تبليغاتX
×××صدای سمپاد×××

×××صدای سمپاد×××

با گویندگی دو سمپادی گل اندکی هم خل!!!:دی

امروز یکی از روزای نادری بود (نظیر نادر نادر است!!همینجوری گفتم دور هم باشیم..!)که من و برادرم با هم خونه تنها بودیم!مامان جانم دیشب به هر دو تامون گفت که قراره با هم تنها بمونیم و من که خیر سرم از برادرم بزرگترم باید ازش مراقبت کنم که انواع و اقسام اتفاقات غیر منتظره از قبیل خفگی(خدانکنه)قطع شدن انگشتان پا یا دست یا مردن بر اثر گشنگی یا کنده شدن موهای سر برای برادرم اتفاق نیفته و خدایی نکرده خونه به آتیش کشیده نشه یا وسایل خونه نشکنن یا برقا اتصالی نکنن و از همه مهم تر اینکه هم دیگرو نکشیم!!!حالا من مگه شب خوابم می برد؟داشتم به کابوس فردام فکر می کردم..!!!اوه..

تو خواب:به به!عجب خواب شیرینی..من و XXXتو کافی شاپ بله!!!او یهو از خواب می پرم!

فربد:نانا پاشو..من گشنمه زود پاشو!(برادرم به من میگه نانا!ماشاالله از بچگی خوش سر و زبون بود!)

من:بابا دارم خواب میبینم مگه نمی بینی؟(البته همون بهتر که نمی بینی!) به چه جرئتی می پری وسط خواب ناز من و می گی دست شویی داری؟

فربد:توهمی ها!من گفتم گشنمه!صبحونه می خوام..

من:ای کارد بخوره تو اون شیکمت!و تا یکی از اون شکلک های خوشگلشو در میاره دلم به حالش می سوزه و میرم براش صبحانه بیارم(چی کار کنم؟قلبم بزرگه دیگه!)تو یخچال هم که فقط یه لیوان شیره!یه کیک هم باز می کنم و لیوان شیر رو همشو خودم می خورم..به برادر بینوام هم فقط ۳/۱ کیک رو میدم!!آخییییییییییییییی!خب..ساعت ۱۰ و من و برادرم می خوایم play station بازی کنیم وا ویلا..

من:از بین اینا یکی رو انتخاب کن simsیا burn out یاhitman یا transformersیا gta...

فربد:یکی از اینا.کشتی کج یا فوتبال یا بسکتبال یا ناسکار یا دزدان دریایی کارائیب

من:خیر سرم ازت بزرگ ترم!نظر من شرطه!

فربد:عمرا..خوابشو ببینی!

من:بیا جلو حالیت کنم و یه کتک کاری نیم ساعته راه می افته..

سه ربع بعد:داریم ۲ نفره x-men بازی می کنیم..

ساعت ۱۱:۳۰

فربد:من ناهار(سال دوم که بودم نهار رو ناهار نوشتم معلم ۳ نمره ازم کم کرد) می خوام

بنده:آه در بساط نداریم!

فربد:بی مزه نشو!من نهار می خوام!

من:بذاز از مامان زنگ بزنم بپرسم(مدل جمله بندیش شبیه جمالی بود..)

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد!

من:کی مشترک مورد نظر در دسترسه؟؟من واقعا دوست دارم بدونم..

ساعت ۱۲:۳۰

فربد:نهار چی شد؟

اینجانب:دارم سعی می کنم مامان رو بگیرم!

ساعت ۱:من دستور العمل یه غذایی که تا حالا نخورده مو از مامانم گرفتم..و رفتم که درست کنم..

۱:۳۰

فربد:واقعا ما باید اینو به عنوان نهار بخوریم؟

من:مگه چشه؟

فربد:شبیه لاستیک می مونه..ته مزه ی عنکبوت داره

من:شما کی عنکبوت خوردی؟و چون پاسخی نمیشنوم می رم ببینم برادرم کجاست و تو دست شویی پیداش می کنم

ساعت ۱۴:

من:می رم کتاب بخونم..و ساعت ۴ کتاب خوندنم تموم میشه..میام بیرون و به خونه یه نگاهی می کنم اما نمی تونم آشپزخونه رو از اتاق نشیمن تشخیص بدم..فکر کنم یه کم شلوغه و برادرمو وسط یه سری آشغال می بینم که خوابش برده و به خودم می گم:این بچه تو خواب خیلی شیرین تره!و بعد از ۲ ساعت خرحمالی تونستم خونه رو به حالت اول در بیارم..و مامان گرام که وارد شد شروع کرد به غر زدن در مورد این که چرا پسر عزیزم گرسنه مونه یا این که چرا سر و صدا کردی نذاشتی خوب بخوابه؟

پ.ن:فردا میرم مدرسه!!دل همتون بسوزه!=>اشک شوق

+ آپ شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 19:44  توسط مهی باحال  | 

توی یک کلاس خلوت............................................دو تا سمپادی اسیرن

دوتا بدشانس دو تا تنها.........................................یکیشون تو یکیشون من

قلب استاد مثل سنگه.........................................سنگ سرد و سخت خارا

زده قفل بی صدایی.............................................به لبای خسته ی ما

چشم استاد شده خیره.......................................مراقب آخر گیره

ناز از ترس نگاشون..............................................کم کمک داره می میره

نمی تونیم که بجنبیم...........................................پیش این استاد کافر

۱۰ گرفتن من و تو...............................................قصه هست قصه ی آخر

همیشه فاصله بوده.............................................بین برگای من و تو

با همین تلخی گذشته.........................................امتحانای من و تو

راه دوری بین ما نیست.........................................اما باز اینم زیاده

تنها امید من و تو.................................................این مراقب جواده

کاش می شد برگه عوض کرد.................................کاش می شد تقلبی کرد

کاش می شد از جایی دید زد.................................روی برگ خود کپی کرد

ما باید با هم بشینیم............................................اگه می خوایم که نیفتیم

واسه ما جدایی مرگه............................................تا جدا بشیم می افتیم

کاشکی جاهامون عوض شه...................................من و تو با هم بشینیم

توی یک فرصت ویژه...............................................برگای همو ببینیم

شاید اونجا واسه ی ما..........................................دیگه گیر بازار نباشه

خیلی خوبه اگه با ما.............................................جاسوس و رادار نباشه


پ.ن:کی گفته آهنگ این شعر ماله ۲*گو+ش؟؟(دیوار سنگی)این شعر منو یاد پارسال می ندازه

پ.ن۲:من گاهی اوقات حال خوندن شعرهای وبلاگهارو ندارم...شما مثل من نباشینا!!!

پ.ن۳:حالا فهمیدم که اصلن ذوق هنری ندارم!!با این رنگا

خوش به حالتون اگه از تعطیلات عید لذت می برین!من که متنفرم!(فکر کنم یه ضربه به سرم خورده)نمی دونین ۴ شنبه چه حالی بودم!!!۲۳ روز دور از مدرسه؟؟افتضاحه..راستی من این هفته از دنیای اقتصاد و سیاست و ورزش و وبلاگ نویسی و غیره دور بودم!!!مامانم منو تحریم اینترنت کرده بود تازه ۳شنبه هم فیلتر داشتیم!!!

پ.ن۴:اگه تا عید دیگه آپ نکردم از همین الان عیدو به همتون تبریک می گم.خوش بگذره

*دفس به قول دوستان همون افسرده است که برای این که تو دهن بچرخه اول میشه دفسرده بعد هم می شه دفس

+ آپ شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 14:51  توسط مهی باحال  | 

البته اگه راستشو بخواین باید اسم این پست رو می ذاشتم:مهتا..دیوانه ی زنجیری خل و چل اما گفتم این قشنگ تره!!!
حالا چه اتفاقی افتاد که من از همیشه خل تر شدم و چه کارا که نکردم؟؟؟؟

دیروز مامان گلا اومد مدرسه و به من گفت که قرار جمعه زلزله بیاد(۷.۱ ریشتر!!!عجبا!). همه ی تهران پودر می شه و ما هممون می میریم!!!من هم شروع کردم به بشکن زدن و رقصیدن وسط زنگ ادبیات!!!چه قدر خوب!قراره بمیریم!!!به خودم گفتم حالا که فقط ۲ روز از عمرم مونده از بقیه ی عمرم نهایت استفاده رو بکنم و همه کارایی رو که می خواستم بکنم اما نکردم رو انجام بدم:

سر زنگ خانم قاسمی(اخلاق=سگ)نشستم واسه ی فاینال زبانم خوندم..وقتی روشو از من بر می گردوند توپ بازی می کردم یا شروع می کردم به بشکن زدن.قاسمی هم می دونست منم اما مدرک نداشت....زنگ خورد.قاسمی بازم می خواست بچه هارو سر کلاس نگه داره اما من به خودم گفتم آدم آخر عمری که نباید زنگ تفریحشو تلف کنه تا بشینه به حرفای یه پیرزنه غرغروی چشم باباغوریه پرادعا گوش کنه!واسه ی همین پاشدم از کلاس برم بیرون.قاسمی هم بی انصافی نکرد و برگشت به من گفت:
مهتا خانوم کتاب زبانتم ببر بیرون که موقعی که توپ بازی می کنی زبان بخونی...و من هم فهمیدم که از همین الان یه جنگ علنی بین من و خانم قاسمی اعلام شده که مسلما برنده اش منم اونم در ازای نمره ی ۱۷ ادبیات

سر زنگ خانم جمالی دیگه از خود بیخود بودم.هیچی واسه ی فاینال زبانم نخونده بودم و بچه ها هی سر و صدا می کردن.منم داد زدم و گفتم:ااااااااااه بچه ها ساکت شین دیگه

جمالی:آفرین یه بچه ی درس گوش کن تو این کلاس پیدا شدبچه ها یاد بگیرین

من:نه خانوم!می خوام تست های زبانم رو بزنم بچه ها هی سر و صدا می کنن تمرکزم رو بهم می ریزن..!!!
جمالی هم سرخ شد!!به خودم گفتم آب که از سد گذشت چه یه وجب چه صد وجب و برگشتم به خانوم جمالی گفتم:خانوم.!می گن موقع ی سال تحویل هر کس هرجوری باشه تا آخرش اونجوری می مونه!من پارسال امتحان کردم..موقع سال تحویل خل بازی در آوردم و دیدم حرفشون درسته!چون من تا آخر امسال خل موندم!!!
بچه ها سوت و دست  می زدن به افتخارم و جمالی هم از خنده منفجر شده بود.!!!. این شد که من باعث شدم نیم ساعت آخر کلاس فیزیک بپره!

با رفقا فکر می کردیم چی کار کنیم که زنگ زبان رو جیم شیم!(دفعه ی پیش یه سوتی سر کلاس دادم که باعث شد شاکر از من متنفر بشه..!!!با صدای بلند برگشتم به یاسمین گفتم:من چشمان شاکر را از کاسه  در می آورم و دندان هایش را در دهانش خورد می کنم..شاکر هم یه چشم غره به من رفت یعنی این که هواتو دارم!!)می گفتم..داشتم فکر می کردم چه جوری جیم شم که یاد مشاوره افتادم(دفتر صادقی(معلم گل بهداشت)هم می شد اما دفعه ی پیش که ۶ نفری ریختیم تو دفترش و هممون کاملا اتفاقی یه مرضی پیدا کرده بودیم صادقی فهمید که سرش کلاه رفته و به ناف هممون یه نون و پنیر بست و گفت خوب می شین...واسه همین نشد بریم)رفتیم مشاوره!شاکر گفت که برای این که امتحان بدین یه ربع آخر رو برگردین..!!!ما هم ده دقیقه از زنگ رو رفتیم مشاوره و بقیه ی زنگ رو هم تو حیاط حال کریم!اصلن هم بر نگشتیم امتحان بدیم..

زنگ نماز هوا آفتابی بود.من گفتم باید یه کاری کنم که زندگیمو از یکنواختی در بیارم..واسه همین رفتم چتری رو که از اول سال تو جامیزم بود آوردم و کردم سایبان خود و رفقایم!بعد دیدیم یه سری از اولای پررو دارن مارو مسخره می کنن.ما هم تصمیم گرفتیم خیسشون کنیم(پ.ن:صفا خطر گفته بود اگه یه بار دیگه آب بازی کنین یه نمره از انضباطتون کم می کنم اما این گوش دروازه است و اون یکی استادیوم)داشتیم با هم فکر می کردیم که آب رو تو چی بریزیم که رو اولا خالی کنیم که یهو یه فکر بکر به سر من زد(هر گونه دزدی فکر بکر را از یاسی گرده را تکذیب می نماییم)اونم این که آب رو تو چتر بریزیم!با هزار بدبختی آب رو پر از چتر کردیم(شایدم برعکس)و خالی کردیم رو اولا!!اونا هم گفتن دیگه جرات همچین کاری رو ندارین!ما هم برای حال گیری تصمیم گرفتیم خیلی زود غافلگیرشون کنیم واسه ی همین من رفتم دو تا بستنی یخی خریدم و گذاشتمشون آب شن!بعد هم موقع برگشتن به خونه فسیل جون همه رو خالی کرد رو سر و کله ی اولا!!!که البته نصفش هم ریخت رو کاپشن من و باعث شد مامانم یه حالی ازم جا بیارهخدایی خیلی حال داد.جاتون هم اصلن خالی نبود!

با ما باشید با خل بازی ها ی بعدی مهی باحال!!!و از آخرین روز عمرتون نهایت استفاده رو بکنین

پ.ن:حیف که اون قدر بزرگ نمیشم که ازدواج کنم و تشکیل خانواده بدم

+ آپ شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 16:31  توسط مهی باحال  | 

جلل الخالق!!!!!

اینجوری منو نگاه نکنین!!!من خودم اهرام ثلاثه ی مصرم...ببخشید منظورم این بود که منم مثل اهرام ثلاثه هستم..به صورت واضح:من هم جزو یکی از عجایب x گانه هستم....از خودتون می پرسین چرا؟؟خب چون "ر" چسبیده به "آ"!!!(من بی گناهم...همیشه برادرم میگه!!!)بی شوخی بگم چرا؟؟؟الان می گم...

.

.

.

.

.

.

.

من مرض دارم مردم آزاری می کنم؟؟؟....

۱.قبل از این که گوش کنین به نظر یکی از معلم های ریاضی در مورد من ببینین اصلن چی شد که مامان من اومد مدرسه:متاسفانه توسط معلم ریاضی احظار شدن(با همین ظ..)منم گفتم تا می تونم از معلم بد بگم که مامانم زیاد به حرفاش اهمیت نده..توصیف معلم ریاضی از دهن من:قد بلند..چاااااق(از دور نمای کوفته قلقلی)دماغ عقابی و دراز(از نوادگن پینوکیو)..چشم های چپ و سنگینی گوش+اختلالات روانی...زنگ ریاضی مامان من اومد مدرسه...معلم رو که دید نشناخت...!!!!بعدا به من گفت انتظار داشته یه عجوزه ببینه اما یه خانم خوش تیپ و......(نیازی به توضیح بیشتر نداره)حالا ببینین چی شد:

مامان عزیز:نظرتون در مورد مهتا چیه؟؟فکر نمی کنین یه کم افت درسی داشته؟؟؟

معلم:به نظرمن مهتا بچه ی خوبیه اما یه کم مشکل داره..

مامان گرام(مخفف گرامی..):یعنی چه جور مشکلی؟؟

معلم بووووق:یعنی این که وقتی من درس می دم با جلویی و بقلی و پشتی حرف می زنه و با اونی که اونور کلاس نامه رد و بدل می کنه و به بچه های کلاس بقلی مثل زندان(که می کوبن به دیوار) تقلب می رسونه و در عین حال غذا هم می خوره!!!تازه به درسم گوش میده و هر وقت سوال ازش می پرسی بلده جواب بده!!!!

مامان شرمگین:.......پس فکر کنم باید باهاش یه صحبتی داشته باشم(از اون صحبت خوشگلا!!!)

و بعد از صحبتی که تمام شدنش به آخر زنگ تفریح بعد انجامید حکم اعدام من صادر شد...بگذریم که این معلم خیلی سختگیر بود و باز هم بگذریم از این که این نظر من در ابتدای سال تحصیلی پارسال در مورد معلم گل ریاضی بود اما نمیشه از این گذشت که این معلم از معلم امسالمون خیلی گل تر بود!!!!

۲.هم خودم مشکل دارم هم گوشیم...گوشی من سونی اریکسون نیست که باطریش هی پر و خالی میشه...نوکیا ست که فقط موقع شارژ اینجوری می شه!!!حالا ببینین چی شد!!!صبح از خواب پا شدم  دیدم گوشیم داره بدونه این که به برق باشه به حالت شارژ باطریش پر و خالی میشه!...با این که آدم صبح خوابه من مطمئنم که اشتباه ندیدم....(صبح که از خواب پامیشم×۲..دنیا برام رنگی دیگست.. از من نپرس چه رنگیه؟؟(همراه با بشکن و دست..))

۳.دفعه ی پیش با سیم تلفن به اینترنت وصل شدم منظورم اینه که سیم کامپیوتر هیچ تماسی به پریز برق نداشت و من وقتی فهمیدم که کار از کار گذشته بود چون از صبح روز بعد به مدت ۳ روز تلفن ما قطع بود و وقتی مامانم برقکار آورد یارو مونده بود باید چی کار کنه!!!تمام دل و روده  ی سیم های خونه و تلفن رو ریخت بیرون و بعد از ۳ ساعت موفق شد که تلفن رو درست کنه

پ.ن:لازم به ذکره که من بعد از این اتفاق هیچ نوع تنبیهی از قبیل فیزیکی و شیمیایی و بدنی و غیره نشدما!!!!جون فری... 

۴.بابام ۳ تا لامپ جدید برای لوسر اتاق نشیمن خریده بود...۳تارو عوض کرد و به من گفت که برم چراغا رو روشن کنم...تققققق....علاوه بر این که ۳ تا چراغ جدید سوختن ۳ تا قبلی ها هم سوختن...

۵.اولین روز مهر سر کلاس ریاضی نشسته بودم و داشتم حرف می زدم(من تکذیب می کنم...اصلن کی جرات داره بگه من حرف می زدم؟؟)عین وروره جادو!!!ومعلم هم برگشت به بقل دستیم گفت:حالا که اینقدر حرف می زنی یه منفی برات می ذارم و اون بیچاره هر چه قدر گفت حرف نزده معلم قبول نکرد...تازه پارسال هم من با بچه ها حرف می زدم معلم فکر می کرد اونا حرف می زنن...علاوه بر این که بهشون منفی می داد از جاشون بلندشون می کرد و می شوندشون جای معلم..و من همچنان حرف می زدم

پ.ن ۱:هر گونه ارتباط با هری پاتر را تکذیب می کنم

پ.ن۲:امضا نمی دم!!!

پ.ن۳:این مطالب توسط مهی باحال با تب ۳۸ درجه و ۳ اشر+گلودرد و سردرد و گوش درد و ...نوشته شده!!!

+ آپ شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 18:49  توسط مهی باحال  | 

لطفا به دور از چشم خواهر یا برادرتان خوانده شود...

آیا از دست برادر کوچکتان دیووانه شده اید؟شاید هم دلتان می خواهد خواهر بزرگتان را خفه کنید...راه حل شما پیش ماست:
فقط با خوردن ۱ عدد از قرص های ما در هر شبانه روز لاغری خود را ۵۰٪ تضمین کنید...؟؟؟؟
ببخشید اشتباه شد!!!تقصیر من نیستا!مشکل شما کدامیک از گزینه های زیر است؟(تست کنکور سراسری سال ۱۲۰۰)

۱.خواهر بزرگ  ۲.خواهر کوچیک  ۳.برادر بزرگ  ۴.برادر کوچیک  ۵.برخی موارد  ۶.یکی یدونه هستم؟

از گزینه ی ۴ شروع می کنیم(شمارش نسبتا معکوس..):به به!!!مثل خودمه....

امروز تو مدرسه افتادم زمین(وارد جزئیات نمی شیم...اصلا کی گفته که پشت پا واسم گرفتن منم ۴ زانو افتادم زمین)رفتم اتاق بهداشت که یه چسب زخم ببندم(بذارم؟؟؟نمی دونم فعل کمکی چیه..!!!!)بعد دیدم به به!!!!همه ی دست و پام سیاه و کبوده!!!!همش هم به خاطر برادرمه!

مضرات:کافی ۲ ثانیه ما با هم تو خونه تنها باشیم تا عین تام و جری کتک کاری کنیم و وسایل خونه رو از بین ببریم..آخه من هم دلم نمی آد بزنمش..می گم بچه است یه موقع یه بلایی سرش می آد(گرچه هیچ بلایی بدتر از این که من خواهرشم سرش نمی آد).قدش نصف منه اما روش ۴ برابر منه!تازه عین رادار عمل می کنه...وای به حالت می شه اگه یه نمره ی افتضاخ بیاری و نخوای به مامانت بگی اما برادرت نمره رو ببینه!به نامه نگاری های من هم کار داره!اگه یکی از اونا دستش بیفته تا نفهمه که قضیه چی بوده و چرا ما سر کلاس نامه نگاری کردیم پدرت رو در می آره..

فواید:به درد این می خوره که باهاش play station یا..بازی کنی!اما به شرطی که ازش نبری...گاهی اوقات هم که سر به سرش می ذاری خیلی حال می ده!یک فایده ی مهم دیگه هم داره..اونم اینه که باعث میشه من پول در بیارم..حالا چه جوری؟؟؟اینجوری..من شدم معلم خصوصی آقا.هر ۱ ساعت درس رو ۵ تومان با مامانم حساب می کنم..برادرم هم فقط واسطه است..ولی پدرم در می آد تا یه چیزی رو که می فهمه تو مخش فرو کنم..

گزینه ۲.خواهر کوچیک اگه آروم باشه خیلی خوبه اما وای به حال اون روزی که اعصابش خورد باشه!یا اگه ننره نمره ی بد گرفته باشه....پدرتو در می آره.اما هر چی باشه به نظر من به پای بردر کوچیک نمی رسه...

گزینه ۱و ۳.وقتی یکی ازت بزرگ تره مطمئنا آزادی ها ی بیشتری نسبت به شما داره..و این موضوع گاهی اوقات شمارو اینجوریمیکنه!اما خوبیش اینه که می تونی باهاش درد و دل کنی و اشکالات درسیتو ازش بپرسی...فقط وای به حالت اگه اهل کتک خوردن باشی..

گزینه ۵...............یه کم سخت شد..سواد روان شناسیم قد نمی ده!
گزینه ۶.خوبه!خوشم اومد..شما راحتین و می تونین از زندگی تون نهایت استفاده رو بکنین..هر کسی باید به همون وضعیتی که داره قانع باشه!اگه دلتون یه خواهر یه برادر می خواد و نمی شه خودتونو ناراحت نکنی...

همه ی این حرفارو زدم اما راه حل نگفتم...ما اینیم دیگه(یه کم مشکل دارم..ماشاالله نبوغم فوران کرده!!!)

پ.ن:این آپ فقط جهت آپ نکردن در مورد مدرسه نوشته شد..می شود اما نخواهد شد

+ آپ شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 19:9  توسط مهی باحال  | 

به این گزارش مرده از حیاط مدرسه ی راهنمایی فرزانگان تهران گوش فرا دهید...

مهی باحال...پاس می ده به مهی باحال..مهی باحال جلو میره اما فریفرفری مدافع تیم ۲/۳ جلوشو می گیره و یه لگد به مهی باحال می زنه و بعد توپ رو به دست می آره؟؟!!!!داور من اعتراض دارم...

داور(خانم صX):اعتراض وارد نیست!خطا نکرد...یه تی تاپ هم مهمون منه!

فری فرفری توپ رو پاس می ده به فسیل جون...فسیل جلو می ره و یه شوت به طرف دروازه می زنه اما دروازه بان ماهر ۷/۳ که کسی نیست جز  مهی باحال(بزن به افتخارش!!!)این ضربه ی قوی رو دفع می کنه!!!!و تماشاگران به افتخارش دست گل پرت براش پرت می کنن!!!
پ.ن:مهی باحال اینجا!مهی باحال اونجا!مهی باحال همه جا!

اهم اهم!!!مثل اینکه اشتباه شد...باید یه گزارش دیگه رو می خوندم!!!

من و فری بقل معاونت اجرایی وایسادیم...فسیل جون و نوژا در حال کتک خوردن از خانم صXXX هستن..چون دیر سوار سرویس ها می شن و الان در شرف اخراج از سرویس مدرسه هستن و من وفری هم منتظریم بیان بیرون تا ببینیم چه گلی باید به سرمون بریزیم(خاک بود اما گل هم می شه حساب کرد!!!!!)من دارم با توپ تنیس با دیوار بازی می کنم!!!یهو حواسم پرت می شه و توپ می خوره به یه جای سیم برق (چی بهش می گن؟؟؟یادم نیست...همونی که توش سیم هارو نگه میدارن و یه در میاد روش..شبیه جعبه ست..جعبه برق؟؟؟نمی دونم حافظه یاری نمی کنه!زود آلزایمر گرفتم...)

بوم..ببخشید بوم صدای انفجاره!!!!دررررر...نه!!!این نبود...

تلق...وواق..آپچی..تروق...سوت!!!!!!!!!!!!!!

یکی از همین نام آواها بود!!!!به هر حال یه صدایی اومد و در جعبه ی برق کنده شد و افتاد...الفرار!!!!من وقتی به خودم اومدم که دیدم دارم با فری می خندم!!!!اونم چه خنده ای داشتم می مردم!!!خیلی خوب بود!!!!=>تخریب بیت المال!!!زشته!!!تازه کجاشو دیدین... کلکسیون خراب کاری های ۳ سال من:
۱.اسمه دفتر دبیران رو دو بار کندم (مثلا بالای درهای کلاسا اسم کلاس رو می زنن..)

۲.امور فرهنگی رو کندم

۳/۲.۳ من کاری نکردما!!!۱خودش کنده شد!!!!

۳.۴تا لامپ هم سوزوندم
زنگ تاریخ با یه معلم گل!!!!!خانم زارع که من خیلی دوسش دارم!!!!

خانم زارع:مهتا امینی..!!!!پاشو ببینم!خوبی؟؟؟خوش می گذره؟

مهتا:نه خانم!!!اصلا

خانم زارع:چرا؟؟؟

مهتا:من زیر فشارهای شدید روحی قرار دارم...

خانم زارع:چرا؟؟؟الان چه حالی داری؟

مهتا:خانم دلم می خواد چند نفر رو خفه کنم!!!!حیف که نمی شه

خانم زارع:حالا کیا هستن؟؟؟

مهتا:

خانم زارع:می تونی یه لیست تهیه کنی و اسم هر کسی که دوست داری رو توش بنویسی...بعد هم خفه اش کنی!!!!!

بعد رو به کلاس می کنه و می گه:حواستون باشه ها!!!!تو کلاستون یه جلاد دارین..هر کی درس درست جواب نده می ره تو لیست قربانی ها!!!!

۵ دقیقه بعد:تا حالا ۱۰ نفر تو لیستن.....!!!!!!

یه ربع بعد من حوصلم سر میره..بعد شروع می کنم شلوغ کاری و شیطنت!!!

خانم زارع:خوبه امروز حالت بده!!!اگه سرحال بودی چی میشد!

زنگ فیزیک!!!با یه معلم خیلی خل!!!!(گفتم هم قافیه بشن...!!!!)امتحان فیزیک از فشار+فراتر از زمین داشتیم و من هم مثل همیشه نخونده بودم!!!!اما مثل این که ایندفعه استثنا بود و بقیه هم مثل من نخونده بودن!!!!
بچه ها:مهتا به نظرت چی کار کنیم؟؟؟می شه گریه کنی بگی از اضطراب امتحان اینجوری شدی؟؟؟(آخه من معروف شدم!!!اشکم دم مشکمه!!!!هفته ای یه بار باید گریه کنم(البته بدون حساب شب ها!!))

مهتا:الان گریه می کنم!!!یک دقیقه محیط رو مساعد کنین...(حالا من هی سعی می کنم گریم در نمی آد...!!!!!آخه نیاز به محرک دارم تا سیستم عصبیم یه واکنش نشون بده!!!!(چه قدر زیستی)اکثرا محرک هست اما اون موقع نبود!!!!
بچه ها در تلاش هستن تا یه کاری کنن گریم در بیاد!!از انواع کتک گرفته تا انواع بووووووووووق ها!!!!اما ...

بالاخره معلم اومد!!!!منم گفتم یه کاری کنم بچه ها امتحان ندن...پا شدم گفتم:
خانم ما هیچ کدوم درست و حسابی نخوندیم...تست های فشار+روش مثلث بندی رو هم حل نکردیم تازه خواب هم بهمون فشار می آره برای همین نمی تونیم امتحان بدیم!
معلم:حرفت منطقیه!!!!امتحان افتاد دوشنبه!!!!

جاتون خالی عجب امتحان زبانی دادیم....۵۰ ثانیه خود معلم وقت داد که با هم مشورت کنیم و ما هم امتحان رو openbookدادیم!!! 

بزن به افتخارم!=>همینجوری...گفتم قشنگه!!!!

+ آپ شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 17:6  توسط مهی باحال  |