از خنده منفجر شده بود.!!!. این شد که من باعث شدم نیم ساعت آخر کلاس فیزیک بپره!

با رفقا فکر می کردیم چی کار کنیم که زنگ زبان رو جیم شیم!(دفعه ی پیش یه سوتی سر کلاس دادم که باعث شد شاکر از من متنفر بشه..!!!با صدای بلند برگشتم به یاسمین گفتم:من چشمان شاکر را از کاسه  در می آورم و دندان هایش را در دهانش خورد می کنم..شاکر هم یه چشم غره به من رفت یعنی این که هواتو دارم!!)می گفتم..داشتم فکر می کردم چه جوری جیم شم که یاد مشاوره افتادم(دفتر صادقی(معلم گل بهداشت)هم می شد اما دفعه ی پیش که ۶ نفری ریختیم تو دفترش و هممون کاملا اتفاقی یه مرضی پیدا کرده بودیم صادقی فهمید که سرش کلاه رفته و به ناف هممون یه نون و پنیر بست و گفت خوب می شین...واسه همین نشد بریم)رفتیم مشاوره!شاکر گفت که برای این که امتحان بدین یه ربع آخر رو برگردین..!!!ما هم ده دقیقه از زنگ رو رفتیم مشاوره و بقیه ی زنگ رو هم تو حیاط حال کریم!اصلن هم بر نگشتیم امتحان بدیم..

زنگ نماز هوا آفتابی بود.من گفتم باید یه کاری کنم که زندگیمو از یکنواختی در بیارم..واسه همین رفتم چتری رو که از اول سال تو جامیزم بود آوردم و کردم سایبان خود و رفقایم!بعد دیدیم یه سری از اولای پررو دارن مارو مسخره می کنن.ما هم تصمیم گرفتیم خیسشون کنیم(پ.ن:صفا خطر گفته بود اگه یه بار دیگه آب بازی کنین یه نمره از انضباطتون کم می کنم اما این گوش دروازه است و اون یکی استادیوم)داشتیم با هم فکر می کردیم که آب رو تو چی بریزیم که رو اولا خالی کنیم که یهو یه فکر بکر به سر من زد(هر گونه دزدی فکر بکر را از یاسی گرده را تکذیب می نماییم)اونم این که آب رو تو چتر بریزیم!با هزار بدبختی آب رو پر از چتر کردیم(شایدم برعکس)و خالی کردیم رو اولا!!اونا هم گفتن دیگه جرات همچین کاری رو ندارین!ما هم برای حال گیری تصمیم گرفتیم خیلی زود غافلگیرشون کنیم واسه ی همین من رفتم دو تا بستنی یخی خریدم و گذاشتمشون آب شن!بعد هم موقع برگشتن به خونه فسیل جون همه رو خالی کرد رو سر و کله ی اولا!!!که البته نصفش هم ریخت رو کاپشن من و باعث شد مامانم یه حالی ازم جا بیارهخدایی خیلی حال داد.جاتون هم اصلن خالی نبود!

با ما باشید با خل بازی ها ی بعدی مهی باحال!!!و از آخرین روز عمرتون نهایت استفاده رو بکنین

پ.ن:حیف که اون قدر بزرگ نمیشم که ازدواج کنم و تشکیل خانواده بدم

+ آپ شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 16:31  توسط مهی باحال  | 

جلل الخالق!!!!!

اینجوری منو نگاه نکنین!!!من خودم اهرام ثلاثه ی مصرم...ببخشید منظورم این بود که منم مثل اهرام ثلاثه هستم..به صورت واضح:من هم جزو یکی از عجایب x گانه هستم....از خودتون می پرسین چرا؟؟خب چون "ر" چسبیده به "آ"!!!(من بی گناهم...همیشه برادرم میگه!!!)بی شوخی بگم چرا؟؟؟الان می گم...

.

.

.

.

.

.

.

من مرض دارم مردم آزاری می کنم؟؟؟....

۱.قبل از این که گوش کنین به نظر یکی از معلم های ریاضی در مورد من ببینین اصلن چی شد که مامان من اومد مدرسه:متاسفانه توسط معلم ریاضی احظار شدن(با همین ظ..)منم گفتم تا می تونم از معلم بد بگم که مامانم زیاد به حرفاش اهمیت نده..توصیف معلم ریاضی از دهن من:قد بلند..چاااااق(از دور نمای کوفته قلقلی)دماغ عقابی و دراز(از نوادگن پینوکیو)..چشم های چپ و سنگینی گوش+اختلالات روانی...زنگ ریاضی مامان من اومد مدرسه...معلم رو که دید نشناخت...!!!!بعدا به من گفت انتظار داشته یه عجوزه ببینه اما یه خانم خوش تیپ و......(نیازی به توضیح بیشتر نداره)حالا ببینین چی شد:

مامان عزیز:نظرتون در مورد مهتا چیه؟؟فکر نمی کنین یه کم افت درسی داشته؟؟؟

معلم:به نظرمن مهتا بچه ی خوبیه اما یه کم مشکل داره..

مامان گرام(مخفف گرامی..):یعنی چه جور مشکلی؟؟

معلم بووووق:یعنی این که وقتی من درس می دم با جلویی و بقلی و پشتی حرف می زنه و با اونی که اونور کلاس نامه رد و بدل می کنه و به بچه های کلاس بقلی مثل زندان(که می کوبن به دیوار) تقلب می رسونه و در عین حال غذا هم می خوره!!!تازه به درسم گوش میده و هر وقت سوال ازش می پرسی بلده جواب بده!!!!

مامان شرمگین:.......پس فکر کنم باید باهاش یه صحبتی داشته باشم(از اون صحبت خوشگلا!!!)

و بعد از صحبتی که تمام شدنش به آخر زنگ تفریح بعد انجامید حکم اعدام من صادر شد...بگذریم که این معلم خیلی سختگیر بود و باز هم بگذریم از این که این نظر من در ابتدای سال تحصیلی پارسال در مورد معلم گل ریاضی بود اما نمیشه از این گذشت که این معلم از معلم امسالمون خیلی گل تر بود!!!!

۲.هم خودم مشکل دارم هم گوشیم...گوشی من سونی اریکسون نیست که باطریش هی پر و خالی میشه...نوکیا ست که فقط موقع شارژ اینجوری می شه!!!حالا ببینین چی شد!!!صبح از خواب پا شدم  دیدم گوشیم داره بدونه این که به برق باشه به حالت شارژ باطریش پر و خالی میشه!...با این که آدم صبح خوابه من مطمئنم که اشتباه ندیدم....(صبح که از خواب پامیشم×۲..دنیا برام رنگی دیگست.. از من نپرس چه رنگیه؟؟(همراه با بشکن و دست..))

۳.دفعه ی پیش با سیم تلفن به اینترنت وصل شدم منظورم اینه که سیم کامپیوتر هیچ تماسی به پریز برق نداشت و من وقتی فهمیدم که کار از کار گذشته بود چون از صبح روز بعد به مدت ۳ روز تلفن ما قطع بود و وقتی مامانم برقکار آورد یارو مونده بود باید چی کار کنه!!!تمام دل و روده  ی سیم های خونه و تلفن رو ریخت بیرون و بعد از ۳ ساعت موفق شد که تلفن رو درست کنه

پ.ن:لازم به ذکره که من بعد از این اتفاق هیچ نوع تنبیهی از قبیل فیزیکی و شیمیایی و بدنی و غیره نشدما!!!!جون فری... 

۴.بابام ۳ تا لامپ جدید برای لوسر اتاق نشیمن خریده بود...۳تارو عوض کرد و به من گفت که برم چراغا رو روشن کنم...تققققق....علاوه بر این که ۳ تا چراغ جدید سوختن ۳ تا قبلی ها هم سوختن...

۵.اولین روز مهر سر کلاس ریاضی نشسته بودم و داشتم حرف می زدم(من تکذیب می کنم...اصلن کی جرات داره بگه من حرف می زدم؟؟)عین وروره جادو!!!ومعلم هم برگشت به بقل دستیم گفت:حالا که اینقدر حرف می زنی یه منفی برات می ذارم و اون بیچاره هر چه قدر گفت حرف نزده معلم قبول نکرد...تازه پارسال هم من با بچه ها حرف می زدم معلم فکر می کرد اونا حرف می زنن...علاوه بر این که بهشون منفی می داد از جاشون بلندشون می کرد و می شوندشون جای معلم..و من همچنان حرف می زدم

پ.ن ۱:هر گونه ارتباط با هری پاتر را تکذیب می کنم

پ.ن۲:امضا نمی دم!!!

پ.ن۳:این مطالب توسط مهی باحال با تب ۳۸ درجه و ۳ اشر+گلودرد و سردرد و گوش درد و ...نوشته شده!!!

+ آپ شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 18:49  توسط مهی باحال  | 

لطفا به دور از چشم خواهر یا برادرتان خوانده شود...

آیا از دست برادر کوچکتان دیووانه شده اید؟شاید هم دلتان می خواهد خواهر بزرگتان را خفه کنید...راه حل شما پیش ماست:
فقط با خوردن ۱ عدد از قرص های ما در هر شبانه روز لاغری خود را ۵۰٪ تضمین کنید...؟؟؟؟
ببخشید اشتباه شد!!!تقصیر من نیستا!مشکل شما کدامیک از گزینه های زیر است؟(تست کنکور سراسری سال ۱۲۰۰)

۱.خواهر بزرگ  ۲.خواهر کوچیک  ۳.برادر بزرگ  ۴.برادر کوچیک  ۵.برخی موارد  ۶.یکی یدونه هستم؟

از گزینه ی ۴ شروع می کنیم(شمارش نسبتا معکوس..):به به!!!مثل خودمه....

امروز تو مدرسه افتادم زمین(وارد جزئیات نمی شیم...اصلا کی گفته که پشت پا واسم گرفتن منم ۴ زانو افتادم زمین)رفتم اتاق بهداشت که یه چسب زخم ببندم(بذارم؟؟؟نمی دونم فعل کمکی چیه..!!!!)بعد دیدم به به!!!!همه ی دست و پام سیاه و کبوده!!!!همش هم به خاطر برادرمه!

مضرات:کافی ۲ ثانیه ما با هم تو خونه تنها باشیم تا عین تام و جری کتک کاری کنیم و وسایل خونه رو از بین ببریم..آخه من هم دلم نمی آد بزنمش..می گم بچه است یه موقع یه بلایی سرش می آد(گرچه هیچ بلایی بدتر از این که من خواهرشم سرش نمی آد).قدش نصف منه اما روش ۴ برابر منه!تازه عین رادار عمل می کنه...وای به حالت می شه اگه یه نمره ی افتضاخ بیاری و نخوای به مامانت بگی اما برادرت نمره رو ببینه!به نامه نگاری های من هم کار داره!اگه یکی از اونا دستش بیفته تا نفهمه که قضیه چی بوده و چرا ما سر کلاس نامه نگاری کردیم پدرت رو در می آره..

فواید:به درد این می خوره که باهاش play station یا..بازی کنی!اما به شرطی که ازش نبری...گاهی اوقات هم که سر به سرش می ذاری خیلی حال می ده!یک فایده ی مهم دیگه هم داره..اونم اینه که باعث میشه من پول در بیارم..حالا چه جوری؟؟؟اینجوری..من شدم معلم خصوصی آقا.هر ۱ ساعت درس رو ۵ تومان با مامانم حساب می کنم..برادرم هم فقط واسطه است..ولی پدرم در می آد تا یه چیزی رو که می فهمه تو مخش فرو کنم..

گزینه ۲.خواهر کوچیک اگه آروم باشه خیلی خوبه اما وای به حال اون روزی که اعصابش خورد باشه!یا اگه ننره نمره ی بد گرفته باشه....پدرتو در می آره.اما هر چی باشه به نظر من به پای بردر کوچیک نمی رسه...

گزینه ۱و ۳.وقتی یکی ازت بزرگ تره مطمئنا آزادی ها ی بیشتری نسبت به شما داره..و این موضوع گاهی اوقات شمارو اینجوریمیکنه!اما خوبیش اینه که می تونی باهاش درد و دل کنی و اشکالات درسیتو ازش بپرسی...فقط وای به حالت اگه اهل کتک خوردن باشی..

گزینه ۵...............یه کم سخت شد..سواد روان شناسیم قد نمی ده!
گزینه ۶.خوبه!خوشم اومد..شما راحتین و می تونین از زندگی تون نهایت استفاده رو بکنین..هر کسی باید به همون وضعیتی که داره قانع باشه!اگه دلتون یه خواهر یه برادر می خواد و نمی شه خودتونو ناراحت نکنی...

همه ی این حرفارو زدم اما راه حل نگفتم...ما اینیم دیگه(یه کم مشکل دارم..ماشاالله نبوغم فوران کرده!!!)

پ.ن:این آپ فقط جهت آپ نکردن در مورد مدرسه نوشته شد..می شود اما نخواهد شد

+ آپ شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 19:9  توسط مهی باحال  | 

به این گزارش مرده از حیاط مدرسه ی راهنمایی فرزانگان تهران گوش فرا دهید...

مهی باحال...پاس می ده به مهی باحال..مهی باحال جلو میره اما فریفرفری مدافع تیم ۲/۳ جلوشو می گیره و یه لگد به مهی باحال می زنه و بعد توپ رو به دست می آره؟؟!!!!داور من اعتراض دارم...

داور(خانم صX):اعتراض وارد نیست!خطا نکرد...یه تی تاپ هم مهمون منه!

فری فرفری توپ رو پاس می ده به فسیل جون...فسیل جلو می ره و یه شوت به طرف دروازه می زنه اما دروازه بان ماهر ۷/۳ که کسی نیست جز  مهی باحال(بزن به افتخارش!!!)این ضربه ی قوی رو دفع می کنه!!!!و تماشاگران به افتخارش دست گل پرت براش پرت می کنن!!!
پ.ن:مهی باحال اینجا!مهی باحال اونجا!مهی باحال همه جا!

اهم اهم!!!مثل اینکه اشتباه شد...باید یه گزارش دیگه رو می خوندم!!!

من و فری بقل معاونت اجرایی وایسادیم...فسیل جون و نوژا در حال کتک خوردن از خانم صXXX هستن..چون دیر سوار سرویس ها می شن و الان در شرف اخراج از سرویس مدرسه هستن و من وفری هم منتظریم بیان بیرون تا ببینیم چه گلی باید به سرمون بریزیم(خاک بود اما گل هم می شه حساب کرد!!!!!)من دارم با توپ تنیس با دیوار بازی می کنم!!!یهو حواسم پرت می شه و توپ می خوره به یه جای سیم برق (چی بهش می گن؟؟؟یادم نیست...همونی که توش سیم هارو نگه میدارن و یه در میاد روش..شبیه جعبه ست..جعبه برق؟؟؟نمی دونم حافظه یاری نمی کنه!زود آلزایمر گرفتم...)

بوم..ببخشید بوم صدای انفجاره!!!!دررررر...نه!!!این نبود...

تلق...وواق..آپچی..تروق...سوت!!!!!!!!!!!!!!

یکی از همین نام آواها بود!!!!به هر حال یه صدایی اومد و در جعبه ی برق کنده شد و افتاد...الفرار!!!!من وقتی به خودم اومدم که دیدم دارم با فری می خندم!!!!اونم چه خنده ای داشتم می مردم!!!خیلی خوب بود!!!!=>تخریب بیت المال!!!زشته!!!تازه کجاشو دیدین... کلکسیون خراب کاری های ۳ سال من:
۱.اسمه دفتر دبیران رو دو بار کندم (مثلا بالای درهای کلاسا اسم کلاس رو می زنن..)

۲.امور فرهنگی رو کندم

۳/۲.۳ من کاری نکردما!!!۱خودش کنده شد!!!!

۳.۴تا لامپ هم سوزوندم
زنگ تاریخ با یه معلم گل!!!!!خانم زارع که من خیلی دوسش دارم!!!!

خانم زارع:مهتا امینی..!!!!پاشو ببینم!خوبی؟؟؟خوش می گذره؟

مهتا:نه خانم!!!اصلا

خانم زارع:چرا؟؟؟

مهتا:من زیر فشارهای شدید روحی قرار دارم...

خانم زارع:چرا؟؟؟الان چه حالی داری؟

مهتا:خانم دلم می خواد چند نفر رو خفه کنم!!!!حیف که نمی شه

خانم زارع:حالا کیا هستن؟؟؟

مهتا:

خانم زارع:می تونی یه لیست تهیه کنی و اسم هر کسی که دوست داری رو توش بنویسی...بعد هم خفه اش کنی!!!!!

بعد رو به کلاس می کنه و می گه:حواستون باشه ها!!!!تو کلاستون یه جلاد دارین..هر کی درس درست جواب نده می ره تو لیست قربانی ها!!!!

۵ دقیقه بعد:تا حالا ۱۰ نفر تو لیستن.....!!!!!!

یه ربع بعد من حوصلم سر میره..بعد شروع می کنم شلوغ کاری و شیطنت!!!

خانم زارع:خوبه امروز حالت بده!!!اگه سرحال بودی چی میشد!

زنگ فیزیک!!!با یه معلم خیلی خل!!!!(گفتم هم قافیه بشن...!!!!)امتحان فیزیک از فشار+فراتر از زمین داشتیم و من هم مثل همیشه نخونده بودم!!!!اما مثل این که ایندفعه استثنا بود و بقیه هم مثل من نخونده بودن!!!!
بچه ها:مهتا به نظرت چی کار کنیم؟؟؟می شه گریه کنی بگی از اضطراب امتحان اینجوری شدی؟؟؟(آخه من معروف شدم!!!اشکم دم مشکمه!!!!هفته ای یه بار باید گریه کنم(البته بدون حساب شب ها!!))

مهتا:الان گریه می کنم!!!یک دقیقه محیط رو مساعد کنین...(حالا من هی سعی می کنم گریم در نمی آد...!!!!!آخه نیاز به محرک دارم تا سیستم عصبیم یه واکنش نشون بده!!!!(چه قدر زیستی)اکثرا محرک هست اما اون موقع نبود!!!!
بچه ها در تلاش هستن تا یه کاری کنن گریم در بیاد!!از انواع کتک گرفته تا انواع بووووووووووق ها!!!!اما ...

بالاخره معلم اومد!!!!منم گفتم یه کاری کنم بچه ها امتحان ندن...پا شدم گفتم:
خانم ما هیچ کدوم درست و حسابی نخوندیم...تست های فشار+روش مثلث بندی رو هم حل نکردیم تازه خواب هم بهمون فشار می آره برای همین نمی تونیم امتحان بدیم!
معلم:حرفت منطقیه!!!!امتحان افتاد دوشنبه!!!!

جاتون خالی عجب امتحان زبانی دادیم....۵۰ ثانیه خود معلم وقت داد که با هم مشورت کنیم و ما هم امتحان رو openbookدادیم!!! 

بزن به افتخارم!=>همینجوری...گفتم قشنگه!!!!

+ آپ شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 17:6  توسط مهی باحال  | 

به گزرشات همکارم در این مورد خاص گوش فرا دهید:

گویم حضورتون که من عادت ندارم کتبی(کتابی)سخن بگویم به همین دلیل خبرها را به صورت مهاوره ای به رشته ی سخن در میاورم...اهم اهم:
همون طور که می دونید دیروز نخست وزیر کشور XXX گم شده بود و اما او پریروز در یکی از جوی* های آب ۷۵ متر عمقی کنار خیابان عشق آباد(عجب جویی!!!!فکر کنم دبی* آشغال ها خیلی زیاد بوده!!!!)یافت شده(ژولیده و با موهایی نیمه کچل)و اما نقل قول غیر مستقیم از شرح حوادث ۲۴ ساعت قبل از گم شدن این نخست وزیر:

از اتوبان همت رد می شدم که یهو یه پیچ اشتباهی زدم و وارد کردستان شدم...و خلاصه چشمتون روز بد نبینه که..=>اینجا نخست وزیر یک تشنج می کند.استراحت ۵ دقیقه ای!!!می گفتم:یهو گذرم افتاد به یه مدرسه ی بزرگ و مجلل که سر درش زده بود سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان(سمپاد)!!!!مردم شما گول نخوریدها!!!اون جا دیوونه خونست...من چند تا اسم مناسب براش تهیه کردم:

سازمان ملی پرورش الاغ های دو پا

سازمان ملی پرستاری از دیوانگان

سازمان ملی پرورش استعداد های داغون

سازمان منگل های پرت شده از دبستان

سازمان مشنگهای پکیده از درس

می گفتم:گفتم حالا برم به نخبه ها ی این مملکت یه سر بزنم رفتم تو و دیدم یه سری صداهای ناهنجار می آد از صدای فیل و خر و شیر و شتر گرفته تا صدای گورخر هندی و سوسک بالدار راه راه...یک بار چشمامو بستم و باز کردم..دیدم همه چیز مثل قبل!!!یه سیلی زدم به خودم دیدم هیچ چیز تغییر نکرد!!!خوابم نبودم...خلاصه گفتم برم جلوتر دلیل این همه هرج و مرج رو از یکی بپرسم!از پله ها رفتم بالا دیدم بالای در اتاقی نوشته:
یکی از سرپرست های دیوونه خونه:
خانم برج زهر مار

اطراف رو نگاه کردم!!!نخیر کس دیگه ای هم این اطراف نبود عزمم رو جزم(جذم؟)کردم در زدم و رفتم تو......دیدم به به!!!خانم برج زهر مار نشسته و داره پی اس پی بازی میکنه!!!!عجب اسم برازنده ای براش انتخاب کردن!!!به خودم گفتم در حد من نیست که با این خانم بحث کنم..خلاصه دیدم وقتی سرپرست این باشه بچه ها چین؟؟؟

از اتاق سرپرستی اومدم بیرون...رفتم کلاس بقلی:دیوونه خونه ی ۷/۳!!!عجب دیوونه خونه ای!!!یه سری داشتن با هم خروس جنگی بازی می کردن یه سری هم همدیگرو می زدن...۵ تا از بچه ها هم داشتن پای تخته یه لایحه تصویب می کردن به این اسم:
لایحه ی مهتا و ....(دوستان نزدیک در جریان هستند)

از این اتاق اومدم بیرون رفتم امور دلاری...دیدم یه اتاق به وسعت ۷ آسمون(از نظر ارتفاع)پر از دلار..چک پول...اسکناس!!!!(عجب وضع خوبی دارن!!!ما تو خزانمون هم این قدر پول نداریم)در حالی که سرم گیج می رفت(تا حالا این همه پول رو یه جا ندیده بودم)اتاق بقلی بالماسکه بود!!!!!منم گفتم به بقیه ی اتاقا نرم سنگین ترم!!!!در اتاق رو بستم و یهو یه صدای مهیب شنیدم!!!صدای رعد و برق!!!هر چی اطرافمو نگاه کردم چیزی ندیدم...بعد از ۵ دقیقه متوجه شدم این صدای زنگ بوده!!!یعنی الان زنگ خورد و زنگ تفریحه!!!حالا اگه گفتین چرا فهمیدم؟(این جا جناب نخست وزیر گرم بحث شدن و خودمونی...)به خاطر این که زیر دست و پای یه سری آدم که یهو یورش آوردن به سمت غرفه ی ناهار در حال له شدن بودم!!!!یک ساعت بعد به خودم اومدم و دیدم خسته و کوفته و زخمی دارم می رم آب بخورم!!!!!ای خدا این جا چرا آب نداره؟؟؟؟به به!!!!معلوم نیست اینا چه جوری می رن دستشویی.خلاصه من در حال مرگ بودم...بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووق

به دلیل پارازیت های فراوان و اینکه من نمی دونستم چه جوری بقیه شو تموم کنم از درج باقی مطلب معذورم!!!!!
و این گونه به پایان این بخش از خبر هامون رسیدیم!!خودمون نمی دونیم چی گفتیم چی شنیدیم!!!!

جوی:همان جوب...شما به بزرگی خودتون ببخشید!!!!
دبی:میزان آبی که در ودت زمان معیت از وسط رودخانه عبور می کند!!!(با مقداری غلط تایپی)

+ آپ شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 16:20  توسط مهی باحال  | 

خودمان را معرفی می کنیم!!!اهم اهم اهم :
مهی باحال هستم یک ساله و چند ماهه از تهران!من تونستم با خوندن کتب قدیمی انیشتین و شرکت نکردن در آزمون های XXXX به ۷۰٪ از سوالات فیلتر آزمایشی اول پاسخ صحیح بدم و به رتبه ی آخر از اول نایل بشم!!!!

حالا که معرفی شدم یک راست می رم سراغ گزارشم برای فرزانگان نیوز:مصاحبه با چند راس از گوسفندان فرزانگان در مورد فیلتر و تاثیرات مخربش!!!!

مهی باحال:سلام!نظرتون در مورد فیلتر چیه؟

گوسفند اول:به نظر من خیلی خوبه!!!

مهی باحال:شما مطمئنید که در شرایط مساعد روحی و روانی قرار دارید؟مطمئنید طی چند هفته ی اخیر ضربه ای به مختون وارد نشده؟

گوسفند اول:بله کاملا الان دلیلشم می گم خدمتتون:بعد از این که فیلتر قبول می شیم و وارد دبیرستان می شیم می ریم المپیاد و بعد بورس می گیریم و می ریم فرنگ و بعد با یه مرد مومن ازدواج میکنیم و بعد بچه دار می شیم و بچه هامون هم به تحصیل ادامه می دن وبا یه مرد مومن ازدواج میکنن و...

مهی باحال:خیلی ممنون!!!!راستی با این اوصاف اگه فیلتر قبول نشدید چه می کنید؟

مهی باحال و گوسفند دوم:

مهی باحال:نظرتون در مورد فیل..

گوفند دوم:هیس!!!!!

مهی باحال:مگه چی شده؟

گوسفند دوم:مامانم هر جا بحث فیل.. می آد حاضر می شه و منو می بره و مجبورم می کنه درس بخونم...فکر کنم از همون سیستمی استفاده کرده که مرگ خوارهای ولدمورت استفاده می کردن و تا اسمه فیل.. می آد حاضر می شه!!!فعه ی فبل که خواب فیل.. می دیدم مامانم ساعت ۴ صبح منو از خواب بیدار کرد و گفت بشین درس بخون

مهی باحال:فکر کنم با این اوصاف بهتره فعلا در موردش حرف نزنیم

مهی باحال و گوسفند سوم:

مهی باحال:نظرتون در مورد فیلتر چیه؟

گوسفند سوم:خیلی لوس و مسخره و.....بوووووووووووووووق

مهی باحال:به دلیل تدابیر امنیتی از درج ادامه ی مصاحبه های بالا معذوریم!!!
الان بقیه ی گوسفندان در حال چرا به سر میبرند و من متاسفانه گوسفندی را برای مصاحبه نیافتم!!!!

پ.ن:اگه گفتین فیلتر چیه؟؟؟؟؟البته برای غیر سمپادیا:آزمون هایی که از ما تیزهوش ها..امیدهای آینده..نسل جوون و نخبه می گیرن تا ببینن دبیرستانم اینجا قبول می شیم یا نه!!!!!۳ تا آزمایشی و دو تا اصلی!!!!راستی ببخشید که این قدردیر گفتم!!!!؟؟؟؟؟راستی هر وقت بحث فیلتر می شه یاد صافی گازها می افتم!!!!معلم شیمی همیشه سال اول به ما می گفت!!!!اگه بخواین اینجوری مارو رد کنن همه باید لاغر کنن!!!پس توصیه ی من به شما اینه که اگه می خواین با یه مرد مومن ازدواج کنین باید لاغر کنین!!!!

چون دیگه چیزی به ذهن فعالم نمی رسه از درج ادامه ی مطلب معذورم!!!

فعلا

آها راستی کارنامه هارو دادن!!!!!!!!

این هم اعصاب یه بچه سال سومی!

+ آپ شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 18:20  توسط مهی باحال  | 

یک روز در مدرسه:

صبح با صدای قار قار برادرم از خواب بیدار شدم...به آسمون نگاه کردم!!!!!به به...ته رنگ لجنی با صورتی کمرنگ!!!!چه قشنگ...دستامو مسواک زدم و نشستم سره شام!!!اونم چه شامی!!!!!!بوقلمون+خرچنگ...لباسامو پوشیدم و وسایل کیفمو خالی کردم...بعد رفتم مدرسه و بعد سوار سرویس شدم...

رفتم تو حیاط مدرسه و دیدم "فری فرفری" با فسیل دارن هاکی بازی میکنن یه عده هم اون طرف دارن اسکواش بازی میکنن...بعد که رفتم تو مدرسه دیدم مامان گلا نشسته و یه عالمه گربه دورشن(دوستای عزیزه مدرسه میدونن می تونیم یه چیزه دیگه هم بگیم...مثلا همونی که دورش حلقه ی...ایجاد می شه...حالا...)یاسی گرده شده یاسی لاغره!!!!فکر کنم از ر‌‌‌‌ژیمی که بهش گفتم استفاده کرده...خانم صادقی (بهداشت)با بچه ها روی زمین نشسته بود و داشت با شیرها والیبال بازی میکرد(همون شیره خوردنی"شیر شما")یه سری رو هم برای تفریح زیره پاش له می کرد

در کلاس رو باز کردم و دیدم یه سری از معلما صف کشیدن و منتظر منن...گفتم چی شده؟؟؟گفتن اومدیم معذرت خواهی کنی...ما می دونیم همه ی نمره های شما ۲۱ هستند اما تو کارنامه باید از ۲۰ نمره داد...منم از بس با گذشت و بزرگوار بودم از گناهشون گذشتم و به همشون یه امضا دادم...

زنگ هنر:

۲۶ دانش آموز در کلاس نشستند...

۵دقیقه بعد:۲۰ دانش آموز در کلاس نشستند...

۸دقیقه بغد:تعداد دانش آموزان به۱۳ فروند رسید

۱۰ دقیقه بعد:۵ دانش آموز باقی ماندند

۱۲ دقیقه بعد:من به تنهایی سر کلاس نشستم...می دونین دلم نیومد جیم بشم گفتم معلم ناراحت می شه!!!!!

زنگ تفریح:

خانم X(بچه های مدرسه:منظورم همونیه که حدس می زنین..)پیش بچه ها نشسته و داره بلوتوس می کنه و در مورد آخرین ورژن یاهو مسنجر بحث می کنه...نمی دونم چرا یه حسی بهم می گه بچه ها دارن از مدرسه می رن بیرون و برمی گردن...؟؟؟؟؟یه سری از بچه ها هم نشستن پای اینترنت و چت می کنن...

زنگ ریاضی:

وای چه قدر گشنمه!!!!!از مامان گلا ناهارشو می گیرم!!!به به پیتزا....

مهتا:خانم نیک نشان شما سس دارید؟؟؟

خانم نیک نشان:وای ببخشید یادم رفت برات بیارم همین الان می رم بیرون برات میگیرم...

زنگ نماز:

حاج آقا از بقل توپ هایی که میرسن بهش جا خالی میده...منم دل رو به دریا می زنم و شوت می کنم و...ای دل غافل...شیشه ی نماز خونه شکست...بعد هم نمیدونم چرا یه عده ی بی معرفت امروز با معرفت شدن؟؟؟فکر کنم مخشون جا به جا شده...

زنگ شیمی:

مهتا:خانم من امروز جیم نشدم...خسته شدم از بس نشستم تو کلاس

معلم:یه موقع خودتو ناراحت نکنیا!!!!!!!همین الان می تونی بری بیرون....

زنگ می خوره اما من دوست دارم برم خونه...به راننده سرویسم می گم یه ساعت صبر کنه تا من بیام...بعد هم یه ساعت با بچه ها حال کردیم!!!!

ساعت چرا زنگ می زنه؟؟؟؟؟چرا الان صبحه؟؟؟

پ.ن:تولد فری فرفری ۱۲ بود!!!!تولدش مبارک!!!!!!!!

 

+ آپ شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 17:12  توسط مهی باحال  | 

قبل از این که در مورد سوتی هام بنویس یه نکته ی مهم عرض می کنم!!!

اینجانب بدبخت شدم!!!اونم به معنای واقعی کلمه!!!!!بنده منع اینترنت و گوشی و ...اینا شدم...اونم تا پایان امتاحانا(گرچه بعد از اونم به خاطر کارنامم تنبیهم ادامه پیدا می کنه...)و این یعنی بدبختی ..بی چارگی!!!!یعنی...یعنی من بدبخت شدم!!!یعنی به زودی باید بیاین خطمم(وجدان:این قدر مبالغه نکن!!!!...)آهان چشم!!!!هقته ای ۱ یا ۲ ساعت...این انصاف نیست(وجدان:اینو خوب اومدی!!!)موافقم!!!حالا هم یواشکی اومدم صداشو در نیارین...آهان در مورده امتاحانا:معلم هنر قراره بده ۱۶(طراحی از ۱۰ شدم ۶)من کلی باهاش حرف زدم گفتم خانومه عزیز هنر استعداد می خواد...و از این مزخزفات...

معلم:با همه ی این حرفایی که زدی می تونم بهت ۱۶ بدم!!!!(نمی گفتم تجدید می شدم)

بقیه رو خوب دادم همه ۲۰ جز زیست و عربی و زبان و ادبیات که احتمالا همه ۱۹.۵ هستند(من خرخون نیستما سوء تفاهم نشه فقط درس می خونم)

حالا از وقتم استفاده می کنم!!!!از اون جا که من از بچگی خیلی تو دل برو و شیرین بودم...واینا از وقتی که لب به سخن گشودم شروع کردم به سوتی دادن و حاضر جوابی(وجدان:حاضر جوابی نه پررویی!!)شما گوش نکنین...حالا اومدم یه سری از کارها ی قشنگمو تعریف کنم:

۱.بنده ۴ سال و ۶ ماه بودم...و مامانم برادر جان جانمو باردار بود...رفتیم دکتر!!!همونی که منو به دنیا آورده بود:

دکتر:به به سلام مهتا خانوم!!!می دونستی من تورو به دنیا آورده ام؟؟؟؟

مهتا:(نگاهی از دکتر به مادر می افکند!!!!!)نخیر...مامانم منو به دنیا آورده

به به!!!!شیرم خودم...!!!!(وجدان:...بچه از پایه خرابه)سکوت اختیار کن...

۲.اینجانب ۷ سال داشتم و رفته بودیم خونه ی یکی از فامیلای مامانم!!!!در اون سن من عاشق خیار بودم!!!!۳ تا که خوردم مامانام چشم غره رفت(یعنی بسه!!)منم که از همون موقع تیزهوش بودم با استفاده از مخ گرانبهای خود(وجدان:این قدر خالی نبند!) نقشمو عملی کردم!!!!

مهتا:آقای "ايكس"مي خواين خيارتونو براتون نمك بزنم؟؟؟؟

آقای "ایکس":مرسی...عجب دختر گل و مهربونی...

بنده خیارو نمک می زنم و بعد؟؟؟اگه گفتی(وجدان:معلومه دیگه)بله!!!خیار رو می خورمخوشم اومد!!!!(وجدان:شیکمو)

۳.(۱۰ سال)مامانم دمه مغازه ی جوراب  فروشی وای میسه و می گه که من برم و یه جوراب زیر زانو بخرم)(وجدان...)

مهتا:(عجب حواس پرتی)آقا یه جوراب کف پا بدید!!!!

فروشنده:(هاج و واج نگاه می کنه)منظورتون زیره زانوئه؟؟؟؟

مهتا از خجالت آب می شه!!!

با ما باشید با سوتی های بعدی مهی باحال!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!پخ!!!!

+ آپ شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 19:23  توسط مهی باحال  | 

فسیلی زنده:

اولین نمونه ی فسیل زنده خرچنگ نعل اسبی بوده...قابل توجه کسایی که نمی دونن فسیل زنده چیه:(بالاخره بعد از ۵ بار خوندن تونستم حفظش کنم)چیزی که از ابتدای تولد تا به حال هیچ تغییری نکرده!!!!!البته به خاطر محیط=>بله!!!می دونم خیلی ها همینجوری هستن...فقط رشد کردن..از نظر مغزی هنوز تهی هستند اما خب متاسفانه شرایط لازم برای فسیل زنده شدن رو ندارن)شرایط رو این زیر می نویسم هر کس خواست می تونه خودشو معرفی کنه):

۱.باید میلیون ها سال از تولدت گذشته باشه(اگه عمر کردی که بارک الله می تونی اسمتو علاوه بر ثبت کردن در لیست فسیل های زنده تو لیسته بدبخت ترین و احتمالن پرچونه ترین آدم هم ثبت کنی اگه نکردی هم می تونی امیدوار باشی هزاران سال دیگه به عنوان فسیل یک انسان(انسان!!!!!!اگه هستی)کشفت کنن که می شی فسیل

۲.این شرط که خیلی مهم نیست(چون ۹۰٪ مردم این شرط رو دارن)اینه که همون طور که گفتم از لحاظ عقلی رشد نکرده باشی

بهتون تبریک می گم!!!شما یک خرچنگ نعل اسبی هستید!!!!!(یا حداقل رابطه ی فامیلی خیلی نزدیکی دارید)

داشتم می گفتم...فسیل زنده ی دیگری کشف شد(من خودم ثبتش کردم)پی سی غیر پرسنال من(چرا من علاقه دارم انقدر بپیچونم؟؟؟از بچگی مردم آزار بودم)آخرین و قدیمی ترین فسیل زنده است...مشخصات:

۱.پنتیم ۳=>به ریشه کی می خندی؟؟؟؟؟؟

۲.آکروبات ریدر نداره(قابل دانلود کردن هم نیست!!!از بس تلاش کردم خسته شدم)

۳.مربوط به دوران پرکامبرینه

۴.ال سی دی نیست...

۵.کارت گرافیک...(اینو واقعا نمی تونستم بگم)

۶.بیشتر از این آبروی خودمو نمی برم....

فکر کنم فردا پس فردا باید آگهی ترحیم مامان گلا رو چاپ کنم(احتمالا مفقودالاثر شده)بهش گفتم تنها نرو بیرون می دزدنت ها!!!!!!

وای!!!!!!!!!!اگه یه بار دیگه از روی این چهارپایه بیفتم یا قطع نخاع می شم یا می میرم!!!!(هیچ کارم به آدم نمی بره رو چهارپایه نشستم دارم با کامپیتر کار می کنم=بسکه من فرشتم(عزرائیل))خب دیگه مرخص می شم برم جون چند نفر دیگرم بگیرم فعلاپپپپپپپپپپپپپپپخ!!!!!

+ آپ شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 19:0  توسط مهی باحال  | 

و این تعطیلات هم که ول کنه ما نیستن:

کاش می گفتن مدارس یه هفته تعطیله نه این که هر روز بشینیم درس بخونیم صبح پاشیم ببینیم تعطیله!!!!!همه آرزو می کنن مدارس تعطیل باشه من یکی آرزوی باز بودن می کنم؟؟؟؟!!!!(می گم از بس برف خورده تو سرم مخم قاطی کرده؟؟)هر روز صبح مثل ارواح سرگردان(اجبا!!!این ارواحم سحر خیز شدن!!!به جای شبا صبح ها کاراشونو می کنن)پا می شم ببینم مدارس بازن یا نه؟فکر کنم دست خروس محله رو از پشت بستم...بعد هم بله به سلامتی و میمنت تعطیله...؟؟؟؟گر چه من شبا خیلی زود می خوابم...نمی تونم ببینم چه خبره؟؟؟تازه تلویزیونم که در بست دست داداش جان جانمه...=>این همه تبعیض؟پس قیده کاناله ۶ رو می زنیم... بعدشم که کل روز رو باید درس بخونیم؟؟؟(کی گفته من خرخونم؟؟؟تازه افت تحصیلی هم داشتم...)۶ روز اینجوری گذشت و امروز به خودم گفتم مهتا دیگه نمی شه...بیا و دست از درس خوندن بکش...این شد که من از صبح درس نخوندم و بی کار گشتم و از شانس خوب منه که فردا بازه؟؟؟!!!!!هی بشین پای کاناله ۶ که تعطیلی اعلام کنن هیچی..حالا فردا چی داریم؟عربی...آخی حالا خوبه این آسونه...=>ولی کلا ما سمپادیا خرخون نیستیم..اصلا خرخونی تو خونمون نیست...من که از اونام که خدا بهش هوش خداداد داده و اینا...پس من یکی اصلا خرخون نیستم...وای اسپند دود کنم...

نتیجه ی اخلاقی=>زگهواره تا گور دانش بجوی....

این مامان گلا هم که سوءحاضمه(اگه غلط دیکته ای دارم به بزرگی خودتون ببخشید)گرفته...نمی دونم برای ترم دوم می خواد چی بخونه؟؟؟؟آخه کتابی باقی نموندهراستی یه خبر:تولدش مبارک ـ نمی بینی ننه؟بذار بذرگتر بنویسم:

تولدش مبارک...

فردا تولدشه...به سفارشه خانوم براش ۷ -۸تا کادو گرفتیم؟؟؟؟!!!!اونم وسطه امتحانا

پارازیت:یه دوستی بهم می گفت هر کادویی می خره یکی هم عینه همون واسه خودش می خره!!!!!!عجبا...!!!!!!=>ویه نکته ی خیلی لوس:!!!! غلطه..یعنی فقط می تونیم یه علامته تعجب یا یه علامت سوال بذاریم...منو نکشین معلم انشا می گفت

کم کم رفعه زحمت می کنیم...تعارف نکنین می دونم مزاحمم...نه مراحمم...آها گفتم اشتباه شنیدم...=>توصیه ی آخر:این فدر خر نزنین...کاش فردا تعطیل شه..!!!

+ آپ شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 19:39  توسط مهی باحال  | 

این امتاحانا هم که ول کنه ما نیستن!!!!!!!!!!

تمام این ماه نحس رو باید امنحان بدی و وقتی خرخون نیستی و در طول سال درست و حسابی درس نخوندی بدبخت می شی!!!!!!!!!!مطمئنن هوش خداداد نداری ...از درس خوندن خسته می شی و مامان ها بدبختت می کنن=>بذارین یه خاطره از خودم ول کنم:

ساعت ۷ بعد از ظهر:من نشستم دارم پلی استیشن بازی میکنم مامانم میاد تو و منو میبینه:(جنگ جهانی سوم)                                                                                             مامان:مهتا داری بازی میکنی؟خجالت نمی کشی؟آخه فردا امتحانه فیزیک داری..من از دست تو چی کار کنم؟خدا منو بکشه از دستت راحت شم 

مهتا:مامان بلندتر بگو..هندزفری تو گوشمه نمی شنوم

مامان:بازم داری آهنگ گوش می کنی؟از صبح تا شب یا داری چت می کنی یا آهنگ گوش میکنی..خدا بگم چی کارت نکنه...

مهتا:مامان گفتم که نمی شنوم...

مامان(با پانتومیم):می کشمت

بعد هم پلی استیشن رو از برق می کشه..

مهتا:مامان زشته ..آخه زشته

مامان:عجبا...پاشو بشین سره فیزکت... فکر کردی من حریف تو یه الف بچه نمیشم؟؟؟؟                                                                                               ساعت ۹ شب:مهتا داره چت می کنه(پیروزی چه طعم شیرینی داره)

حالا بی خیاله امتحانا ..من به عنوان یک سمپادی یک فرزانگانی یه خل و چل اعلام میکنم که نمی دونم چی باید اعلام کنم...نمکدونپپپپپپپخ!!!چهارخونم که تموم شد...یه جک بگم؟سیب زمینیه بعد از مرگ شوهرش ۴۰ روز بند نمیندازه میشه کیوی!!!!!!امروز چه قدر خوش گذشت....برف بازی... تعطیلی مدارس..راستی یه مطلب جالب:

فردا همه ی مدارس ۱۹ گانه ی تهران در مقطع ابتدایی و راهنمایی تعطیل هستند...یه کم حال کنین..زحمتو کم میکنیم..منتظر حضور زردتان هستیم!!!!!!!!!!!!!!!!

+ آپ شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 21:7  توسط مهی باحال  |