)نخور...!اما مگه من گوش می کنم.؟
۴شنبه سر کلاس هندسه نشسته بودیم که یهو دلم هواس آیس پک کرد!که مطمئنن اون جلوها تو دسترس نبود
واسه همین به خودم گفتم باید به همین خوراکیای تو کیفم اکتفا کنم....!یه نگاه تو کیفم کردم و هیکل خوشگل ۳ تا نارنگی رو جلوی چشام دیدم..!
یکی شو دادم رومینا دوتاشم خودم برداشتم(برو تو کف سخاوتمندی..........!)
پوستشونم ریختم تو جیبم...!رومینام مال خودشو ریخت تو جیبه من(خدایی همه چی تو این جیبای من پیدا می شه...!)بعدم شروع کردم به خوردن با خیال راحت.....!البته این کا هر زنگمه!تازگیا عادت کرد ناهارمم سر کلاس می خورم!
البته بگما!بانیمکت این کارا خیلی آسونه اما بدون نیمکت و با این صندلیایی که ما داریم......اصن آسون نیس!واقعا مزخرفن!آدم کمر دردم می گیره!
راستی من نماینده ی کلاس شدم!دلم واسه معلم ها می سوزه!کلاسی که من نمایندش باشم واقعا رو حوا(هوا)س
دو دقیقه بعد بچه ها گفتن یخ زدن یکی بره به خانوم تهرانی بگه کولرو خاموش کنن!منم نماینده شدم واسه همین کارا دیگه!واسه این دستورا با عذر موجه بری بیرون و تا نیم ساعت دیگه بر نگردی!
خب دیگه!تا اسم بیرون رفتن از کلاس اومد من عین فنر از جام پریدم هوا و گفتم:
-خانوم کاظمی نماینده منم!الان می رم بگم خاموش کنن!و دیگه منتظر جواب نشدم!سرمو عین .... انداختم و اومدم از کلاس برم بیرون که یهو شنیدم خانوم کاظمی با اون لحن عشوه ای و ناز و ادا دارش گفت:
-خوبه دیگه نماینده ی کلاسم هستی نارنگی ام می خوری!(تو دلم گفتم کجاشو دیدی ساندویچ کالباسمم می خورم
البته قرار نبود تو بفهمی!)زود رفتم دستور بچه هارو اجرا کردم!ولی دیدم اوضاع خیطه مجبور شدم برگردم!
اومدم سر کلاس نشستم و اصن به روی خودم نیاوردم که معلم چیزی گفته!اما خب اون کم نیاورد
!منتظر بهانه بود منم دادم دستش!حواسم نبود یه خمیازه ی اساسی کشیدم کاظمی هم دقیقا داشت منو نگاه می کرد!برگشت به بچه ها گفت!
-آخه این چه نماینده ای یه که انتخاب کردین!سر کلاس که نارنگی می خوره!دائما که خمیازه می کشه!همشم که دنبال موقعیته که از کلاس بره بیرون
بچه هام بی انصافی نکردن و اگه اشتباه نکنم المیرا بود که گفت:
-خب واسه همین انتخابش کردیم دیگه!
(با نظرش کاملا موافقم!نماینده باید بچه شیطونه ی کلاس باشه!)
ولی این کاظمی که ول کن نبود!تا آخر کلاس هی از بالای سر من رد می شد می گفت:خب حالا نوبت اینه که این مسئله رو نارنگی واسمون اثبات کنه
پ.ن:فریناز همیشه به من می گفت تو هیچی نمی خوری و رژیم داری واسه همینه که ان قد لاغری
!منم هرچی می گفتم فری!جوون مامانم من همه چی می خورم باور نمی کرد
!بیچاره یه روز که اومد خونمون سنکوب کرد وقتی برنامه ی غذایی منو دید!توش روزانه فقط ۲ لیتر بستنیه!خدایی خودمم نمی دونم چرا چاغ نمی شم!
پ.ن۲:حس می کنم جو کلاس امسالمون اصن بهم نمی سازه!نمی دونم چرا.......!
البته فک کنم یکی از دلایلش وجود اون بچه خرخونه تو کلاسمونه که از اول زنگ تا آخرش هی
می کنه...!

) هی می گفت:داریم به سمته المپیاد پرواز می کنیم!فک کنم یکی باید می اومد حالیش می کرد ما تازه اولیم!من و فری و رومینام هی چرت و پرت می گفتیم خندمون می گرفت!مثلا چه می دونم :مث این که پروازش تاخیر داره!یا چرا پاکت تهوع نذاشتن!