تبليغاتX
×××صدای سمپاد×××

×××صدای سمپاد×××

با گویندگی دو سمپادی گل اندکی هم خل!!!:دی

 

تابستون تموم شد و من آخرم یه روز با دل خوش نتونستم برم دوچرخه سواری... !عاشق اینم که با دوچرخه تو خیابونا ول بگردم و هی برای مردم بوق بزنم!(بهتر بگم کرم بریزم! ) البته هیچ کدوم از این ۲ کارو نمی تونم بکنم. چون من خیر سرم دخترم!ودختر باید تمیز و نظیف و خانوم و مرتب باشه   به قول معروف مواظب وجنات و سکناتم باشم!

وای من نمی دونم چرا دختر شدم!از این کارا متنفرم!اصن اگه از این که حقوق پسرا ۲/۳ دخرتاس بگذریم ولی خیلی کارا میتونن بکنن که دخترا نمی تونن! هیچ وقتم کسی بهشون نمی گه این کارو نکن اون کارو نکن خانوم باش! امروز صبح با مامانم اینا رفته بودیم پارک داداشتم هم با دوچرخه اش اومده بود!(البته دوچرخه ی من بود که از امسال رسید بهش! )طبق معمول من حوصلم سر رفت و یه هندز فری چپوندم تو گوشم! داداشم هم رفت دقیقا یه دور با دوچرخه زد اومد نشست رو نیمکت. بهش گفتم:
چی شد نکنه خسته شدی؟

-اوه اوه!آره گفتم بیام یه استراحتی بکنم!

-نکنه تا الان داشتی وزنه برداری می کردی؟

-نه اما خب خسته شدم دیگه!(نمی دونم چرا من پسر نشدم این دختر! )

قبل از این که مامانم بیاد به خودش بجنبه و داداشم بیاد جلومو بگیره پریدم پشت دچرخه و فلنگو بستم! حالا داداشم بدو من بدو!از بس خسیسه نمی ذاره سیم ثانیه سوار دوچرخه شم!تازه خوبه قبلا واسه خودم بوده ها!ولی صحنه خیلی جوک بود! تا می تونستن تند دور پارک رفتم و اومدم و فربد بدبختم دنبال خودم کشوندم! یک حالی داد که نگو!فقط یه بار که داشتم شالمو درس می کرد که باد نبره نزدیک بود برم تو شیکمه آقائه!(حالا خوبه کلاهم سرم گذاشته بودم مگرنه حتما باد می برد !)

بالاخره آخرشم داداشتم بی انصافی کرد و از پشت یه ور شالو کشید و همه ی حجاب مجاب هوتوتو شد! منم مجبور شدم وایسم تا شالمو بردارم !

رفتم پیش مامانم خوش بختانه گیر نداد گفت پارکه اشکال نداره! اما من مطمئنم اگه بعدازظهر بود( که اونموقع پارک پر پسره ) امکان نداشت بذاره دستم به لاستیک دوچرخه ام بخوره!

راسی پریروزXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX!گفتن بی جنبه بازی درمی آرین ننوشتم!

پ.ن۱:یه چیزی بگم غافلگیر شین!این مثلا آپ خداحافظی ام بود! گفتم تنوع بدم یه کم جالب شه!
پ.ن۲:نمی دونم گفته بودم یا نه اما از اول مهر فقط هفته ای یک یا دو بار(بستگی به استعدادم تو مخ زدن داره )آن می شم!واسه همین مث قبل نمی تونم بهتون سر بزنم!

پ.ن۳:منو یادتون نره!

+ آپ شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 17:12  توسط مهی باحال  | 

 

بی شوخی می گم این روزا آپ کردن خدایی سخت شده!!نمی دونم اون اولا که وب زده بودم چه جوری اون همه چرت و پرت به ذهنم می رسیده! حالا هم که مدرسه ها داره باز می شه و خر بیار باقالی بار کن...!خدایی باور می کنین؟تا اول مهر فقط ۱.۲.۳.۴....وای سا بینم امروز جند شنبه اس؟مامان!!!!!؟آهان سه شنبه اس...۶روز مونده البته اول که تعطیله! وااااااااااای تابستون به این زودی رفت؟دوباره درس و مشق و این بدبختیا؟

من نمی خواااااااااااااااااااااااام ---->پارازیت

می دونین مشکل چیه؟این که تو سال تحصیلی تا بخوای موضوع واسه آپ داری اما باید درس و مشق و این کوفت و زهر مارهارو بخونی مگر نه یه روز صبح که پا می شی سرتو می بینی که تو دس مامانته... ینی اصن نت و درس تو تا کلمه ی تضادن!مخصوصا وقتی که نتونی مخ مامانتو بزنی... ینی من می تونم مخ مامانمو برای خریدین آی پاد و لپ تاپ و عوض کردن گوشی حدودا هر کدوم با فاصله ی ۲ ماه بزنم  اما تو زمینه ی درس و مشق عمرا!مثلا همین دیروز با مامانم بحث ای دی اس ال بود!آخرم تو تابستون واسم نخریدن(البته کی با اون کارنامه بهم ای دی اس ال می ده؟هر کی باشه مطمئنا مامان من نی! )حالا...هر چه قد مخ این مامانمو زدم گوش نکرد که آخرم شرایط این شد:

معدل ترم اول بالای ۱۹.۹۰(از ۲۰ به این جا رسیدیم! )تا شاید یه فکری بکنن واسه همین من کلا قید ای دی اس الم زدم!آخه بیام ۴ ماه از زندگی مو واسه چی تلف کنم؟

!!!حالا من همه ی اینا رو گفتم که بگیرین که من از اول مهر خیلی بتونم هفته ای دوبار اونم یحتمل نصفه شبا آن می شم اما خب سعی می کنم به وب همه سر بزنم

پ.ن:منو یادتون نره ها!!

پ.ن۲:می خوام یه چیزی بگم اما خب این جا گیر کرده...همین این جا ها! ول کن بابا!اونی که باید بفهمه می فهمه!

پ.ن۳:هیلاری نظراتو بستی مگرنه من یادتم!فقط نتونستم خبر بدم آپم!

+ آپ شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 0:31  توسط مهی باحال  | 

عرض ادب!

بالاخره یه موضوع واسه آپ کردن گیر آرودم خدایی پدرم واسه این یکی در اومد!    آخه این روزا از صب ساعت 1 پا می شم....یه کم غر می زنم یه سر به نت دوباره خواب و موقع افطار بیدار می شم !خب مطمئنن موضوع واسه آپ گیر نمی ارم جز این که در مورد خواب هام بنویسم!که اونم عمرا!
حالا!پریرو یکی از تنها روزایی بود که من برنامه ی قشنگه روزانمو عوض مرده بودم و با مامانم رفته بودیم عکاسی که بدیم یه سری از عکسای مامانمو چاپ کنن !(حالا من داشتم بهشون نگاه می کردم:منظره...منظره...منظره...منظره...منظره.... )مرسی!

می گم:مامان خوب می خواستی یه عکسی می گرفتی که من یا فربدم توش باشیم دیگه!

مامان:نخیر!آخه واسه ی چی منظره به این قشنگی رو خراب کنم؟

من:

یه خانومه هم بقلمون نشسته بود داشت عکساشو نگاه می کرد و هی قربون صدقه یه اونی می رفت که تو عکسا بود!

می گفت:وای قربون چشمای بادومی ات برم!وای عزیزم الهی فدات شم !چه قده تو ملوس و گوگولی! هیچ کسو به خوش گلی تو ندیدم!الهی قربونت برم... و اینا

منم کنجکاوی ام گل کرد ببینم کی تو عکسه!فقط دعا کردم شوهرش نباشه! حالا مگه می شد یه نگا رو عکسا انداخت!از نظر حجمی که یه نمور بزرگ بود هیچ! هی هم خودشو این ور اونور می کرد و جلوی عکسو می گرفت. کلا دیدم مختل شده بود!

منم که فک کرده بودم بچه شه برگشتم گفتم :آخی چند سالشه؟

خانومه گفت:یه 2 سالی از وقتی که سرپرستیشو به عهده گرفتم می گذره!نمی دونم دقیقا چند سالشه!(و البته اشک تو چشاش حلقه می زنه! )

من:بله!حتما خیلی قشنگه آخی....حیف که مال خودتون نیست...!
خانومه می گه:البته که نه...می دونی از گوشه ی خیابون پیداش کردم!  ان قدر نگه داری ازش سخت بود!تازه کلی هم واکسن بهش زدم...بی چاره یک بیماری ها و انگلایی داشت که نگو

من: (البته تو دلم..:فک کنم تمایلمو برای دیدن عکسه از دست دادم ):بعله...

خانومه:ان قد قشنگه که نگو!البته این جا تو عکس خوب نیفتاده اما خیلی گوگوله! مخصوصا وقتی موهاش بلنده و تا چشاش می آد!حیف که دلم نمیاد ببرمش سلمونی!

من با خودم:اوه ببین با کی سر و کار داریم!یه بچه ی حدودا 4 ساله با موهای ژولیده پولیده که شبیه لونه ی کبوتراس و از 2 سالگی هم انگل داشته..البته از گوشه ی خیابونم پیدا شده!

خانومه: (تازه گرم گرفته بود و داشت شجرنامه شو می ریخت بیرون! ):می دونی این عکسارم همین چند روز پیش که با هم رفته بودیم پیک نیک از خودش و خانوم بچه هاش گرفتم!!

من(ای وای!بد تر شد!4 ساله نه 8 ساله فوقش 10 ساله!مطمئنن آدم اینجوری قربون یه پسر 20 ساله نمی ره..که البته موهای پر شپش و کپکه و تازه پدر خونواده ام هست !خدا این روزو برای کسی نیاره!آخه این 10 سالگی چی از ازدواج می فهمه!):می شه عکسشو ببینم؟می خوام ببینم این عروس خانوم خوش شانس کی هستن!
خانومه:آررره..اما فقط حواست باشه یه موقع چشش نزنی!

و حدس می زنین تو عکسه چی دیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه سگ!با ظاهرا عروس خانوم و بچه هاش!
البته نه یه بچه نه دو تا بلکه 6 تا!از حق نگذریم خدایی خیلی ناز بود! از اونایی بود که خودشون به اندازه ی نیم وجبن و دو دو برابر قدشون مو دارن !و چشماشون به زور ملومه!بچه هام که یکی در میون یکی رنگ بابا اون یکی رنگ مامان!بی انصاف خانومه نذاشت یه عکس ازش بگیرم بذارم تو وبم! گفت یه موقع چششون می زنن!

ولی خیلی خدا بود!هروقت یادش می افتم از خنده می ترکم!یه5 دقیقه ای قشنگ سر کار بودم!

+ آپ شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 16:16  توسط مهی باحال  |