تبليغاتX
×××صدای سمپاد×××

×××صدای سمپاد×××

با گویندگی دو سمپادی گل اندکی هم خل!!!:دی

قبل از این که وارد بحث شیرین تقلب بشم خدمتتون عرض می کنم که:

مامان گلا صحیح و سلامت در گذشت:

نه ببخشید!!!!مامان گلا روتو بکن اون ور!!!!!می گم...لکنت گرفتم...حالا به خودت نگیر!!!!
صحیح می کنیم(تصحیح می کنیم):
مامان گلا صحیح و سلامت بازگشت!!!!!

مهی باحال:بعد از ۲ روز دوری(آخه ۲ سال برای من ۲ روز گذشت...)مامان گلا از سربازی بازگشت...!!!!!!

مامان گلا:تب داره...!!!!چرت و پرت می گه!!!من رفته بودم جبهه!!!!
یاسی گرده:دو تایی حالشون بده...!!!!

مهی باحال:به هرهال(حرهال؟؟هرحال؟؟؟حرحال؟؟؟..!)الان بازگشتی!!!!!بعد از اون همه وقت که منو تنها گذاشتیییییی!!!لوس بازی بسه!حالا می ریم سر اصل مطلب:

عروس خانم آیا بنده وکیلم؟
.....
راوی:سوم شخص دانای کل:(خوبه معلم انشا این دور و اطراف نیست...):

راه های تقلب:(ما طی تجربه های ۵ ساله ی خود به همه ی این راه ها دست یافتیم....!!!!!و الان از صندوقچه ی گرانبهای مغزمان(یا یه تتابع اضافاتی مثل همین...) این اطلاعات رو در اختیار همگان می گذاریم...))بین خودمون بمونه!

۱.از ساده ترین راه شروع میکنیم:مثل بنده همیشه کتابتون زیره جا میز باشه...ضرری که نداره؟؟؟؟ساله پیش یه معلم ادبیات داشتیم که بچه ها جلوش تقلب نمی کردن!!!ماشالله حواسش بدجویر جمع بود!!!..منم تقلب نمی کردما!!!!اصلا کی گفته من همیشه از رو کتاب نگاه می کردم...؟؟؟یا حواسم به برگه ایی بود که  لغات سخت دیکته رو نوشته بودم؟؟؟به چه جرئتی همچین حرفی می زنی؟؟؟؟راستی من از بچگی از پایه خراب بودم!!!!یادمه کلاس پنجم سره امتحان دینی کتاب رو زیر میز باز کردم و همه ی جواب ها رو کلمه به کلمه از رو کتاب نوشتم...جواب امتحانا اومد!!!!همه ی بچه ها ۱۷..۱۸...من ۲۰!!!!

معلم:برگه ی بچه ها رو صحیح می کردم...همه افتضح!!!!رسیدم به برگه ی مهتا دیدم به به!!!چه قدر این دختر خوب برگشو جواب داده!!!تنها ۲۰ کلاس....مهتا کجایی؟؟؟

مهتا:من زیر صندلی در حال آب شدن هستم!!!!

۲.اگر جاتون قرار نیست عوض بشه روی میز بنویسین.....خیلی خوبه فقط بدبخت می شین اگه جاتون عوض شه!!!یادم می آد سال ۵۶ بود و بابچه ها رفته بودیم...؟؟؟؟ببخشید جلوی پگاه نشستم تو روحیم تاثیر گذاشته!!!!تازه از اون بدتر...تاثیرات شیدا رو من باعث شده که من تمام زنگ کلاس یه با پرگار میز رو بکنم یا سودوکو حل کنم...می گفتم:سر امتحان زمین شناسی بود که من هیچی نخونده بودم...!!!!کلی چیز رو میز نوشتم...بقیه رو هم به امید بقل دستیم نخوندم...معلم اومد سر کلاس یه نگاه به من کرد(به میز هم نگاه نکرد) و گفت:امینی بیا بشین اینجا!!!!منم عاجز و ناتوان نشستم رو اون میز و نمره ام=>۶.۲۵ از ۱۰...من نمی دونم امسال چرا اینقدر افت نمره دارم!!!(شایدم می دونم؟؟؟)راستی معدلم به خاطر هنر ۱۶ شد ۱۹.۴۴!!!تنها خوبی این معلم اینه که می تونی از هر ۱۰ جلسه فقط یک جلسه سر کلاس حاضر باشی!!!

مامان گلا:نمی دونستم این قدر موذی هستی!!!

۳.sms:بهترین راه برای امتحانای تستی!!!!فقط بدیش اینه که ممکنه فکر کنی این گزینه هایی که بهت می رسن جواب ۱ تا ۱۰ باشن در حالی که مال ۱۰ تا ۲۰ ان!!!(ما اگه بتونیم قبل از امتحان قرار می ذاریم که جوابارو ۱۰ تا ۱۰ تا بدیم!!!!اما یه بار یه خرابکاری شد...!!!!افتضاح...!!!!به جای ۵۰ تا ۶۰..۶۰ تا ۷۰ رو زدم...!)

۴.کف دست:اگه یه ذره از امتحان رو برای محکم کاری باید روی دستت بنویسی بنویس اما نه مثل من که کف دستات و ساق دستت پر از تقلب باشه...!!!!!

پ.ن:از من به شما توصیه!!!رو پاتون چیزی ننویسین!!!!!
۵.بقل دستی:فقط برای پرسش های کلاسی خوبه...!!!!سر عربی من تو رویاهای خودم غرق بودم یهو دیدم معلم اسم منو صدا کرد ازم درس بپرسه..دستورم نبود!!!از شانس من لغات درس جدید بود که من یه نگاه هم روش ننداخته بودم...(هم کلاسی ها یاری کنین تا من منفی نگیرم!)

معلم:اغنام یعنی چه؟

یاسی گرد:یعنی آXXXX(دوستان عزیز شطرنجی شد...به هرحال اونقدر بدونین که کسی که گفت برای من در حد گوسفنده...!!!!)

مهی باحال:یعنی گوسفندان...!!!!
معلم:دموع

یاسی گرد:زنگ تاریخ رو یادته؟؟؟...

مهتا:اشک ریختن!!!

خانوم:مصدر رو از کجا در آوردی؟؟؟

مهتا:آهان اشک ها...!!!!!

لطفا راه های نوین تقلب را برای ما ارسال کنید!!!پذیرای روش های نوین شما هستیم!!!!

                                                                    مامان گلا-مهی باحال

+ آپ شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 19:35  توسط دو تا نی قلیون  | 

به گزرشات همکارم در این مورد خاص گوش فرا دهید:

گویم حضورتون که من عادت ندارم کتبی(کتابی)سخن بگویم به همین دلیل خبرها را به صورت مهاوره ای به رشته ی سخن در میاورم...اهم اهم:
همون طور که می دونید دیروز نخست وزیر کشور XXX گم شده بود و اما او پریروز در یکی از جوی* های آب ۷۵ متر عمقی کنار خیابان عشق آباد(عجب جویی!!!!فکر کنم دبی* آشغال ها خیلی زیاد بوده!!!!)یافت شده(ژولیده و با موهایی نیمه کچل)و اما نقل قول غیر مستقیم از شرح حوادث ۲۴ ساعت قبل از گم شدن این نخست وزیر:

از اتوبان همت رد می شدم که یهو یه پیچ اشتباهی زدم و وارد کردستان شدم...و خلاصه چشمتون روز بد نبینه که..=>اینجا نخست وزیر یک تشنج می کند.استراحت ۵ دقیقه ای!!!می گفتم:یهو گذرم افتاد به یه مدرسه ی بزرگ و مجلل که سر درش زده بود سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان(سمپاد)!!!!مردم شما گول نخوریدها!!!اون جا دیوونه خونست...من چند تا اسم مناسب براش تهیه کردم:

سازمان ملی پرورش الاغ های دو پا

سازمان ملی پرستاری از دیوانگان

سازمان ملی پرورش استعداد های داغون

سازمان منگل های پرت شده از دبستان

سازمان مشنگهای پکیده از درس

می گفتم:گفتم حالا برم به نخبه ها ی این مملکت یه سر بزنم رفتم تو و دیدم یه سری صداهای ناهنجار می آد از صدای فیل و خر و شیر و شتر گرفته تا صدای گورخر هندی و سوسک بالدار راه راه...یک بار چشمامو بستم و باز کردم..دیدم همه چیز مثل قبل!!!یه سیلی زدم به خودم دیدم هیچ چیز تغییر نکرد!!!خوابم نبودم...خلاصه گفتم برم جلوتر دلیل این همه هرج و مرج رو از یکی بپرسم!از پله ها رفتم بالا دیدم بالای در اتاقی نوشته:
یکی از سرپرست های دیوونه خونه:
خانم برج زهر مار

اطراف رو نگاه کردم!!!نخیر کس دیگه ای هم این اطراف نبود عزمم رو جزم(جذم؟)کردم در زدم و رفتم تو......دیدم به به!!!خانم برج زهر مار نشسته و داره پی اس پی بازی میکنه!!!!عجب اسم برازنده ای براش انتخاب کردن!!!به خودم گفتم در حد من نیست که با این خانم بحث کنم..خلاصه دیدم وقتی سرپرست این باشه بچه ها چین؟؟؟

از اتاق سرپرستی اومدم بیرون...رفتم کلاس بقلی:دیوونه خونه ی ۷/۳!!!عجب دیوونه خونه ای!!!یه سری داشتن با هم خروس جنگی بازی می کردن یه سری هم همدیگرو می زدن...۵ تا از بچه ها هم داشتن پای تخته یه لایحه تصویب می کردن به این اسم:
لایحه ی مهتا و ....(دوستان نزدیک در جریان هستند)

از این اتاق اومدم بیرون رفتم امور دلاری...دیدم یه اتاق به وسعت ۷ آسمون(از نظر ارتفاع)پر از دلار..چک پول...اسکناس!!!!(عجب وضع خوبی دارن!!!ما تو خزانمون هم این قدر پول نداریم)در حالی که سرم گیج می رفت(تا حالا این همه پول رو یه جا ندیده بودم)اتاق بقلی بالماسکه بود!!!!!منم گفتم به بقیه ی اتاقا نرم سنگین ترم!!!!در اتاق رو بستم و یهو یه صدای مهیب شنیدم!!!صدای رعد و برق!!!هر چی اطرافمو نگاه کردم چیزی ندیدم...بعد از ۵ دقیقه متوجه شدم این صدای زنگ بوده!!!یعنی الان زنگ خورد و زنگ تفریحه!!!حالا اگه گفتین چرا فهمیدم؟(این جا جناب نخست وزیر گرم بحث شدن و خودمونی...)به خاطر این که زیر دست و پای یه سری آدم که یهو یورش آوردن به سمت غرفه ی ناهار در حال له شدن بودم!!!!یک ساعت بعد به خودم اومدم و دیدم خسته و کوفته و زخمی دارم می رم آب بخورم!!!!!ای خدا این جا چرا آب نداره؟؟؟؟به به!!!!معلوم نیست اینا چه جوری می رن دستشویی.خلاصه من در حال مرگ بودم...بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووق

به دلیل پارازیت های فراوان و اینکه من نمی دونستم چه جوری بقیه شو تموم کنم از درج باقی مطلب معذورم!!!!!
و این گونه به پایان این بخش از خبر هامون رسیدیم!!خودمون نمی دونیم چی گفتیم چی شنیدیم!!!!

جوی:همان جوب...شما به بزرگی خودتون ببخشید!!!!
دبی:میزان آبی که در ودت زمان معیت از وسط رودخانه عبور می کند!!!(با مقداری غلط تایپی)

+ آپ شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 16:20  توسط مهی باحال  | 

خودمان را معرفی می کنیم!!!اهم اهم اهم :
مهی باحال هستم یک ساله و چند ماهه از تهران!من تونستم با خوندن کتب قدیمی انیشتین و شرکت نکردن در آزمون های XXXX به ۷۰٪ از سوالات فیلتر آزمایشی اول پاسخ صحیح بدم و به رتبه ی آخر از اول نایل بشم!!!!

حالا که معرفی شدم یک راست می رم سراغ گزارشم برای فرزانگان نیوز:مصاحبه با چند راس از گوسفندان فرزانگان در مورد فیلتر و تاثیرات مخربش!!!!

مهی باحال:سلام!نظرتون در مورد فیلتر چیه؟

گوسفند اول:به نظر من خیلی خوبه!!!

مهی باحال:شما مطمئنید که در شرایط مساعد روحی و روانی قرار دارید؟مطمئنید طی چند هفته ی اخیر ضربه ای به مختون وارد نشده؟

گوسفند اول:بله کاملا الان دلیلشم می گم خدمتتون:بعد از این که فیلتر قبول می شیم و وارد دبیرستان می شیم می ریم المپیاد و بعد بورس می گیریم و می ریم فرنگ و بعد با یه مرد مومن ازدواج میکنیم و بعد بچه دار می شیم و بچه هامون هم به تحصیل ادامه می دن وبا یه مرد مومن ازدواج میکنن و...

مهی باحال:خیلی ممنون!!!!راستی با این اوصاف اگه فیلتر قبول نشدید چه می کنید؟

مهی باحال و گوسفند دوم:

مهی باحال:نظرتون در مورد فیل..

گوفند دوم:هیس!!!!!

مهی باحال:مگه چی شده؟

گوسفند دوم:مامانم هر جا بحث فیل.. می آد حاضر می شه و منو می بره و مجبورم می کنه درس بخونم...فکر کنم از همون سیستمی استفاده کرده که مرگ خوارهای ولدمورت استفاده می کردن و تا اسمه فیل.. می آد حاضر می شه!!!فعه ی فبل که خواب فیل.. می دیدم مامانم ساعت ۴ صبح منو از خواب بیدار کرد و گفت بشین درس بخون

مهی باحال:فکر کنم با این اوصاف بهتره فعلا در موردش حرف نزنیم

مهی باحال و گوسفند سوم:

مهی باحال:نظرتون در مورد فیلتر چیه؟

گوسفند سوم:خیلی لوس و مسخره و.....بوووووووووووووووق

مهی باحال:به دلیل تدابیر امنیتی از درج ادامه ی مصاحبه های بالا معذوریم!!!
الان بقیه ی گوسفندان در حال چرا به سر میبرند و من متاسفانه گوسفندی را برای مصاحبه نیافتم!!!!

پ.ن:اگه گفتین فیلتر چیه؟؟؟؟؟البته برای غیر سمپادیا:آزمون هایی که از ما تیزهوش ها..امیدهای آینده..نسل جوون و نخبه می گیرن تا ببینن دبیرستانم اینجا قبول می شیم یا نه!!!!!۳ تا آزمایشی و دو تا اصلی!!!!راستی ببخشید که این قدردیر گفتم!!!!؟؟؟؟؟راستی هر وقت بحث فیلتر می شه یاد صافی گازها می افتم!!!!معلم شیمی همیشه سال اول به ما می گفت!!!!اگه بخواین اینجوری مارو رد کنن همه باید لاغر کنن!!!پس توصیه ی من به شما اینه که اگه می خواین با یه مرد مومن ازدواج کنین باید لاغر کنین!!!!

چون دیگه چیزی به ذهن فعالم نمی رسه از درج ادامه ی مطلب معذورم!!!

فعلا

آها راستی کارنامه هارو دادن!!!!!!!!

این هم اعصاب یه بچه سال سومی!

+ آپ شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 18:20  توسط مهی باحال  | 

یک روز در مدرسه:

صبح با صدای قار قار برادرم از خواب بیدار شدم...به آسمون نگاه کردم!!!!!به به...ته رنگ لجنی با صورتی کمرنگ!!!!چه قشنگ...دستامو مسواک زدم و نشستم سره شام!!!اونم چه شامی!!!!!!بوقلمون+خرچنگ...لباسامو پوشیدم و وسایل کیفمو خالی کردم...بعد رفتم مدرسه و بعد سوار سرویس شدم...

رفتم تو حیاط مدرسه و دیدم "فری فرفری" با فسیل دارن هاکی بازی میکنن یه عده هم اون طرف دارن اسکواش بازی میکنن...بعد که رفتم تو مدرسه دیدم مامان گلا نشسته و یه عالمه گربه دورشن(دوستای عزیزه مدرسه میدونن می تونیم یه چیزه دیگه هم بگیم...مثلا همونی که دورش حلقه ی...ایجاد می شه...حالا...)یاسی گرده شده یاسی لاغره!!!!فکر کنم از ر‌‌‌‌ژیمی که بهش گفتم استفاده کرده...خانم صادقی (بهداشت)با بچه ها روی زمین نشسته بود و داشت با شیرها والیبال بازی میکرد(همون شیره خوردنی"شیر شما")یه سری رو هم برای تفریح زیره پاش له می کرد

در کلاس رو باز کردم و دیدم یه سری از معلما صف کشیدن و منتظر منن...گفتم چی شده؟؟؟گفتن اومدیم معذرت خواهی کنی...ما می دونیم همه ی نمره های شما ۲۱ هستند اما تو کارنامه باید از ۲۰ نمره داد...منم از بس با گذشت و بزرگوار بودم از گناهشون گذشتم و به همشون یه امضا دادم...

زنگ هنر:

۲۶ دانش آموز در کلاس نشستند...

۵دقیقه بعد:۲۰ دانش آموز در کلاس نشستند...

۸دقیقه بغد:تعداد دانش آموزان به۱۳ فروند رسید

۱۰ دقیقه بعد:۵ دانش آموز باقی ماندند

۱۲ دقیقه بعد:من به تنهایی سر کلاس نشستم...می دونین دلم نیومد جیم بشم گفتم معلم ناراحت می شه!!!!!

زنگ تفریح:

خانم X(بچه های مدرسه:منظورم همونیه که حدس می زنین..)پیش بچه ها نشسته و داره بلوتوس می کنه و در مورد آخرین ورژن یاهو مسنجر بحث می کنه...نمی دونم چرا یه حسی بهم می گه بچه ها دارن از مدرسه می رن بیرون و برمی گردن...؟؟؟؟؟یه سری از بچه ها هم نشستن پای اینترنت و چت می کنن...

زنگ ریاضی:

وای چه قدر گشنمه!!!!!از مامان گلا ناهارشو می گیرم!!!به به پیتزا....

مهتا:خانم نیک نشان شما سس دارید؟؟؟

خانم نیک نشان:وای ببخشید یادم رفت برات بیارم همین الان می رم بیرون برات میگیرم...

زنگ نماز:

حاج آقا از بقل توپ هایی که میرسن بهش جا خالی میده...منم دل رو به دریا می زنم و شوت می کنم و...ای دل غافل...شیشه ی نماز خونه شکست...بعد هم نمیدونم چرا یه عده ی بی معرفت امروز با معرفت شدن؟؟؟فکر کنم مخشون جا به جا شده...

زنگ شیمی:

مهتا:خانم من امروز جیم نشدم...خسته شدم از بس نشستم تو کلاس

معلم:یه موقع خودتو ناراحت نکنیا!!!!!!!همین الان می تونی بری بیرون....

زنگ می خوره اما من دوست دارم برم خونه...به راننده سرویسم می گم یه ساعت صبر کنه تا من بیام...بعد هم یه ساعت با بچه ها حال کردیم!!!!

ساعت چرا زنگ می زنه؟؟؟؟؟چرا الان صبحه؟؟؟

پ.ن:تولد فری فرفری ۱۲ بود!!!!تولدش مبارک!!!!!!!!

 

+ آپ شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 17:12  توسط مهی باحال  | 

قبل از این که در مورد سوتی هام بنویس یه نکته ی مهم عرض می کنم!!!

اینجانب بدبخت شدم!!!اونم به معنای واقعی کلمه!!!!!بنده منع اینترنت و گوشی و ...اینا شدم...اونم تا پایان امتاحانا(گرچه بعد از اونم به خاطر کارنامم تنبیهم ادامه پیدا می کنه...)و این یعنی بدبختی ..بی چارگی!!!!یعنی...یعنی من بدبخت شدم!!!یعنی به زودی باید بیاین خطمم(وجدان:این قدر مبالغه نکن!!!!...)آهان چشم!!!!هقته ای ۱ یا ۲ ساعت...این انصاف نیست(وجدان:اینو خوب اومدی!!!)موافقم!!!حالا هم یواشکی اومدم صداشو در نیارین...آهان در مورده امتاحانا:معلم هنر قراره بده ۱۶(طراحی از ۱۰ شدم ۶)من کلی باهاش حرف زدم گفتم خانومه عزیز هنر استعداد می خواد...و از این مزخزفات...

معلم:با همه ی این حرفایی که زدی می تونم بهت ۱۶ بدم!!!!(نمی گفتم تجدید می شدم)

بقیه رو خوب دادم همه ۲۰ جز زیست و عربی و زبان و ادبیات که احتمالا همه ۱۹.۵ هستند(من خرخون نیستما سوء تفاهم نشه فقط درس می خونم)

حالا از وقتم استفاده می کنم!!!!از اون جا که من از بچگی خیلی تو دل برو و شیرین بودم...واینا از وقتی که لب به سخن گشودم شروع کردم به سوتی دادن و حاضر جوابی(وجدان:حاضر جوابی نه پررویی!!)شما گوش نکنین...حالا اومدم یه سری از کارها ی قشنگمو تعریف کنم:

۱.بنده ۴ سال و ۶ ماه بودم...و مامانم برادر جان جانمو باردار بود...رفتیم دکتر!!!همونی که منو به دنیا آورده بود:

دکتر:به به سلام مهتا خانوم!!!می دونستی من تورو به دنیا آورده ام؟؟؟؟

مهتا:(نگاهی از دکتر به مادر می افکند!!!!!)نخیر...مامانم منو به دنیا آورده

به به!!!!شیرم خودم...!!!!(وجدان:...بچه از پایه خرابه)سکوت اختیار کن...

۲.اینجانب ۷ سال داشتم و رفته بودیم خونه ی یکی از فامیلای مامانم!!!!در اون سن من عاشق خیار بودم!!!!۳ تا که خوردم مامانام چشم غره رفت(یعنی بسه!!)منم که از همون موقع تیزهوش بودم با استفاده از مخ گرانبهای خود(وجدان:این قدر خالی نبند!) نقشمو عملی کردم!!!!

مهتا:آقای "ايكس"مي خواين خيارتونو براتون نمك بزنم؟؟؟؟

آقای "ایکس":مرسی...عجب دختر گل و مهربونی...

بنده خیارو نمک می زنم و بعد؟؟؟اگه گفتی(وجدان:معلومه دیگه)بله!!!خیار رو می خورمخوشم اومد!!!!(وجدان:شیکمو)

۳.(۱۰ سال)مامانم دمه مغازه ی جوراب  فروشی وای میسه و می گه که من برم و یه جوراب زیر زانو بخرم)(وجدان...)

مهتا:(عجب حواس پرتی)آقا یه جوراب کف پا بدید!!!!

فروشنده:(هاج و واج نگاه می کنه)منظورتون زیره زانوئه؟؟؟؟

مهتا از خجالت آب می شه!!!

با ما باشید با سوتی های بعدی مهی باحال!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!پخ!!!!

+ آپ شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 19:23  توسط مهی باحال  |