تبليغاتX
×××صدای سمپاد×××

×××صدای سمپاد×××

با گویندگی دو سمپادی گل اندکی هم خل!!!:دی

یکشنبه-17/9/1387-حیاط مدرسه ی دبیرستان شماره ی 1 فرزانگان تهران!

 اولین صحنه ای که بعد از ورود به مدرسه باهاش مواجه می شوید:

مادران و پدران محترم با قیافه های اخمو و عصبانی   همراه بچه های معصوم و بی گناه و مظلوم واقع شده اشان   در گوشه ای از حیاط ایستاده اند!فک کنم اگه می شد فکر یکی شونو خوند داشته می گفته:

فقط بذار بریم خونه!یک پوستی ازت بکنم که باهاش لباس پشمی درس کنن !نه ببخشید:یک پوستی ازت بکنم که مرغای آسمون یک سال به حالت گریه کنن!...
بعله!درست حدس زدید!امروز جلسه ی <<اولیا و مربیان>>است    !یا به عبارتی دیگر: مث این که قراره امشب هم تو سردخونه بخوابیم! از کنار بچه های بدبخت که تو حیاط عزا گرفتن رد می شم و می رم طبقه ی اول!یا خدا...! این جا چه خبره؟این همه مامان بابا تا حالا یه جا ندیده بودم! حالا اگه امروز روز تعین شهریه و ثبت نام بود پرنده هم تو ساختمون پر نمی زدا !خب بی خیل!بذار فعلا گلیم خودمونو از آب بکشیم بیرون!دنبال بابام می گردم و متاسفانه می بینم که دارن با معلم شیمی مون حرف می زنن!اوه اوه اوه اوه....خانوم/آقای ایکس که به خونه من تشنه اس همچین داره با بابای من دعوا می کنه که آدم دلش به حال بابام می سوزه !اووووووووووو!با بابای من درس صبت کن! حریف من نمی شی چرا با  ولی محترمم دعوا می کنی؟.... بابام اومد بیرون!

-من:خب چی گفت؟

-بابام:گفت یه کم البته فقط یه کم زیاد حرف می زنی!؟

-من:خب دیگه چی گفت؟

-حالا بعدا با هم صحبت می کنیم !(ینی این که فعلا لذت ببر که تو خونه دیگه خبری از لذت بردن نیس! )

بعد از شیمی نوبت ریاضیه!ینی تنها معلمی که از من تعریف کرد معلم ریاضی مون بود !(البته دلیلشو فقط خودم می دونم و بچه های 4/1 و معلممون )خب حالا هرجور که شده باید یه کاری کنم که بابام نره پیش معلم  فیزیک مگرنه امشب خبری از شام نیست !اما مگه این رفقای ما می ذارن؟هر ترفندی شده به کار بردن که بابام معلم فیزیکمونو ببینه !(آخه مامان باباهای خودشونم رفته بودن پیش معلم فیزیک و بعد از خروج همچین خوش حال نبودن!اینام توطئه کردن ضد من که حداقل امشب هر3تامون شام نخوریم نه این که یکی بخوره !)فک کنم نصف مامان باباها پیش معلم فیزیک بودن!تو کلاسای دیگه پرنده پر نمی زد ولی از در کلاس فیزیک تو هم نمی شد رفت!همه همچین ریخته بودن سر این معلم که فک کنم بی چاره دچار کمبود اکسیژن شده بود!

-بابا دیگه بسه دیه!پیش آقا/خانوم ایکس نرو!دیر می شه ها!
-نه پس آقای/خانوم ایکس چی؟من حتما باید باهاشون صحبت کنم!

-نه بابا!آخ سرشون خیییییییییلی شلوغه!باید تو صف وایسی!اصن نمی شه!

-نه من باید حتما باهاشون صحبت کنم

-سخنی از رفق:بعله حتما!اصن مهم ترین دبیر،دبیره فیزیکه !درس اصلیه و نظر معلم نسبت به شاگرد خیلی مهمه!

من:نه بابا!اصنم  مهمه نیست!بابا بیخیل شو دیه!...

-بابام:نه واجب شد من یه صحبتی داشته باشم با ایشون!

خب حالا بگذریم از این که تا بابای من رفت تو و اومد بیرون من چه زجری که نکشیدم و چند بار دستشویی نرفتم و جند بار این دوستان ناباب رو کتک نزدم!... آخه اگه بدونین من چه گند کاریی سر فیزیک بالا آوردم!خیییییییلی بد بود!تازه یه بار که نبود،سه بارم که نبود،هر جلسه یا من یه سوتی ای دادم یا رومینا !خلاصه بالاخره عذاب به سر آمد و بابام اومد بیرون.

-خ...خ...خ.....خب!چی گفت؟
-ببینیم!ایکس بهت تذکر جدی داده و تو بهم نگفتی!؟(دیگه پیش وند خانوم یا آقا رو کلا از رو عصبانیت بی خیل شدیم! )
-نه جدی چیه؟ (فقط یه بار سر امتحان منو در حال تقلب گرفت!یه بارم دید داشتم سرکلاس لوبیا پلو می خوردم!یه بارم نزدیک بود از کلاس پرتم کنه بیرون !یه بارم که....آخه کی به اینا می گه جدی؟)نه بابا اصن جدی نبود!فقط تذکر بود....!

-ببینم چیزی از وضعیت درسی نگفت؟

-چرا!گفت درست خوبه ولی زیاد فک می زنی!دقتتم صفره!

-آخی لطف کردن....

بعدم رفتیم پیش معاون پایمون و تو هر جمله ای که گفت سه بار کلمه ی اکتیو و شیطون استفاده شد!! آخه نمی فهمم آدم مدرسه شلوغ بازی در نیاره کجا باید بیاره؟؟؟ تازه قرار شد که اگه یه روز معلونمون نیومدن پستشونو بدن من و رومینا!ینی خوش حال باشین که اونروز مدرسه رو هواس!

البته از حق نگذریم!این جلسه خیلی هم بد نبودا....!

+ آپ شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 20:51  توسط مهی باحال  | 

هرروز به اسم آپ کردن پا می شم میام اینترنت!تنها کاریم که نمی کنم آپ کردنه هزارتا صفحه باز می کنم از وب بچه ها تا XXXX ولی یه نگاهم به وب خودم نمی کنم! تو بلاگفام که صدسال یه بار می رم! کلا به قول رفق این وبمون داره به فسیل های دوران پالئوزوئیک می پیونده!

.....

حالا من یه چیزی گفتم شما چرا جدی می گیرین؟ یه خدایی نکرده ای/چیزی بگین بد نیستا! حالا بی خیل!مگه این امتاحانا می ذارن آدم به وبش برسه!تازه از اون بگذریم!جدیدا یه مرض دیگه ام گرفتم که اونم نمی ذاره به این جا یه دست و سر و رو و پا و..اینا بکشم !که البته از توضیح دادنش معزورم!شایدم معذورم یا ماذورم.... اوه!اصن این بحث دیکته که میاد وسطا !امتحان دستور داشتیم سوال این بود:از میان گروه های کلمات زیر غلط های دیکته ای را پیدا کرده و تصحیح کنید: (البته ته اش :دی نداشت )

هول و وحشت-حور و ماه-عزت و زلت-مقاصد و اغراض-سپاس گزاری و چی چی؟ و....

من فک کرده بودم منظور سوال اینه که همه غلط ان!نوشته بودم:حول و وهشت-هور و ماه-عذت و زلت-مقاصد و اقراز-سپاسگذاری....اگه رومینا جان نبود من همین جوری برگه مو داده بودم! خوب شد آخرش سوالارو چک کردیم!کلا امتحانای مثلا آمادگی میان ترمو گند زدم!تازه این که چیزی نیس خود میان ترمم گند زدم!تازه قراره ترمم گند بزنم! و ترم دومم گند بزنم و....

این داستان ادامه دارد واستون مدرکم گذاشتم:(البته با این وضوح اگه تونستین چیزی ببینین واقعا هنر کردین )

بعد از این که برگه ی امتحان عربی مو گرفتم اولین صحنه ای که باهاش مواجه شدم "چرای" بزرگی بود که خانم خوانین زحمت کشیده بودن واسم نوشته بودن !نگاه می کنم می بینم بچه ها از منم بدتر دادن!تک...۱۱...۱۲....فقط واسه من نوشته چرا !ازش پرسیدم می گه:

-تنها بچه ای که تو کلاس اسمشو بلد بودم توئی!

(خب زرشک چه ربطی داره؟ )-آهان منظورتون اینه که من دانش آموز زرنگیم ازم انتطار نمی رفت گند بزنم؟

-نه خیر!از بس فعالی(باتربیتی شر خودمون )فقط اسم تورو تو کلاس بلد بودم!معمولا هم بچه های فعال نمره هاشون.....اینیه که می بینی!

بگذریم!البته لازم به ذکره که ۱۷اوم جلسه ی اولیا مربیانه!هرکاریم کردم نتونستم مامانمو رازی کنم که نیاد


راسی!تولد یه سالگی وبلاگمون(م)مبارک!

 

واسه عکسه تو گوگول سرچ کردم "کیک تولد"اولین عکسی رو که آورد کپی پیست کردم!من واقعا فعالم

پ.ن:بچه ها می شه نظراتونو تو پست هاس صدسال پیش نظارین؟

+ آپ شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 19:44  توسط مهی باحال  |