تبليغاتX
×××صدای سمپاد×××

×××صدای سمپاد×××

با گویندگی دو سمپادی گل اندکی هم خل!!!:دی

سر به سر گذاشتن معلما چه قد حال می ده!!!

اول سلام!!!به اونایی که نشستن یا وایسادن!(گرچه نمی شه وایساد ولی...!)خب...!این آپ رو به یاد اون دوشنبه ای می کنم که کلی آقابزرگی بدبخت رو تو آزمایشگاه سرکار گذاشتم!!!دوشنبه ی ۳ هفته پیش...!

طبق معمول من آخرین نفری ام که می ام تو آزمایشگاه و آقابرزگی هم که عادت کرده چیزی نمی گه(درج کنم که آقابرزگی آقا نیستا..!خانومه....معلم شیمی)خب می رم می شینم سرجام و خانوم نظری؟؟؟منتطری؟؟انتطاری؟...یکی از اینا که حالا ما فک می کنیم نظریه..!!!کی به کیه؟خانوم نظری من رو زیر نظر می گیره(دفعه ی پیش گندکاری کردم در واقع گوجه فرنگی ها و کیوی هایی که باید باهاشون آزمایش می کردیم اشتهامو برانگیختن منم خوردمشون!)می گفتم...حواسش ۶ چشمی به من بدبخت بود!خب آزمایش این بود که منیزیم را بسوزانید بعد بندازین تو آب بعد تشخیص بدین آب اسیدیه یا بازی؟(مطمئن نیستما)خب این که کاری نداره؟شهرزاد گازو باز کن

شهرزاد:بیا..!!!دست دست دست بیا....!!!!اوووووووو

من:نیا الان کتک می خوریا!

شهزراد:بیشین بینیم با!
من:بزنم؟
شهزراد:جرات می کنی بیا جلو!

یاسمین:بچه ها؟
ما:باز تو پریدی وسط حرف بزرگترا؟
یاسمین:گاز بازه....

من:مریض(مخفف مرضیه!)کبریتو بده من!

مریض:بیا!

آخی منفجر نشدیم:دی....خب منیزیم..!اوووم..شهرزاد اونی که شبیه گیره است رو بده!ای وای چرا نمی سوزه؟
نظری:چون باید بگیریش وسط شعله!
من:آها....عجب نور خیره کننده ای!جلل خالق..!
نظری:(با لحن مهربونی همراه با عشوه!)ای وای..روتو بکن اونور...

شهرزاد:حالا پودرو بنداز تو آب...

من:چه قد باحاله بذاز یه دست بهش بزنم!ایوای...پودر شد ریخت زمین...اونا بزن من بخور! و دوباره آزمایش تکرار شد!و ما تشخیص دادیم که آب بازیه..نه اسیدیه...نه ؟؟؟؟یادم نیس

من:بچه ها این آبو بخورم؟

اونا:نه بابا میفتی میره می افته گردن ما!
من:چرا شما؟یه کس بهتر....و می رم که آقابزرگی رو سکته بدم(اب رو نمی خورم)خانوم؟
آ.ب:بله؟
من:اگه آب حاوی پودر منیزیم رو بخوریم چیزی می شه؟
ا.ب:آره احتمالا معدت سوراخ می شه قبل از اینکه برسیم بیمارستان می میری!(چه فدر لطف!)

من:حانوم مرگ حتمی؟...تضمینی؟(اینم یه راه دیگه برای خودکشی!(فک کنم یه حدسی زد!رنگ از صورتش پرید منم دیدم کلکم گرفته!))آییییییییی دلم حلقم. رود ام !اوووه کلیه!قلوه

آ.ب:نگو که خوردی ..الهی من بمیرم بیا زنگ برنیم اورژانس...نه بیا اسید بدم بخوری بلکه خنثی شن!ای وای بیا شیر بخور..حالا جواب مدرسه رو چی بدم؟به مامانش چی بگم؟چه مزه ای بود؟
من:(آخه یادم نیست)یاسمین از اونسر کلاس به دادم رسید!خانوم ترش بود

من:آره خیلی ترش بود..تازه اتم هاش لوزی هم بودن...(بیچاره آقابزرگی...داشت غش می کرد!یه کم دیگه کشش دادم و وقتی دیدم دیگه زیاده روی کردم بهش گفتم نخوردم!بدبخت از بس ترسیده بود هیچی به من نگفت!به جاش من و بچه ها یه دل سیر خندیدیم!)

بعد نظری اومد ناظر آزمایش بعدی ما باشه که من دوباره گندکاری نکنم!

نظری:بیا تو این آب حاوی بروموتیل بلو بدم!(احتمالا با خودش فک کرده من این یه کارو می تونم بکنم!)

من:الان خانوم!و یه فوت درست و حسابی تو لوله کردم!اگه گفتی چی شد؟همش برگشت تو حلقم آخه یه کم زیادی فوت کردم!

و قبل از اینکه اقابزرگی منو بکشه زنگ خورد و من هم ۲ ثانیه تو آزمایشگاه نموندم!

پ.ن:لپ تاپ خریدم.!دوسش دارم!الان هم با اون اینارو نوشتم و چون رو دکمه هاش فارسی نداشت پدرم در اومد!در وافع دهنم سرویس شد!حالا هم که عین گاو موندم تو دانلود یاهو مسنجر!

+ آپ شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 11:35  توسط مهی باحال  | 

تموم شد...حالا معنی واقعی این کلمه رو می فهمم.هیچ وقت فکر نمی کردم جداشدن از مدرسه این قدر برام سخت باشه!مدرسه ی ما فقط یه مدرسه نبود.خیلی بیشتر از اینا بود.یه خونه بود شاید گاهی اوقات خیلی بهتر از خونه ی خودمون.جایی برای شاد بودن یا گریه کردن.خندیدن و تقلب کردن.سر به سر گذاشتن معلما و خیلی شلوغ کاری هایی که تو خونه ی خودمون هم نمی کردیم.

یه ساعت آخر خیلی سخت بود.جدا شدن از مدرسه برای هممون سخت بود.آخرین زنگ تفریح سال رو مشغول نوشتن خاطره رو دیوارها یا کف حیاط بودیم یا عکس می انداختیم.باورم نمی شد که از ۱ ساعت دیگه مدرسه تموم می شه.شاید برای همین بود که گریم نمیومد.واقعا غیر قابل درکه..یعنی چی؟مگه می شه؟هرکس رو که نگاه می کردم داشت گریه می کرد.اما گریه ی من نمیومد.به ساعت نگاه کردم.نیم ساعت.صف بستیم و از زیر قرآن رد شدیم.تو حیاط حلقه زدیم و گریه کردیم.گریه ی من نمیومد.به فریناز نگاه کردم.داشت گریه می کرد.بالاخره گریه ی اونم دراومد.اونم فهمید که داریم می ریم.به بچه ها نگاه کردم.همه داشتن گریه می کردن.یعنی واقعا باید بریم؟به این زودی؟تموم شد؟چرا تو این ۳سال قدر این مدرسه رو ندونستیم؟حیف شد...خیلی زود بود........اشک منم سرازیر شد.شعر خوندیم و گریه کردیم.حلقه زدیم و همدیگرو بغل کردیم.خداحافظی کردیم.از همه جای مدرسه....خانوم صفایی رو بغل کردیم و برای مدرسه با هم گریه کردیم..و تموم شد.تموم

پ.ن=>قالب وبلاگ رو به خاطر رفتنمون عوض کردم.اینم نشون دهنده ی احساسات منه

+ آپ شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 16:11  توسط مهی باحال  | 

دیدم همه خیلی دلشون برام تنگ شده گفتم ۱ ماه نشده بیام آپ کنم....

این روزا مدرسه خیلی کسل کننده شده.به جز زنگایی که حلقه می زنیم و شعر می خونیم.زنگای دیگه همش الافیه.حوصله ی خیلی از سوما سر رفته.منم یکی از اونام.دلم برای در و دیوار مدرسه تنگ می شه...کاااااااش سوم نبودیمبه دوما حسودیم می شه و این کلا دومین باریه که تو زندگی ام به کسی حسودی می کنم.خیلی احساساتیم.......وقتی حلقه می زنیم گریم می گیره و یاد حلقه هایی که سال های پیش زدیم می افتم...کاش قدر لحظاتی رو که تو این مدرسه داشتم می دونستم....تو این فکرم که اگه همه ی آرزوهای آدم برآورده می شدن چی می شد؟...خب دنیا به هم می ریخت اما اگه ۳ تا از آرزوهای آدم براورده  می دن خیلی خوب بود...خیلییییییییییییی فقط ۱۰ روز مونده البته به جز ۵ شنبه و جمعه ها...هیچ کسو تو زندگیم ندارم که بتونم باهاش رو راست درد و دل کنم و همه ی بدبختی هامو بهش بگم و واقعا در شرف انفجارم.کاش یکی کمکم می کرد هم به خاطر مدرسه و هم بقیه مشکلات...نمی دونم کاش منم می تونستم عین خیلی ها بی خیل باشم و از تعطیل شدن مدرسه ناراحت نشم اما من همچین آدمی نیستم....دلم برای همه ی بچه ها تنگ می شه...امیدوارم هیچ وقت راهنمایی فرزانگان رو یادم نره...امروز مقنعه هامونو با دوما عوض کردیم..........آخی...۶/۲ بقیه رو نمی دونم اما من خیلیییییییی دلم برای ۶/۲ پارسال تنگ می شه والا معلومه که کس دیگه ای ککشم نمی گزه.........فعلا

+ آپ شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 18:3  توسط مهی باحال  |